بابت این ۲ـ ۳ ماه نبودن معذرت می خوام ... از اینترنت که سهله ... از روزنامه و تلویزیون هم دور بودم! یکی پیام گذاشته که جدیداشو بذارم .... تا اونجایی که من می دونم آخرین کاراهای آقای حسین پور توی زیگ زاگ بوده که فعلا بسته است ! پس شرمنده ...
جدید ترین خبر هم راه افتادن سایت آقای حسین پوره به اسم بزی کارتون !
اینو پرشین کارتون نوشته:
بزرگمهر حسین پور با سایت "بزی کارتون" آمد 1386-06-24 بزرگمهر حسین پور
پرشین کارتون/ هادی حیدری: بزرگمهر حسین پور سرانجام وب سایت خودرا راه اندازی کرد. بزرگمهر از آن گروه آدم هایی است که هزار ایده جورواجور در ذهن دارد و هزار جاده در دست احداث! که کم تر فرصت انجام همه را می یابد. او از حدود بیش از 2 سال قبل با طراحی یک وب سایت وارد عرصه اینترنت شد اما سایتش دیری نپایید که متوقف شد. بعد از آن در اواسط سال گذشته بود که به فکر راه اندازی یک وبلاگ افتاد که دو سه ماهی بیشتر دوام نیاورد و آن نیز متوقف شد. اما این بار بزرگمهر حسین پور با شکل و شمایلی تازه پا به عرصه اینترنت گذاشته است. ایده سایت تازه اش را مدت ها قبل با من درمیان گذاشته بود و از این بابت خوشحال بودم که این بار تصمیم جدی تری نسبت به قبل گرفته است. حسین پور که با نام عجیب "بزی کارتون"وب سایتش را راه انداخته، سعی کرده جامع تر از گذشته، آثارش را دسته بندی کند. کارتون هاو کاریکاتورها، مصاحبه ها و انیمیشن ها، تصویر سازی ها و کمیک استریپ ها، معرفی کتاب ها و عکس های شخصی اش در کنار بخشی که حال و هوای وبلاگ دارد، تمام قسمت هایی است که سایت حسین پور را جذاب و دیدنی و قابل استفاده کرده است. درست است که هنوز تمامی بخش ها، فعال نشده اند، اما یقین دارم در آینده نزدیک، دوستداران بزرگمهر و آثارش، به قدر کفایت از هنرنمایی های او در سایت شخصی اش بهره ها خواهند برد. بزرگمهر در اولین نوشته در سایتش با عنوان "بالاخره آمدیم!" می نویسد: " با نام بزی کارتون هم آمدیم...!خیلی ها تا میشنوند یا میبینند که که اسم سایتم بزه یههو میزنند زیر خنده و میگن بابا بیخیال ...زشته!یا میگن واقعن روت میشه؟ یا میگن یعنی چی...بزی؟؟؟؟واااایییی.. یا میگن بابا تو خیلی {...}!...یا میگن چقدر باحال...و... به هر حال من اومدم با سایتی که هنوز گالری هاش پر نیست و هنوز خیلی کار داره.انیمیشن هام رو میخام بذارم و خلاصه کلی از این کارا! خب حالا شما چی میگین...اسم سایتو میگم؟؟؟"
از طرف خود و همکارانم در "پرشین کارتون" ورود دوباره بزرگمهر عزیز را به عرصه اینترنت تبریک می گویم و امیدوارم که سایتش همیشه تازه و به روز بماند.
پست قبل در مورد مرگ بود ... این پست در مورد زندگی ....
خیلی حس خوبیه وقتیه خدا یه دوست خوب که از اسفند تو اغما بوده رو بهت بر می گردونه ...
و تو فکر می کنی معجزه یعنی یکی که همه فکر می کردن مرگ مغزی شده امروز با تنها بخش سالم و باند پیچی نشده اش ( دست چپش ) از توی بیمارستان باهات چت کنه ....
نویسنده : من ; ساعت ٩:۳۱ ب.ظ روز شنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٦
دیدم حسین پوریته ی وبلاگ زده بالا! ... اینو داشته باشید تا بعد ....
حکایت دعوا بر سر < خال > از زمان خواجه حافظ شیرازی آغاز گردید و تا زمان معاصر ما کشیده شد ! داستان با بیتی از اشعار حافظ شروع گردید . سپس صایب تبریزی در سالهایی بعد بگونه ای انتقادی و با الگو برداری از اصل شعر حافظ را محکوم به اشتباهش کرد و نهایتا شهریار پاسخی زیبا و شنیدنی برای صایب تبریزی سرود
حافظ اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
صایب تبریزی اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سرو دست و تن و پا را هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
شهریار اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد نه چون صایب که می بخشد سرو دست و تن و پا را سرو دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را
البته موارد بالا بصورت رسمی و از قول شاعران شناخته شده بود . بهرحال داستان به اینجا ختم نشد و در گوشه کنار اشعاری را با مضامینی مشابه داریم
مثلا
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را فدای مقدمش سازم سرودست و تن و پا را من آن چیزی که خود دارم نصیب دوست گردانم نه چون حافظ که میبخشد سمرقند و بخارا را
ویا در جایی دگر کمی طنزآلود
آگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم یه من کشک و دو من قارا سر و دست و تن و پا را ز خاک گور میدانیم زمال غیر میدانیم سمرقند و بخارا را و عزراییل ز ما گیرد تمام روح اجزا را چه خوشترمیتوان باشد؟؟ زآن کشک و دو من قارا
اما داستان باز هم ادامه یافت
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سریر روح ارواح را مگر آن ترک شیرازی طمع کار است و بی چیز است؟ که حافظ بخشدش او را سمرقند و بخارا را کسی که دل بدست آرد که محتاج بدنها نیست که صایب بخشدش او را سرو دست و تن و پا را
و نهایتا به این شعر میرسیم که با کمی تغییر در وزن. حافظ را مسؤل تمام این دعاوی میداند
چنان بخشیده حافظ جان! سمرقند و بخارا را که نتوانسته تا اکنون کسی پس گیرد آنها را از آن پس بر سر پاسخ به این ولخرجی حافظ میان شاعران بنگر فغان و جیغ دعوا را وجود او معمایی است پر از افسانه او افسون ببین! خود با چنین بخشش معما در معما را
نظر شما چیست؟؟؟
نویسنده : من ; ساعت ٧:٢۱ ق.ظ روز شنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦
این ها لینک های قسمت های مختلف اقتباس مصور داستانی از داستان ؛ عروسک پشت پره؛ صادق هدایته که آقای حسین پور کار کردند و در سایت زیگ زاگ به نمایش در اومد :( چه جمله ی جدی ای ! )
نمايشگاه - همشهري آنلاين: آسيبشناسي نشر در ايران در يك سلسله نشست تخصصي در بیستمین نمایشگاه بینالمللی تهران بررسي خواهد شد. اين نشستها به همت سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران برگزار ميشود.
این نشستها در روزهای 13 تا 21 اردیبهشت برنامهریزی شده و محل برگزاري آن سراي اهل قلم بيستمين نمايشگاه بينالمللي كتاب تهران است.
گزارش روابط عمومی معاونت فرهنگی سازمان فرهنگي هنري شهرداري حاكياست، بررسی «وضعیت انتشار کتب فیلمنامهنویسی» با حضور هوشنگ گلمکانی، علیرضا عزیزی، حسین معززینیا و امید روحانی «حقوق مؤلف و نشر الکترونیک» با حضور مدیران انتشارات علمی فرهنگی و سایت خوشه و بررسی «وضعیت تصویرگری کتاب» با حضور اعضای انجمن تصویرگران کتاب کودک از جمله این نشستهایی است که در روزهای 15، 16 و 17 اردیبهشت ماه برگزار میشود.
همچنین نشست «بررسی روند انتشار کتب ترانه» با حضور رسول یونان و افشین یدالهی،12 اردیبهشت ماه در سالن اصلی سرای اهل قلم برگزار میشود.
دو نشست دیگر نيز در حوزه نشر، با عنوانهاي «کتابهای کمیک استریپ در ایران» با حضور بزرگمهرحسین پور و محمدرضا دوستمحمدی و حمیدرضا پورنصیری و «ادبیات فانتزی و مخاطب» با حضور رضی هیرمندی، ویدا اسلامیه، محمدهادی محمدی در روزهای 13 و 18 اردیبهشتماه برگزار میشود.
برپایی نشستهایی با محور خانواده و فرهنگ با سخنرانی دکتر کیهانیان و دکتر قرهچهداغی نیز از جمله برنامههای روزهای 17 و 21 اردیبهشتماه در سرای اهل قلم است.
همچنين کارگاههای آموزشی داستاننویسی با موضوع محلههای تهران هر روز با حضور یک نویسنده، پذیرای علاقهمندان به این موضوع است.
نویسنده : من ; ساعت ٧:٠۱ ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦
نمايشگاه - بنفشه محمودی: اگر از طریق قطار شهری به نمایشگاه بینالمللی کتاب میروید، نباید گول صدایی را بخورید که در ایستگاه مصلی اعلام میکند: مصلی، نمایشگاه کتاب.
چون یک پیاده روی طولانی تا صحن مصلای تهران در انتظارتان خواهد بود. بنابراین بهتر است ایستگاه شهید بهشتی را برای پیاده شدن انتخاب کنید.
برای من که ساعت 9 صبح شنبه 15 اردیبهشت 86 به محوطه بیرونی نمایشگاه کتاب رسیدهام، دیدن غرفه سوغات شهرستانهای قم، یزد و کرمانشاه در کنار غرفه آب معدنی کوهرنگ قدری عجیب است چون تا جایی که میدانیم اینجا نمایشگاه کتاب تهران است. اما از پشت این غرفه، زبالهداني مبسوطی آغاز میشود که تقریباً در همه جای محوطه و لابلای چمنهای اطراف ادامه دارد که نمیتوان مشکل آن را به گردن برگزاری نمایشگاه در مصلی انداخت! انواع و اقسام غرفههای ساندویچ سرد و بستنی و نوشابه در محوطه بیرونی به چشم میخورد که ایستگاههای اطلاع رسانی، شرکت پست و پیک بادپا که ظاهراً ضروریترند، در میان آنها گم است.
زمانی که به صحن اصلی مصلای تهران قدم میگذارید، با فضای وسیعی روبهرو میشوید که به جز یک ضلع، در باقی اضلاع آن ستونها و سقفهای بتونی نیمه کارهای دیده میشود که با استفاده از برزنت به سالن نمایشگاه تبدیل شدهاند.
درست بعد از پاویون رسانهها و ایستگاه رادیو فرهنگ که صدایش مزاحم کار خبرنگاران ستاد خبری نمایشگاه است، سالن شماره 1 شروع میشود که اگرچه عنوان «فعالیتهای فرهنگی سازمانها و نهادها» را بر پیشانی خود دارد، اما بیشتر فضای آن خالی است و در غرفههای بدون عنوان آن، چیزهای بی ربطی نظیر اسباب بازیهای چوبی را میتوانید بیابید. بخش ناشران دانشگاهی بلافاصله بعد از سالن شماره 1 آغاز میشود و بعد توسط یک غرفه سازمان انتقال خون از دومین بخش ناشران دانشگاهی جدا میشود.
اینجا نور مرده است در دومین بخش ناشران دانشگاهی با عنوان سالن شماره 3، که ناشران دانشگاههای معتبری نظیر دانشگاه تهران، دانشگاه تربیت مدرس، دانشگاه علوم انتظامی، دانشگاه علم و صنعت ایران، دانشگاه خواجه نصیرالدین طوسی، دانشگاه پیام نور و ... در آن غرفه دارند، با فضای غریب و تاریکی روبهرو میشوم. در غرفه دانشگاه تهران، تنها منبع روشنایی لامپهای ماتی است که هیچ ثمری برای روشنایی فضا ندارد. در غرفههای راسته روبهرو هم برای هر 3 یا 4 غرفه یک لامپ مهتابی در نظر گرفته شده و آدم را به یاد هماهنگی همه نهادها برای برگزاری هر چه بهتر نمایشگاه بیستم میاندازد!
در فضای تاریک و بدون تهویه این سالن بویی نظیر بوی پلاستیک بازیافتی به مشام میرسد و دختر دانشجویی روی موکتهای یکی از راهروها غش کرده و روی زمین افتاده است و دوستانش از او پرستاری میکنند. یک مامور نیروی انتظامی هم بالای سرشان ایستاده و مردم را متفرق میکند. مدیر سالن 3 که جوان درشت اندامی است حاضر به ادای توضیح درباره وضعیت نابسامان سالن نمیشود و میگوید: «بروید از مسوول برق بپرسید!»
سالن شماره 4، دانشگاهی یا عمومی؟! سالن شماره چهار سرآغاز ساختمان تکمیل شده مصلی است که سقف بلندی با نقش و نگارهای زیبا دارد و از پنجرههای باز آن نسیم ملایمی به درون میوزد. ظاهراً اینجا به ناشران دانشگاهی خوشبختي رسیده است اما دقایقی قدم زدن در این سالن این فرض را باطل میکند چون در این بخش برخی ناشران عمومی با ناشران کتابهای دانشگاهی مخلوط شدهاند.
نوشین میری روشن در غرفه انتشارات پارت که از ناشران موسیقی است ولی لابلای ناشران دانشگاهی گم شده است، در این باره میگوید: «اینجا دقیقاً همان نقطهای است که ناشران دانشگاهی و عمومی مخلوط شدهاند و مردم نمیتوانند راه خودشان را پیدا کنند.» او درباره امکانات این سالن میگوید: «مشکل برق 4 روز بعد از آغاز نمایشگاه حل شد. به ما حتی صندلی هم نداده بودند و مجبور شدیم صندلی بدزدیم! تا به حال 3 نفر را به عنوان مدیر سالن به ما معرفی کردهاند و هیچ اعتراضی هم به جایی نمیرسد.»
ابراهیم عامل محرابی، مدیر سالن 4 را پس از چند بار رفت و آمد پیدا میکنم. او درباره مسائل سالن 4 میگوید: «در ابتدا قرار نبود که ناشران دانشگاهی در شبستان اصلی حضور داشته باشند اما به دلیل زیاد بودن تعداد ناشران، بخشی از شبستان اصلی به مساحت 1400 متر مربع در اختیار ناشران دانشگاهی قرار گرفت.»
وی میگوید: «انتخاب ناشران برای این سالن، به ترتیب حروف الفبا انجام شده است و از الف تا عین در این سالن حضور دارند. فقط ناشران دانشگاههای کشور که نامشان با حرف دال شروع میشود، به دلیل کثرت به سالنهای 2 و 3 منتقل شدهاند. اما با این حال ناشران این قسمت هم از این تقسیم بندی راضی نیستند چون از ناشران دانشگاههای دولتی که مشتریان زیادی دارند، دور افتادهاند و مردم نمیتوانند آنها را پیدا کنند.»
وی درباره دلیل مخلوط شدن ناشران عمومی و دانشگاهی در بخشهایی از سالن میگوید: «ناشران کتابهای دانشگاهی که در این قسمت حضور دارند ناشران خصوصی کتابهای دانشگاهی هستند. برخی از ناشران عمومی هم که در اینجا حضور دارند، هم کتاب دانشگاهی دارند و هم کتاب عمومی.»
ناشران عمومی سالنهای 5، 6، 7 و 8 به ناشران عمومی نمایشگاه بیستم اختصاص دارد اما در اینجا هم تابلوهایی مثل دانشگاه کردستان و دانشگاه اصول الدین به چشم میخورد. ضمن اینکه وقتی از کنار غرفه بوستان کتاب قم رد میشوی تا به انتشارات امیرکبیر برسی، با پارتیشنی روبهرو میشوی که به تو میفهماند انتشارات امیرکبیر را در سالن 4 جا گذاشتهای!
فضای این سالنها هم زیباست، اما به دلیل پایینتر بودن سقفها، جریان هوا اندکی با مشکل روبهروست؛ ضمن اینکه در همریختگی حروف الفبا، مراجعه کنندگان را در یافتن انتشاراتیهای مورد نظرشان با مشکل مواجه میکند. در این سالن تنها ناشری که غرفه خاصی دارد، انتشارات علمی- فرهنگی است که با دکوری از کتابهای عظیمالجثه، تزیین شده و مراجعه کنندگان باید نام کتابهای مورد نظرشان را روی فرمهای کوچک درخواست کتاب بنویسند و بعد کتاب مورد نظر را دریافت کنند.
این سالنها هم گرچه مختص ناشران عمومی است، اما در لابلای کتابهای فلسفه، رمان و شعر بزرگسال میتوانید پوسترهای بیربط، ساکدستیهایی با طرح وینیپو خرس مشهور کارتونی و آفات این سالهای نشر کتاب کودک یعنی کتابهای سایز بزرگ را ببینید! ناشران کتب لاتین یا سرای اهل قلم؟
سالن خلیج فارس که ورودی آن در قسمت بیرونی ضلع شرقی است، تابلوی ناشران کتب لاتین را دارد. اما سرای اهل قلم نمایشگاه که در کل محوطه مصلی با کاریکاتور بزرگمهر حسین پور درباره آن تبلیغ شده هم در گوشهای از این سالن قرار دارد. یکی از خبرنگاران در سرای اهل قلم میگوید: «تنوعی در موضوعات نشستها دیده نمیشود و در بهترین حالت 15 نفر در یک نشست شرکت میکنند. ضمن اینکه آلودگی صوتی بیداد میکند و خبرنگارانی را که میخواهند با اهل قلم مصاحبه کنند، دچار مشکل میکند.»
اما در بیرون از سرای اهل قلم بخش کتابهای لاتین قرار دارد که فضایی آرام و مرتب دارد و وقتی از بالای نردههای آن سالنهای ناشران عمومی را نگاه میکنی، انگار به فیلمی از یک کابوس مینگری. گرچه در این بخش هم مراجعه کنندگان با مشکل جریان هوا مواجه هستند اما آرامشی که در رفت و آمدها حکمفرماست، جای شکر دارد.
سالن های دیگر ناشران کمک آموزشی و کودک و نوجوان در دو سالن چسبیده به هم، در ضلع روبهروی ناشران دانشگاهی در صحن اصلی مصلی اسکان داده شدهاند. اما تقریباً هیچ مرز مشخصی بین آنها نیست. این سالنها سقفهای بتونی خاکستری و موکتهای قرمز کثیف دارند. در سالن کودک و نوجوان تک و توک بچههایی با صورتهای گریم شده میچرخند. ورودی این سالن خاکی و پر از تراکتهای تبلیغاتی است که روی زمین ریخته شده است.
در زیر این سالنها، بخشهای تحویل کتابهای لاتین، انبار مرکزی ناشران خارجی، تحویل کتابهای عربی و فروش ریالی کتاب خارجی و بازار جهانی کتاب قرار دارد که در این میان بخش تحویل کتابهای عربی با سقف شوره زدهای که از آن آب بر روی موکتهای قرمز چکه میکند، چشمگیر است اما به هر حال باید نیمه پر لیوان را هم دید. این بخش به دلیل قرار گرفتن در سایه هوای خنکی دارد و مردم در سایه سار پلکان آن لمیدهاند و استراحت می کنند!
چادرهای سرای اهل قلم کودک و نوجوان و آموزشی و کمک درسی، وزارت آموزش و پرورش، فعالیتهای جنبی کودکان، نمازخانه و شرکت پست هم در صحن اصلی مصلی قرار دارند که در ساعات اولیه بعدازظهر، گرما در آنها بیداد میکند. به گفته برخی از خبرنگاران چادرسرای اهل قلم کودک و نوجوان برق ندارد، این در حالی است که برخی از نشستهای این چادر در ساعت 19 تشکیل میشود!
قصه ما به سر رسید نمایشگاه بیستم با همه اما و اگرهایش در مصلای بزرگ تهران در جریان است و مانند هر سال پذیرای علاقهمندان به کتاب است. این نمایشگاه کاستیهایی دارد اما نکته بسیار جذاب آن، نبود دستفروشهایی است که از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را در بسته بندیهای مختلف در اطراف نمایشگاه بینالمللی در بزرگراه چمران میفروختند. حداقل شهردار منطقه هفت توانست سر قولش بایستد. در نمایشگاه بیستم از دستفروشها خبری نیست.
نویسنده : من ; ساعت ٦:٥٩ ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦
طنز - زهره نيلي: كارتونها را با توجه به وسعت و به لحاظ تنوع موضوعي، به دستههاي مختلفي تقسيم ميكنند كه از آن ميان ميتوان به كميك استريپها اشاره كرد.
اين دسته از كارتونها در اغلب مطبوعات جهان به جز ايران به فراواني يافت ميشوند و طرفداران بسياري دارند، كميك استريپها در قالب كاراكترهاي مختلف ظاهر ميشوند و پس از آن كه با مخاطبان خود ارتباط برقرار كردند به طور مرتب و به صورت روزانه، هفتگي يا ماهانه منتشر ميشوند و در اختيار علاقهمندان قرار ميگيرند.تيپهاي مختلفي از كميك استريپها وجود دارد.
بعضي از آنها به داستانهاي ماجراجويانه يا حادثهاي ميپردازند، دستهاي ديگر مسائل كار و مدرسه و خانه و خانواده را -بسته به سليقه طراح- دنبال ميكنند و ذهنيت كارتونيست را از طريق چند فريم كه به آن «پانل» هم ميگويند به مخاطب منتقل ميكنند.
كميك استريپ در بيشتر كشورهاي جهان، قالبي شناخته شده است و نويسندگان بسياري شانه به شانه كارتونيستها به خلق قهرمانان تازه و ماجراهاي جديد ميپردازند و چه خوب كه ايرانيان نيز به اين مقوله بپردازند و متوليان فرهنگي اين مرز و بوم از طراحان، نويسندگان و كاريكاتوريستهايي كه با اين مقوله آشنا و به آن علاقهمندند، حمايت كنند؛ صنعتي كه بنا به گفته مسعود شجاعي طباطبايي، مدير خانه كاريكاتور ايران، ميتواند درآمدزا باشد.
شجاعي طباطبايي با اشاره به لزوم پرداختن به هنر كميك استريپ ميگويد: ژاپنيها براي اين فن اهميت بسياري قائل بوده و به چاپ كتابهاي كميك استريپ در شمارگان بالا و كاغذهاي معمولي و حتي بازيافتي براي تمامي گروههاي سني توجه ميكنند و ميكوشند تا با آخرين تصاوير زيبا و مؤثر، درك بصري مردم را بالا ببرند.
وي به پيوند ميان سينما و كميك استريپ اشاره ميكند و معتقد است كه اين دو ارتباطي تنگاتنگ با يكديگر داشته و لازم و ملزوم يكديگرند، به گونهاي كه بسياري از فيلمهاي هاليوود از روي كميك استريپها ساخته ميشوند و كارگردانان سينما و تلويزيون كنار طراحان كميك استريپ نشسته و متناسب با طرحها و فريمهاي آنان به ساخت قسمتهاي مختلف آثارشان ميپردازند و اين كميك استريپكاران هستند كه فيلمهاي بزرگ را طراحي ميكنند، تا آنجا كه كارگردان بزرگي چون هيچكاك در فيلم معروف خود «روح» از سائول باس ميخواهد تا نمابهنماي سكانس قتل در حمام را مثل كتابهاي كميك استريپ طراحي و تصوير كند.
بزرگمهر حسينپور، كاريكاتوريست و طراح كتاب «ماجراهاي دلمه» براي كودكان، كميك استريپ را گونهاي از تصاوير دنبالهدار ميداند و بر اين باور است كه اين هنر متفاوت با كاريكاتور و كارتون بوده و ممكن است طنزآميز نباشد بلكه حادثهاي ماجراجويانه، عاطفي، سياسي، اجتماعي و... باشد.
وي كه از نخستين كميك استريپكاران ايراني است، اين هنر را يك سينماي كوچك به شمار آورده و ميگويد: براي خلق يك اثر ماندگار و موفق در زمينه كميك استريپ به يك كارگردان، فيلمنامهنويس، هنرپيشه و فيلمبردار خوب نياز داريم، چرا كه بسياري از اينگونه آثار قابليت تبديل شدن به فيلم و سريال را داشته و ميتوانند توجه مخاطبان بسياري را جلب كنند، همان گونه كه بتمن، سوپرمن، تارزان و... ابتدا به صورت كميك استريپ چاپ و منتشر شد و پس از آن به صورت فيلم و كارتون درآمد و در برابر ديد علاقهمندان قرار گرفت.
هادي حيدري، كاريكاتوريست، كميك استريپ را سريالي كاغذي تعريف ميكند و آن را متفاوت با كاريكاتور دانسته و ميگويد: كاريكاتور تكصفحهاي است اما استريپ صفحههاي گوناگوني را دربرميگيرد و داراي فريمهاي متفاوت است.
وي همچنين اين هنر را متفاوت با تصويرسازي ميداند و معتقد است: تصاوير كميك داراي هويتي مستقل بوده و بر داستان ميچربند اما تصاوير خلق شده توسط تصويرگران، فاقد اين استقلال بوده و به گونهاي پايبند به متن و روايتگر آن هستند.
نويسنده كتاب «ادبيات كاريكاتور ايران در عصر اصلاحات» به گونههاي مختلف كميك استريپ اشاره ميكند و ميگويد: بعضي كميك استريپها در يك صفحه خلاصه ميشوند اما برخي ديگر به يك مجموعه ميمانند و صفحههاي متعددي را دربرميگيرند كه جاي اينگونه آثار سريالي در بين كميك استريپهاي ايراني بسيار خالي است.
هدي حدادي، تصويرگر كودك و نوجوان جنس كميك استريپ را به سينما نزديك ميداند و معتقد است: كسي كه استريپ كار ميكند بايد سينما را بشناسد و ظرايف و ريزهكاريهاي آن را دريابد، همچنين با ادبيات و داستان آشنا باشد و بتواند معاني مورد نظر خود را در كوتاهترين عبارات به مخاطب منتقل كند.
تصويرگر كتاب «بازي انگشتان»، روايتگري را وجه مشترك تصويرسازي و استريپ ميداند و ميگويد: هنرمند بايد بتواند داستان مورد نظر را به مخاطبان منتقل كند اما تصوير، به روايت كردن عين به عين مطلب نميپردازد و به تصويرگر اين امكان را ميدهد تا فراتر از متن بايستد و با بهره گرفتن از ذهن خلاق خود، ناگفتههاي متن را تصوير كند.
حدادي معتقد است كه در همه كارها ميتوان خلاق بود و به ارائه اثري هنرمندانه پرداخت اما بعضي هنرها چون استريپ، رعايت اصول بيشتري را ميطلبند و علميترند، در حالي كه تصويرگري به مراتب حسيتر و ناآگاهانهتر است.
حركت بر سطح محمدرضا يوسفي، نويسنده كودك و نوجوان بر اين باور است كه كميك استريپها، عمدتاً از قصههاي كنشي استفاده ميكنند و سرشار از هيجان، ماجرا و حادثه هستند از طرفي مبتني بر تصوير بوده و گاه تعداد تصاوير آنقدر بوده كه به كاهش قابل توجه واژگان ميانجامد و نويسنده را ناچار ميكند تا به گونهاي بنويسد كه به تصوير بدل شود و الماني پيش رود. نويسنده مجموعه داستانكها، استريپ را حركت بر سطح ميداند و ميگويد: در استريپ نه تصاوير و نه جملات، هيچ كدام نميتوانند به درون قهرمانان خود بخزند و شخصيت حقيقي آنان را تصوير كنند، چرا كه براي نشان دادن باطن اشخاص بايد به سوررئاليسم پناه برد و استريپ، حركت كردن بر سطح است و خالق اينگونه آثار ميكوشد تا سوژههايي را برگزيند كه به ذهن اكثر مخاطبان نزديك باشد و عامه مردم آن را بپسندند و درك كنند، بدون آنكه به چالش با اثر پديد آمده بپردازند.
يوسفي كميك استريپ را مادر سينما برشمرده و ميافزايد: نوشتن داستانهاي حرفهاي به فيلمنامهنويسي ميماند و نوشتن فيلمنامه، كار خلاقهاي نيست، زيرا خلاقيت زماني است كه حتي خود نويسنده نيز به طور كامل نميداند كه چه متولد ميشود در حالي كه فيلمنامهنويس ميداند چه مينويسد، همان گونه كه نويسنده استريپ ناچار است آگاهانه و در همان كادر يا بالني كه برايش در نظر گرفته شده بنويسد؛ هر چند هر هنري ميتواند مبتكرانه و خلاقانه باشد و استريپ نيز از اين قاعده جدا نيست. نويسندگان و كاريكاتوريستهاي حرفهاي ميتوانند به خلق استريپهاي خلاقانه بپردازند، همان گونه كه نيستاني در «داستانهاي آقاي كا» چنين كرد.
بيگانه با تصوير، گريزان از نقد بزرگمهر حسينپور، استريپ را يك كار گروهي ميداند و ميگويد: براي ورود به بازارهاي جهاني بايد به كار گروهي پناه آوريم، يعني يك داستاننويس خوب، يك طراح خوب، يك قلمگير خوب و... در كنار هم بنشينند و به كار تيمي بپردازند و اين همان چيزي است كه ايرانيان نميپسندند و نميخواهند دريابند كه استريپ و پويانمايي، فعاليتهاي گروهي است نه انفرادي.
وي اغلب ايرانيان را فاقد روحيه نقدپذيري ميداند و معتقد است: اگر هنوز استريپ، آنگونه كه بايد و شايد جا نيفتاده، به اين خاطر است كه برخي از ما با نقد و هنر بيگانهايم و استعدادها و قابليتهاي خود را نميشناسيم، براي نمونه در زمينه استريپ، خود را با كشوري چون افغانستان مقايسه ميكنيم! حال آنكه اگر به كار گروهي توجه كنيم ميتوانيم با ژاپن و بسياري از كشورهاي پيشرو در اين زمينه به رقابت بپردازيم.
ياراحمدي، كاريكاتوريست نيز بر اين باور است كه مردم ايران با تصوير، بيگانه و فاقد روحيه نقدپذيري هستند و ادبياتشان، ادبيات نقلي و روايي است و با تصوير، ارتباط بسيار كمي برقرار ميكنند، در حالي كه گاه تصوير به مراتب گوياتر و تأثيرگذارتر از كلام بوده و اثر عميقتر و ماندگارتري بر ذهن و انديشه مخاطب ميگذارد.
وي جهان امروز را دنياي تصوير ميداند و ميگويد: روزگاري اجازه چاپ به كتابهاي استريپ چون تنتن داده نميشد و تصور حاكم بر اين بود كه كتابهايي اينچنين، اجازه فكر كردن را از مخاطبان گرفته و قدرت استدلال را از آنان سلب ميكند، اما امروز مسئولان و متوليان امر به توانايي تصوير پي برده و جاي خالي استريپ را در مطبوعات كشور دريافتهاند، به همين خاطر بهتر است كه هنرمندان نيز فارغ از نگاههاي حزبي و سياسي، به فعاليت بيشتر و جديتر در اين زمينه پرداخته و با خلق تصاويري زنده و گويا، درك بصري مردم را بالا ببرند.
مسعود شجاعي طباطبايي نيز استريپ را عاملي بسيار مؤثر در آشنا كردن مردم با فرهنگ تصويري ميداند و معتقد است: امروز، گرايش به تلويزيون بسيار زياد است تا آنجا كه مردم دو ساعت در روز به طور متوسط به تماشاي تلويزيون مينشينند و تنها دقايقي را به مطالعه اختصاص ميدهند و اين همان چيزي است كه مسئولان نبايد از آن غفلت كنند و آن را ناديده بگيرند بلكه بايد زمينهاي را فراهم آورند تا مردم با تصوير آشنا شوند و به حمايت از گروههايي بپردازند كه اين مقوله را ميشناسند و ميتوانند مردم را با آن آشنا كنند.
مدير خانه كاريكاتور با اشاره به ارتباط تنگاتنگ استريپ و سينما ميگويد: در سينماي ما، چيزي به نام طراحي اوليه وجود ندارد و متداول نيست و چه خوب كه سينماگران و مديران توليد كشور به اين قضيه توجه كنند و به حمايت از هنرمندان استريپكار بپردازند، زيرا گذشت آن زماني كه ميپنداشتند كتابهاي استريپ چون تنتن، بار معنايي منفي داشته و سرشار از احساسات نژادپرستانه است.
امروز هنرمنداني چون سعيد رزاقي، بزرگمهر حسينپور، رضا عابديني و ... ظهور كرده و قابليتها و تواناييهاي بسياري از خود بروز دادهاند.شجاعي همچنين كميك استريپ را يك كار جمعي ميداند و معتقد است كه زماني ميتواند يك اثر ماندگار پديد آيد كه مجموعهاي از عوامل در كنار يكديگر جمع شوند و به كار بپردازند، ضمن اين كه پژوهش علمي در اين زمينه را نيز نميتوان ناديده گرفت.
هدي حدادي كميك استريپ را هنري امروزي و نزديك به زندگي شهري ميداند و ميگويد: مخاطبان امروز بسيار كم حوصلهاند و تصوير را نميشناسند از اين رو، استريپ به آنان كمك ميكند تا از يك طرف با تصوير آشنا شوند و از طرف ديگر در زماني اندك به نتيجه مورد نظر برسند به همين خاطر بهتر است از هنرمنداني كه در اين زمينه فعاليت ميكنند حمايت شود تا بتوانند با آسايش و امنيت رواني بيشتري به خلق آثار ماندگار و تأثير گذار بپردازند.
شناگران ماهري كه آب نميبينند روزنه، نخستين و از معدود ناشراني است كه به چاپ كتابهاي كميك استريپ همت گمارده و به جاي انتشار كتابهايي چون تنتن و تارزان، از هنرمندان ايراني حمايت كرده و به چاپ آثار آنان پرداخته است، هر چند به باور خود ميدانسته آنچه منتشر و روانه بازار ميكند، مخاطب خاص خود را داشته و به آساني فروخته ميشود.
عليرضا بهشتي، مدير نشر روزنه بر اين باور است كه چاپ كتابهاي كميك استريپ در ايران طرفدار چنداني ندارد، زيرا اين گونه كتابها عطف ندارند، همچنين داراي قطعي بزرگ و صفحاتي اندك بوده و بهتر است در روزنامهفروشيها عرضه شوند، حال آن كه در ايران چنين امكاني وجود دارد و مردم نيز با تصوير ارتباط چنداني نداشته و آن گونه كه بايد و شايد از آن استقبال نميكنند و همه اينها عواملي است كه ناشران را نسبت به چاپ كتابهاي استريپ بيرغبت ميكند.
وي هنرمندان ايراني را شناگران ماهري ميداند كه آب نميبينند و ميگويد: استريپهايي كه هنرمندان ما خلق ميكنند، كمتر از آثار ژاپني و اروپايي نيست، اما افسوس كه سازماني نيست كه از آنان حمايت كند و امكانات لازم را در اختيارشان بگذارد، در حالي كه از آنان حمايت كند و امكانات لازم را در اختيارشان بگذارد، در حالي كه اگر ناشري به كار تخصصي در اين زمينه بپردازد و از داستانپرداز و طراحان خوب براي پرداختن به اين مقوله حمايت كند، قطعاً به موفقيتهاي چشمگيري دست مييابد.
حيدري نيز حمايت ناشران را در توليد و گسترش كميك استريپهاي داخلي مؤثر ميداند و ميگويد: تا زماني كه ناشران به اهميت و ارزش توليد داستانهاي بومي پي نبرند و به تبليغ استريپ و حمايت از فعالان در اين زمينه نپردازند، نميتوان انتظار داشت كه اثر ماندگاري خلق شود و بازار را كارهاي پيش پا افتاده اشباع نكند.
وي با اشاره به لزوم وجود قانون كپيرايت ميگويد: متأسفانه بسياري از ناشران ترجيح ميدهند به جاي آن كه از طراحان و كاريكاتوريستها بخواهند تا به خلق آثار استريپ بپردازند، اين گونه كتابها را كپي كرده و به فارسي برگردان ميكنند و اين موجب ميشود كه كمتر هنرمندي به فعاليت تخصصي در زمينه استريپ تشويق شده و به آن بپردازد.
ياراحمدي نيز كميك استريپ را هنري بدون متولي ميداند و معتقد است: هيچ ناشر يا سازماني نيست كه امكانات مادي و معنوي لازم را در اختيار هنرمندان بگذارد و از آنان بخواهد تا به خلق استريپهاي تكصفحهاي يا سريالي بپردازند، از اينرو كاريكاتوريستها و طراحان ترجيح ميدهند به جاي آن كه به خلق فريمهاي گوناگون براي يك داستان دو صفحهاي بپردازند، تنها به كشيدن طرحي واحد بسنده كننده و به استريپ روي نياورند. وي كميك استريپ را در ارتباط مستقيم با سياست و اقتصاد ميداند و ميگويد: در يك دوره زماني خاص، هنرمندان و برخي از ناشران به استريپ توجه كردند.
آثار خوبي نيز ارائه شد، كه اگرچه نگاه خاصي را دنبال ميكرد اما هنرمندانه و تأثيرگذار بود اما امروز، شرايط دگرگون شده و كمتر ناشري به سرمايهگذاري در اين زمينه ميپردازد. اما شجاعي طباطبايي بر اين باور است كه هنرمندان ما آنچنان خلاقه عمل كردهاند و آن قدر با تصوير آشنا هستند كه در هر زمان و مكاني ميتوانند به فعاليت بپردازند و مخاطبان بسياري را جذب هنر خود كنند، به شرط آن كه مسئولان و متوليان فرهنگي اين مرزوبوم از آنان حمايت كرده و امكانات لازم را در اختيارشان بگذارند.
وي با اشاره به فعاليتهاي مؤثر سازمان فرهنگي- هنري شهرداري تهران در زمينه استريپ ميگويد: اين سازمان به تازگي اقدام به چاپ «كتاب مترو» كرده و بر آن شده تا با چاپ كتابهاي استريپ از هنرمندان پشتيباني كند و مردم را با فرهنگ تصويري آشنا كند. اما سازمان فرهنگي- هنري شهرداري به تنهايي نميتواند به چنين اقدام بزرگي دست زند و نهادهاي ديگر نيز بايد به كمك اين سازمان آمده و متوجه ارزشهاي والاي هنري و بصري استريپ شوند.
نویسنده : من ; ساعت ٦:٥٦ ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦
یکی دو هفته پیش بود که تصمیم گرفتم یه جلد از همون قر و قمبیل معروف رو به دوستی هدیه بدم .... شیراز که امیدی نبود یعنی بهتر بگم تو این یه سال حتی یک جلد ازون کتاب توی کتاب فروشی های شیراز رویت نشد ! اون کتابی رو هم که من گرفتم از نمایشگاه کتاب بود که ناشرش از تهران هم شرکت داشت .... که البته خود کتاب هم روز آخر نمایشگاه به غرفه رسید !
بگذریم ... تصمیم گرفتم دست به دامن انتشارات روزنه شم ....که صد البته فرمودن ارسال سفارشی ندارن!
خانم چلچراغ هم که چنان ؛نه؛ ای گفت که طنینش هنوز تو گوشمه !
کتاب فروشی های عظیم تهران هم یکی یکی الطافشون رو نشون می دادن !
خلاصه این که بیخیال خریدن کتاب شدم و به جاش ۸ جلد کتاب به اون دوست هدیه دادم! .... در همین اثنا (؟) اتفاقی کتاب رو تو یه کتاب فروشی آن لاین پیدا کردم ... که خوشبختانه ۱۰ جلدش موجود بود .... سریع هزینه رو به حساب سایت ریختم و سفارش دادم و به اون دوستم هم گفتم جور شد ... یک هفته ای گذشت و سفارش من کماکان در وضعیت ؛در حال ارسال؛ بود .... تا این که یه روز این عبارت تبدیل شد به ؛ از طرف فروشنده برگشت خورده است کتاب موجود نمی باشد ؛ !
خلاصه این که تلاش هام از همه طرف با شکست مواجه شد ....
هدفم از گفتن این جریان این بود که یه عده ای یه کم به فکر بهتر کردن وضعیت پخش کتاب ها بیفتن .... البته این یه نمونه ی کوچیک بود ... الان می تونم اسم ده ها کتاب رو بیارم که با وجود اینکه اصلا کمیاب نیستن ولی جز در تهران تقریبا هیچ جای دیگه ای پیدا نمی شن ... که البته همه ش به دلیل نا مناسب بودن پخش کتابه و نه چیز دیگه ....
در ضمن یه هدف دیگه هم داشتم : شما نمی دونید من از کجا می تونم از قر و قمبیل رو پیدا کنم ؟!
نویسنده : من ; ساعت ٧:٤٦ ق.ظ روز یکشنبه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦
کاریکاتور اول:همون شیرازی که اول اسفند باغای بادمش پر از شکوفه بود الان پر شده از بهار نارنجای تکیده ! خدا هم که حسابی می خواد حال بده .... انواع باد و بارون و طوفان و تگرگ و هر چی در چنته داره رو تو این چند روز رو کرد !
کاریکاتور دوم: : همون شیرازی که وضع بی مثالش بود و اینا ..... الان طوری شده که با کاپشن باید نشست پشت مانیتور و مطلب نوشت !
کاریکاتور سوم : همون شیرازی که از قبلا تا هنوز « شیراز » بود الان میزبان مردیه با «....»ِ شکلاتی !
کاریکاتور چهارم : شیراز !
نویسنده : من ; ساعت ٧:۱٩ ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٦
یه نرده بان روی بالا پشتبوم ما هست که ادعا میکنه ما رو تا آسمون میرسونه... هیچ وقت وقت نکردم امتحانش کنم.همینکه با گوشیم عکس ازش انداختم خودش خیلی بود... اما یه روز امتحانش میکنم و میرم ازش بالا.اگه ادعاش درست بود دیگه بر نمیگردم... اگه دروغ میگفت حتمن برمیگردم و به همتون میگم...
موضوع اینه که بلافاصله بعد از قرار گرفتن این پست تو اون وبلاگ یکی از دوستان قدیمی از قونیه اس ام اس زد که :
«راست بگو نهان مکن پشت به عاشقان مکن
چشمه کجاست تا که من آب کشم سبو سبو»
البته از اونجایی که این دوست من خیلی آدم جالبیه اصولا حرفاشو تو لفافه می زنه .... یه جوری که فقط من متوجه شم و خودش !
منظورش ازون بیت هم این بود که تنها خوری ممنوع !
یعنی چی اگه ادعای نردبونه درست بود دیگه بر نمی گردم ؟ هر کی می ره یه جای خوب پیدا می کنه باید بیاد به بقیه هم بگه .... اینکه بیای بگی اگه دروغ گفته بود میام پایین همه دور هم می شینیم می خندیم که نشد که !
همین
پ.ن. : همون دوست قدیمی الان اس ام اس زد که اون اس ام اس قبلیو اشتباهی برای من فرستاده .... می خواسته سندش کنه برای نویسنده ی اون وبلاگ !
نویسنده : من ; ساعت ٧:٠۳ ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٦
چند وقت پیش جشنواره طنز برگزار شد و اتفاقا در دو یا سه بخش کل مراسم را از شبکه ۲ پخش کردندشد .... توی این گیر و دار سایت لوح مطلبی چاپ کرد که برای بار اول که خواندمش واقعا در تردید بودم که طنز است یا جدی !
شما هم بخوانید !
یکشنبه شب سوم دی ماه و در حالی که هنوز یک روز از تصویب قطعنامه شورای امنیت بر ضد ملت قهرمان ایران نگذشته بود، جمعی از به اصطلاح طنزپردازان، در اقدامی هماهنگ، در تالار اندیشه حوزه به اصطلاح هنری تبلیغات اسلامی، با قرائت اشعاری مبتذل و خلاف عفت عمومی، خشم ملت مسلمان ایران را برانگیختد. این مراسم که اختتامیه جشنواره طنز مکتوب نام داشت، با کمک سازمان به اصطلاح فرهنگی هنری شهرداری تهران انجام شده بود، و مبالغ هنگفتی از بیت المال مسلمین صرف عیش و نوش جمعی به اصطلاح طنزپرداز شده بود، به طوری که شنیده ها حاکی است افراد یاد شده به مدت چند روز در یکی از هتل ها اقامت داشته و به خرج شهروندان تهرانی از غذاهایی نظیر کباب و مرغ استفاده می کردند. این در حالی است که بسیاری از مردم نمی توانند از این امکانات استفاده کنند، و دوباره در حالی است که مسئولان به اصطلاح شهرداری تهران ماههاست که اجرای پروژه سیاسی عبادی منوریل را به بهانه واهی عدم بودجه به تعویق گذاشته اند. این مراسم با قرائت به اصطلاح آیاتی چند از کلام الله مجید و پخش سرود ملی جمهوری اسلامی آغاز شد، اما این موضوع نتوانست مانع از آن شود که مردم پی به نیات به اصطلاح دست اندرکاران این مراسم ضد اخلاقی ببرند. در ابتدا مجری این مراسم معروف به شهرام ش. که از دوستان طنزنویس معلوم الحال فراری ا.ن. می باشد، و بدون توجه به مستحبات، شاربش را به طرز زننده ای کوتاه نکرده بود، همصدا با بوقهای استکباری، ضمن توهین به فرایند هسته ای، آنرا موضوعی برای طنز عنوان کرد. در همین حال جمعی از حضار به نشانه اعتراض به این حرکت ضد نظام، بین صندلی ها حرکت کردند. یکی از به اصطلاح طنزپردازان موسوم به عبدالله م. با قرائت یک مطلب به اصطلاح طنز جریان به اصطلاح مشروطه را به باد استهزا گرفت. این فرد که مطلب خود را از زبان یک اسب به رشته تحریر درآورده بود، با تشبیه مردم ایران به اسب آنها را ریشخند کرد. وی نگفت که چه کسانی باعث انحراف مشروطه شدند و ایران را وارد جریان منحط غربزدگی کردند. لازم به ذکر است عده قلیلی از طرفداران یک جناح خاص که در سالن حضور داشتند با استفاده از کف و سوت اظهارات توهین آمیز وی را تایید کردند. در این مراسم به اصطلاح اختتامیه فردی به همراه آلت موسیقی، با به دهن کجی به ارزشهای ملی، اشعار شاعران متعهدی نظیر حافظ و مولوی را به سبک موسیقی مبتذل غربی خواند، که باعث جریحه دار شدن احساسات حاضران شد. این فرد که نوار مبتذل او توسط کارشناسان متعهد وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی رد شده بود، با سوءاستفاده از تساهل و تسامح لیبرالی مسئولان حوزه به اصطلاح هنری، اهداف پلید خود را با استفاده از موسیقی به حاضران القا، و میراث فرهنگ ایرانی اسلامی را به سخره گرفت. در این برنامه که با حمایت شهرداری تهران و به قصد ضربه زدن به دولت خدمتگذار و رایحه خوش خدمت برگزار شده بود، دستیابی امت قهرمان ایران به فناوری هسته ای، موضوع به اصطلاح طنزپردازی به اصطلاح طنزپردازان قرار گرفته بود، و آنها در اشعار توهین آمیزشان این فرایند ارزشی را مورد ریشخند قرار می دادند. یکی از به اصطلاح طنزپردازان که از شهر خون و قیام اصفهان حضور داشت، در ادامه با توهین به خدای متعال، در یک شعر به اصطلاح طنز با او به گفتگو پرداخت، و بر خلاف آموزه های دینی که تسلیم و رضا را جزو مسائل مهم شمرده است، با شکایت از برخی مسائل، موضوع عدالت خداوند را مطرح کرد، که در کمال تعجب مورد تقدیر رئیس حوزه به اصطلاح هنری قرار گرفت و به او هدیه ای اعطا شد. این در حالی است که بسیاری از مردم ناراحت بودند. در ادامه سه تن از افراد به اصطلاح هنرپیشه، که لباسهای زننده ای اعم از نارنجی و شلوار لی پوشیده بودند، در حالی که تعدادی زن در جلسه حضور داشتند، اقدام به اجرای تئاتر به صورت زنده کردند، و در آن علاوه بر به سخره گرفتن فرایند غنی سازی اورانیوم به اقشار مختلف اجتماعی از قبیل پیرزن و رانندگان تاکسی و شاعران متعهد توهین کردند که این کار مورد توجه جمع قلیلی از عناصر معاند که در سالن قرار داشتد قرار گرفت و موجب زدن کف از سوی آنها شد. این هم در حالی است که بسیاری اقشار مختلف اجتماعی شامل افراد یاد شده می باشند. یکی دیگر از شاعران به اصطلاح طنزپرداز نیز با به سخره گرفتن شاهنامه فردوسی، که از مفاخر سرزمین اسلامی ما می باشد، شخصیتهایی نظیر رستم و افراسیاب را که از پهلوانان بنام کشور بوده اند ریشخند کرد. وی در این زمینه گفت: خبرهای خوش دارم از بهرتان ز استان زرخیز هرموزگان بنادر چو یکباره آزاد گشت زمین شد شش و آسمان گشت هشت هرآنکس که بینی که در بندر است شب و روز در فکر سیم و زر است و به این ترتیب ضمن زیر سوال بردن دستاوردهای نظام، به مردم خونگرم هرمزگان توهین نمود. در این موقع یکی از حضار که از توهینهای این به اصطلاح شاعر به تنگ آمده بود، سالن را ترک کرده و از فرط ناراحتی در حیاط حوزه به اصطلاح هنری مشغول سیگار کشیدن شد. در پایان این مراسم ضدملی که موجب خشم مردم شد، از برخی از به اصطلاح طنزپردازان به خاطر این توهین ها قدردانی شد و از جیب ملت ایران به این شبهه پراکنی ها جوایزی اهدا کردند که از آن جمله افرادی نظیر جواد ز. از اصفهان، فردی موسوم به بوالفضول الشعرا که هویت خود را پنهان کرده بود، عباس ق.م. و داوود امیریان موسوم به داوودی بودند که سکه هایی را دریافت کردند. لازم به ذکر مجدد است که شهرداری تهران به سرپرستی آقای محمدباقر ق. نیز در این امر مشارکت داشت. این مراسم تا پاسی از اذان ادامه داشت و مومنین نتوانستند نماز را در وقت فضیلت به جای آورند که نشان از بی توجهی دست اندرکاران این مراسم به مراسمات مذهبی دارد. امید است مسئولین محترم در آینده با جلوگیری از مسائل اینچنین و مبارزه با پدیده به اصطلاح طنز مانع اتفاقاتی از این دست شوند.
خداییش طنز جالبی بود !
راستی۱۶ ساعت دیگه به تحویل سال نمونده ... خواب نمونید یه وقت !
بهارتونم مبارک !
نویسنده : من ; ساعت ۱۱:۱٠ ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸٥
یک روز یک آقایی بچه بوده ! یعنی جریان بچگی یک آقایی است که الان بزرگ شده و خداییش خیلی هم «بزرگ» شده ! این آقایی که زمانی بچه بوده یا همان بچه ای که بعدها آقای بزرگی شده در بچگی مقداری کاریکاتور کشیده برده داده به آقایی که هم آن موقع و هم الان آقای بزرگی بوده و هست ! آقای بزرگ آن بچگی را تشویق میکند و قول بستنی می دهد که بعدها معلوم می شود که کی داده کی گرفته !
آن بچگی بزرگ می شود و حتی «بزرگ» هم می شود ! بعد یک جایی بوده یک مقداری حرف میزند و بعد یادش به آن بچگی می افتد و می گوید آن آقای بزرگ چقدر خوب بود و من ازش ممنونم !
آن آقایی که هم آن موقع و هم الان بزرگ بوده و هست یادش می افتد که هیچ وقت آن بچگی را دوست نداشته و آن بچگی از همان بچگی تا هنوز آدم بدی بوده و اصلا هم کاریکاتوریست خوبی نبوده و تازه به دوران رسیده بوده یا حتی اصلا نرسیده بوده ( به دوران !) و یک مقدار چیز بد دیگر هم بوده که اگر بگویم به نویسنده وبلاگ می گویند بی ادب !
خلاصه این که آن بچگی که الان بزرگ شده اول مقداری تعجب کرد ... بعد باز تعجب کرد .... بعد که از تعجب در آمد نگاهی به اطرافش انداخت و به این نتیجه رسید که هنوز هم شاگرد آن آقای بزرگ است و بعد به اندازه ی تمام بچگی اش ازو معذرت خواهی کرد ....
این یک داستان واقعی بود ... نکته این جاست که یک بخش از داستان با اصول داستان نویسی سازگار نبود ... یعنی اتفاقی افتاد که نتیجه اش با خود اتفاق سازگار که نبود هیچ مخالف هم بود ! میتونید بگید کدوم بخش ؟
نویسنده : من ; ساعت ٦:٥٧ ب.ظ روز شنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٥
خواهش می کنم سکوت را رعایت بفرمایید/ یادداشت انتقادی بزرگمهر حسین پور به روند اجرایی دوسالانه هشتم 1385-11-16 بزرگمهر حسین پور
در حالی که لیوان چای در دستم است و جلوی کامپیوتر مبارک نشته ام ... دارم به اوضاع کاریکاتور ایران فکر میکنم. هشتمین دوسالانه کاریکاتور ایران مدتیست کلید خورده است.منتها فرقش با دوسالانه ی گذشته در این است که در دوره ی پیش کاریکاتوریستهای ایران به شکلی کاملن متمدنانه و پیشرفته و مثل جوامع روشنفکر و دارای تمدن چند هزار ساله دور هم جمع شدند و خودشان برای خودشان تصمیم گرفتند و دبیر دوسالانه هفتم را انتخاب کردند.و همانطور که همگان شاهد بودند و اتفاق نظر داشتند بهترین دوسالانه ی گذشته بود. اما انگار ما را تمدن و پیشرفت نمیخواهد در آغوش بگیرد...!گویی روشنفکری هنوز وصله ای ناجور و بدفرم بر پیکر هنر ایران است...!انگار به ما یک سری چیزها و یک سری حرکات نمی آید...!ما را چه به اینکه برای خود تصمیم بگیریم...!اصلن چه کسی گفته است که ما متمدنیم...؟چه کسی میتواند ادعا کند که این خاک همان خاکی است که یکی از کهن ترین و غریب ترین تمدن بشریت در آن شکل گرفته است... خواهش میکنم سکوت را رعایت بفرمایید...سکوت را...!این بهترین کار است باور کنید ...! ما اشتباه کردیم..دوره پیش را میگویم.ادا در آوردیم.دوستان به ما کت و شلوار نمیاید...بیایید شلوار سمبادیهایمان را بپوشیم و به استقبال دوره ی هشتم برویم! مسعود شجاعی پس از چند روز اندیشیدن نهایتن به سمت دبیری دوسالانه ی هشتم بودن و ماندن رضایت داد.من به خود ایشان عرض کردم که به احتمال زیاد در یک انتخاب دموکراتیک شما باز دبیر میشدید.اما آن انتخاب کجا و این انتخاب کجا؟کسی در توانایی و ارتباطات خوب و تجربه ی بسیار زیاد مسعود شجاعی شکی ندارد و در دوسالانه قبلی این ثابت شد و بنا بر این سابقه ایشان هنوز یکی از اصلیترین نامزد ها برای دبیری دوسالانه است .ای کاش کاریکاتوریست ها انتخابش می کردند. به هر حال قصه دراز است و ماجرا زیاد ...خانه ی کاریکاتور که دبیرخانه دایمی بینال ها است خب امری طبیعی است و اگر جز این بود باید خرده میگرفتیم.خانه ی کاریکاتور خانه ی کاریکاتور و کاریکاتوریست ها است و بودنش هم از همین بابت است و البته منتی بر سر کاریکاتوریست ها نیست...
*** نکته ها رفت شکایت کس نکرد... بیایید همانطور که گفتم سکوت را رعایت کنیم...! دلم گرفته است و حوصله ی جشنواره ها و بینال ها و مسابقات را ندارم...چه برسد به نوع فرمایشی اش...!هر چند که خوب باشند که البته هستند....سالهاست که وقتی و حوصله ای برای شرکت در جشنواره های خارجی و بین المللی را نه دارم و نمیخواهم داشته باشم...اما دیگر داخلی ها را هم میخواهم فراموش کنم.از همین جا با همه ی این جشنواره ها و بینال ها خداحافظی میکنم و آنها را به خیر میفرستم و خودم را به سلامت.عطایشان را به لقایشان میبخشم و لیوان چایم را با خیالی آسوده سر میکشم...
نویسنده : من ; ساعت ٩:٢٩ ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٥
دوشنبه 27 دی ماه 1385 •این کاریکاتورها، این کمیک استریپ ها از کجا سرو کله شون پیدا میشه؟ این همه شوخی و سوژه های طنز به فکر کی می رسه که می تونه هر روز این همه کمیک استریپ و کاریکاتور بکشه؟ در همین راستا باید به استحضارتون برسونم که یکی از معادن طنز و کاریکاتور ایران که به ثبت و بهره برداری هم رسیده و هم اکنون به صورت روزانه در حال استخراج و تولید خروار خروار سوژه های طنزه، مهمون گفتگوی ماست. کسی که مثل یه شکارچی سوژه های طنز رو گیر میندازه و تو قفس کاریکاتورش، اون ها رو به تماشا می ذاره... کسی نیست جز بزرگمهر حسین پور با 30 سال سن و 16 سال سابقه کار مطبوعاتی. برنده چندین جایزه و کاریکاتوریست خیلی از روزنامه ها و مجلاتیه که تا به حال روی کیوسک مطبوعات دیدین. گفتگوی ما با بزرگمهر حسین پورامیدوارم به شیرینی خودش و کارهایی که تا به حال کشیده باشه. بزرگمهر، مشخصات منحصر به فردی داره. مثلا جزو معدود آدم هایی یه که با این که سر خلوتی داره، کله اش بوی قرمه سبزی می ده. با این که به شدت مهربونه، بی رحمانه ترین قضاوت هاش رو، دودستی تحویل بهترین دوستاش می ده. بزرگترین بدقول دنیاست که به شدت از آدم های بدقول بدش می یاد. کارهاش به راحتی در نشریاتی با گرایش های مختلف سیاسی چاپ می شه. و تنها هنرمندیه که می تونه با یک دست، هفتصدتا هندونه برداره. بزرگمهر، به حتم اگه کاریکاتوریست نمی شد، مشاور خانواده هم نمی شد اما مطمئنا یه داروخانه می زد.
هادی حیدری:بزرگمهر جان ! فکر کن یک داروخانه زدی و یک نفر میاد میگه:" داداش نفت داری؟" بعدش چه اتفاقی می افته؟ بزرگمهر حسین پور:می گم بله چون می دونم با بله گفتن من قصه ادامه پیدا می کنه.
بزرگمهر حسین پور یک جوک بی رودربایستی دار رو برای آدمی می فرسته که باهاش خیلی رودربایستی داره. بعدش چی میشه؟ □خیلی صادقانه اعتراف می کنم که یک چیز بد خوردم! (خنده).
برای این دو معضلی یه راهکار ارائه بده: 1- وقتی در ترافیک همت گرفتار شدی و راننده تاکسی صدای آهنگ در پیت رو تا آخر زیاد کرده. □یک پیت می کنم توی حلقش!
2- در یک مهمونی رسمی جایی گیر کردی و آب هم قطع شده. □هیچی فقط زنگ می زنم اداره آب!
میونه کاریکاتوریست ها با ازدواج چطوره؟ □رابطه کاریکاتوریست ها با ازدواج مثل همه آدم هاست. به قول برناردشاو "آدم ها چه ازدواج کنند و چه نکنند، آخرش پشیمون میشن!"
تو یه مسابقه کاریکاتور اول شدی. حالا وقتی میری بالا جایزه ات رو بگیری، می بینی زیپ شلوارت بازه. چی کار می کنی؟ □بستگی داره که چه کسی جایزه رو بده.
با توجه به آدم های مختلف، تو چه واکنشی نشون می دی؟ □اگر آقای خاتمی باشه ازش عذر می خوام و پشتم رو برمی گردونم و زیپمو بالا می کشم. اگر کس دیگری باشه، اجازه بده نگم چه اتفاقی میا فته!
بزرگمهر حسین پور پرکار ترین کاریکاتوریست امروز ایرانه, فکر می کنی تا کی می تونی این قدر کار کنی؟ □تا وقتی که دستم حالت فنریت خودش رو از دست نداده من می تونم کارهای زیادی انجام بدم به همین خاطر این موضوع رو باید به تقدیر و توان دستم واگذار کرد.
من دیدم وقتی که داری اتود میزنی دستت لرزش داره, نمی دونم این لرزش به خاطر هیجان تو هنگام کشیدن کاریکاتوره یا چیز دیگه ولی حاصل کارت یک سری خطوط خیلی قدرتمنده. چطور بین این دو تناسب به وجود میاد؟ □من زمانی که قلم دستم می گیرم به خاطر اون هیجان، دستم می لرزه. من آدم آرومی هستم اما وقتی پشت میز کارم قرار می گیرم یا قلم دستم میاد شور و هیجان ساختن یک کاریکاتور باعث میشه که دستم بلرزه اما همیشه خط هایم صاف هستن.
با این همه حجم کار چرا کتابهای خیلی کمی منتشر کردی؟ □زیاد به فکرش نبودم , تازه به فکرش افتادم .
فکر نمی کنی این از تنبلیه؟ □شاید.
چون خود من بارها بهت گفتم که حاضرم یک سری از کارها رو به عهده بگیرم تا تو بتونی یک سری از آثارت رو به شکل یک مجموعه و کتاب در بیاری. □اینها درسته اما واقعیتش اینه که من فکر می کنم در این سالها من کار قابل چاپی نکشیدم و احساس می کنم اگر هم بخوام چاپ کنم باید یک بار دیگه کارها رو از نو پیاده کنم. اصولا از کارم راضی نیستم و فکر می کنم یکی از دلایل چاپ نکردن کارهام هم همین باشه.
کاریکاتور شغل چندم توست؟ □اول
دوست داری در محافل هنری به کدوم عنوان معرفی بشی؛ به عنوان یک کاریکاتوریست اجتماعی – سیاسی , کاریکاتوریست چهره یا یک کارگردان انیمیشن؟ □من همیشه متناسب با جمع صحبت می کنم. اگر کسی از انیمیشن و فیلم خوشش بیاد من هم می گم که گارگردان انیمیشن هستم، اگر کسی شوخ طبع باشه خودم رو کاریکاتوریست معرفی می کنم و یا غیره.
هیچ وقت دوست داشتی هنر دیگه ای مثل موسیقی یا بازیگری رو انتخاب می کردی؟ □بله. من یک مدت سه تار کار می کردم ولی استادم جلوی من رو گرفت و گفت که بی خیال بشم و از موسیقی دوری کنم و به سمت کار تصویری برم.
ولی دوست داشتی که موسیقی رو هم ادامه بدی؟ □بله. به ساز تنبور علاقه داشتم.
از چاپ کدوم کاریکاتورت پشیمونی؟ □یک زمانی خیلی احساساتی شدم و یک کمیک استیریپ از مهران مدیری کشیدم به خاطر مسائلی که در برنامه هاش مطرح می کرد و در 40 چراغ چاپ شد. اما بعدا از این احساساتی شدنم پشیمون شدم و دیدم شاید هر کسی در یک دوره ای هر کاری که دلش بخواد,، انجام بده و به من ربطی نداره.
بهترین کارت که تا حالا چاپ کردی کدوم بوده؟ □خیلی از کارهام رو دوست دارم و نمی تونم بگم که کدومه.
یعنی یک کار مشخص که ماندگار شده باشه و خیلی ها نسبت به اون کار واکنش نشون داده باشن. □خیلی وقتها کارهایی که واکنش دارن بهترین کارهای من نیستن یعنی ممکنه کاری رو من دوست داشته باشم اما کسی از اون کار خوشش نیاد.
اگر بشنوی که قبلا کسی سوژه کارت رو کشیده باشه, چه کار می کنی؟ □بهش می گم دمت گرم! چون باعث شدی که سوژه کار من از زاویه و نگاه دیگری دیده بشه.
خبر می رسه که خدای ناکرده قراره فردا از دنیا بری, چه چیزی رو با خودت می بری؟ □ترجیح میدم خیلی چیزها رو با خودم نبرم چون این قدر سنگینم که بیشتر به سبک بالی احتیاج دارم.
چه چیزی رو به هیچ قیمتی با خودت نمی بری؟ □هیچ چیزی رو با هیچ قیمتی با خودم نمی برم.
سه غول کاریکاتور ایران رو نام ببر □کامبیز درم بخش, توکا نیستانی و نیک آهنگ کوثر
در حال حاضر بیشتر با کدوم کاریکاتوریست عیاق هستی؟ □با کاریکاتوریستهای زیادی عیاقم اما بیشتر با هادی حیدری!
بزرگمهر حسین پور خودش رو کاریکاتوریست سیاسی و ادیتوریال می دونه؟ □نه
خیلی از کارهای تو ادیتوریال و با شرح بر اساس موضوعات سیاسی روز هست. □در مجموعه کارهام تعداد خیلی کمی رو تشکیل میده. در دوره های این کار رو تجربه کردم اما این نوع خیلی کار سخت ، حساس و ظریفی هست و من نمی تونم مدعی بشم که این کاره ام. اما بسیار علاقه مند به این نوع کار هستم.
هر روز برای یک روزنامه ورزشی کاریکاتور می کشی، چه طور سوژه های ورزشی رو پیدا می کنی؟ چون می دونم که خیلی اهل روزنامه خوانی و پیگیری خبرهای مختلف نیستی. □همیشه در روزنامه مهمترین خبرهای روز هست و میشه از دل خبرهای تاپ سوژه رو پیدا کرد به همبن خاطر نیازی نیست که حتما روزنامه ها خونده بشه چون خبرگزاریها مهمترین خبرهای روز رو ارائه میدن.
اصلا علاقه ای به خبر ورزشی نداری؟ □اصلا!
یعنی نه در گذشته و نه الان؟ □بله،نه در گذشته و نه آینده.
در سالهای نوجوانی دو راه پیش روی تو بوده یکی این که از تو دعوت شده بود که وارد یک باشگاه فوتبال بشی و دیگری اینکه همون موقع از طرف مجله گل آقا برای همکاری دعوت شده بودی. اگر دوباره به همون سالها برگردی، چه انتخابی می کنی؟ □قطعا باز هم به مجله گل آقامیرم.
من شنیدم فوتبالیست قهاری بودی. □یک زمانی فوتبالیست بودم اما این علاقه من به فوتبال در کوچه و از توپ پلاستیکی شروع شد و به همون توپ پلاستیکی هم ختم شد.
تنوع فرم, قلم, اجرا و فضاسازی نقطه قوت کارهای تو محسوب میشه یا نقطه ضعف ؟ □باید دیگران نقطه ضعف یا قوت رو تشخیص بدن و لی من خودم به این اعتقاد دارم که چون طبیعت، متنوع هست پس من هم متنوع کار می کنم. طبیعت دارای خط، منظره، پرسپکتیو و ... فراوانی هست که نمی شه همه اینها تنها با یک سبک و جنس و خط کار بشه.
به طنز سیاه چه طور نگاه می کنی؟ □من دلم می خواد سختی و اندوه و تلخی که هست و واقعیت داره رو نبینم و به جاش حقیقت رو نگاه کنم.
وقتی برای سایت "پرشین کارتون" گالری درست می کردیم تو چندین بار از من خواستی از بعضی کارهات استفاده کنم که درونمایه طنز سیاه داره. مثل اون صحنه ای که یک پرنده در حال دانه آوردن برای جوجه هاش هست و پشت تصویر یک پنجره ای از یک ساختمان هست که بچه هایی رو نشون میده که منتظر آذوقه ای هستن که پدر براشون بیاره اما جیبهای پدر بیرون زده و هیچی توش نیست. اینها همش طنز سیاه و واقعیت هست. □متاسفانه اون کارها جزو بهترین کارهای من نیست هر چند که اونها در خیل کارهای من جا دارن ولی من دلم با کارهایی هست که عشق و زیبایی رو در دل آدمها زنده می کنه . من نمی خوام از بدبختیها فرار کنم چون بخشی از زندگی هستن و ما هم اسیرشون. من به اون کارها هم علاقه دارم و احترام میذارم ولی ته دلم با کارهای که توش عشق و زندگی هست نفس می کشه.
در بعضی از کمیک استیریپ ها از یک نوع شعر به نام قضیه نویسی استفاده می کنی که "صادق هدایت" بابش کرد؛ این چیزها چه طور به ذهنت می رسه؟ □من به ادبیات قدیم و کهن و بزرگان ادبیات خودمون خیلی علاقه دارم و از قدیم پیگیر آثارشون بودم به همین خاطر سعی می کنم از کارهای قدیم مثل تذکره ها و سبک شعرهای قدیمی مثل نظامی و لیلی و مجنون و یا حتی گاهی از حافظ استفاده کنم. .با آوردن این ادبیات به کارهام احساس می کنم که کارها متبرک میشه و حس خوبی بهم دست میده.
فکر کن که از تمام دنیا یک کاغذ سفید باقی مونده، اگر اون کاغذ به دستت برسه چی کارش می کنی؟ روش کاریکاتور می کشی؟ □بله می کشم.
پسورد، یک چیز کاملا شخصی هست و هر چقدر که آدمها عاشق باشن یک گوشه خیلی خصوصی برای خودشون دارن، من فکر می کنم که تو تنها مردی هستی که خانمت پسورد ایمیلت رو می دونه و یا بعضی مواقع جای تو با دیگران چت می کنه (خنده). □این قضیه بین ما حل شده، اون پسورد رو می دونه ولی من بهش می گم که بر فرض تو توی فلان آدرس نرو و من مطمئنم که اون نمیره. الان" سیما" چند سالی هست که وبلاگ داره و چون به من گفته که من نخونم، من هم حتی یک صفحه از وبلاگ اون رو نخوندم. اینکه تو بدونی و نری خیلی بهتر و سخت تره از اینکه ندونی و نری.
با توجه به شباهت " زین الدین زیدان" به تو یا تو به زین الدین زیدان، فکر می کنم روح فوتبالیست تو توی زین الدین زیدان حلول کرده، در این زمینه خاطره ای داری؟ گذشته ها که لاغرتر بودم شباهتم به زیدان خیلی بیشتر بود. یک بار پدر همسرم به خونه مادرش رفته بوده و می بینه که مادربزرگ عکس زیدان رو روی طاقچه گذاشته و هر روز قربون صدقش میره، بهش میگه که مادرجان این عکس فوتبالیست کیه که گذاشتی اینجا و قربون صدقش میری؟! ایشون میگه که مگه این عکس دامادم نیست که گفتی تو روزنامه ها کار می کنه و عکسش رو چاپ می کنن!!
من هر موقع که بازیهای زیدان رو می بینم نا خداگاه یاد تو می افتم. تو که مثل اون کله نمی زنی؟ □من تو کاریکاتور کله می زنم.
از این باند بازیهایی که میگن تو کاریکاتور جریان داره چیزی به گوش تو رسیده؟ □تا دلت بخواد.
ماجرای این باند بازیهایی که میگن چیه؟ □ببین باند ، یک پارچه سفید و درازی هست که یک سرش یه جاییه و یک سرش یه جای دیگه و یک سری این رو می گیرن و باهاش بازی می کنن و این میشه باند بازی و این باندبازی ممکنه در هر جایی باشه ، یکی از همون جاها هم کاریکاتور ایران هستش و در دو سر این باند دو عزیز بزرگواری نشستن و بازی می کنن. هر کسی هم که بیاد و سر این باند رو بگیره وارد بازی میشه و اگر کسی هم نیاد وارد بازی نمی شه.
شاید اگر کسی هم بخواد باهاشون در بیفته دو طرف باند رو بهم برسونن و گره بزنن تا خفه اش کنن. □خیلی کارها می کنن، این یکی از روشها ست.
اگر بین طراحی و کاریکاتور فقط حق انتخاب یکی رو داشته باشی، کدوم رو انتخاب می کنی؟ □طراحی
تا حالا اونقدر عصبانی شدی که بگی قلم رو می بوسم و میگذارم کنار؟ □هرگز!
ساعت زمان رو به دست تو میدیم، اون رو به جلو می کشی یا به عقب بر می گردونی؟ □این از اون سوال های جدی هستش که باید بشینم و سه ساعت فکر کنم! خیلی جوابها میشه داد.
جوابی بده که از روحیه رئالیستی تو بر میاد. □خیلی چیزها در گذشته بوده که اشتباه بوده و خیلی چیزها الان هست که نتیجه گذشته هست و خیلی چیزها قضا و قدر بوده که من رو در یک سری موفقیتها تثبیت کرده. اگر بر گردم ممکنه از بعضی شانس ها بگذرم یا خیلی چیزها رو اصلاح کنم. به همین خاطر اینقدر قضیه پیچیده هست که من خودم رو تسلیم می کنم یعنی ترجیح میدم آدمی باشم کاملا شل و ول و رها که خودش رو به رود خانه زمان سپرده.
می خوایم گفتگو رو با یک سخن حکیمانه از تو تمام کنیم. □یک آدمی مزرعه خیار داشت و نوکرش گفت که برو خیارها رو بکن و بیار تا همه بخوریم. خیارها رو بین خانواده تقسیم کردن اما به خود صاحب مزرعه نرسید؛ یکدفعه دید که نوکرش در حال خیار خوردن هست، رفت و ازش خواست که به اون هم خیار بده. وقتی گاز زد دید که چه خیار تلخیه و رو به نوکرش گفت این چه خیاریه که داری می خوری؟ نوکره گفت خدا این همه خیار خوب و خوشمزه به من داد و حالا بعد عمری یک خیار تلخ هم به من داد، درست نیست که ناشکری کنم!.
خیلی ممنون که وقتت رو در اختیار ما قرار دادی.
نویسنده : من ; ساعت ٩:٢۸ ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٥
دوشنبه 27 دی ماه 1385 •این کاریکاتورها، این کمیک استریپ ها از کجا سرو کله شون پیدا میشه؟ این همه شوخی و سوژه های طنز به فکر کی می رسه که می تونه هر روز این همه کمیک استریپ و کاریکاتور بکشه؟ در همین راستا باید به استحضارتون برسونم که یکی از معادن طنز و کاریکاتور ایران که به ثبت و بهره برداری هم رسیده و هم اکنون به صورت روزانه در حال استخراج و تولید خروار خروار سوژه های طنزه، مهمون گفتگوی ماست. کسی که مثل یه شکارچی سوژه های طنز رو گیر میندازه و تو قفس کاریکاتورش، اون ها رو به تماشا می ذاره... کسی نیست جز بزرگمهر حسین پور با 30 سال سن و 16 سال سابقه کار مطبوعاتی. برنده چندین جایزه و کاریکاتوریست خیلی از روزنامه ها و مجلاتیه که تا به حال روی کیوسک مطبوعات دیدین. گفتگوی ما با بزرگمهر حسین پورامیدوارم به شیرینی خودش و کارهایی که تا به حال کشیده باشه. بزرگمهر، مشخصات منحصر به فردی داره. مثلا جزو معدود آدم هایی یه که با این که سر خلوتی داره، کله اش بوی قرمه سبزی می ده. با این که به شدت مهربونه، بی رحمانه ترین قضاوت هاش رو، دودستی تحویل بهترین دوستاش می ده. بزرگترین بدقول دنیاست که به شدت از آدم های بدقول بدش می یاد. کارهاش به راحتی در نشریاتی با گرایش های مختلف سیاسی چاپ می شه. و تنها هنرمندیه که می تونه با یک دست، هفتصدتا هندونه برداره. بزرگمهر، به حتم اگه کاریکاتوریست نمی شد، مشاور خانواده هم نمی شد اما مطمئنا یه داروخانه می زد.
هادی حیدری:بزرگمهر جان ! فکر کن یک داروخانه زدی و یک نفر میاد میگه:" داداش نفت داری؟" بعدش چه اتفاقی می افته؟ بزرگمهر حسین پور:می گم بله چون می دونم با بله گفتن من قصه ادامه پیدا می کنه.
بزرگمهر حسین پور یک جوک بی رودربایستی دار رو برای آدمی می فرسته که باهاش خیلی رودربایستی داره. بعدش چی میشه؟ □خیلی صادقانه اعتراف می کنم که یک چیز بد خوردم! (خنده).
برای این دو معضلی یه راهکار ارائه بده: 1- وقتی در ترافیک همت گرفتار شدی و راننده تاکسی صدای آهنگ در پیت رو تا آخر زیاد کرده. □یک پیت می کنم توی حلقش!
2- در یک مهمونی رسمی جایی گیر کردی و آب هم قطع شده. □هیچی فقط زنگ می زنم اداره آب!
میونه کاریکاتوریست ها با ازدواج چطوره؟ □رابطه کاریکاتوریست ها با ازدواج مثل همه آدم هاست. به قول برناردشاو "آدم ها چه ازدواج کنند و چه نکنند، آخرش پشیمون میشن!"
تو یه مسابقه کاریکاتور اول شدی. حالا وقتی میری بالا جایزه ات رو بگیری، می بینی زیپ شلوارت بازه. چی کار می کنی؟ □بستگی داره که چه کسی جایزه رو بده.
با توجه به آدم های مختلف، تو چه واکنشی نشون می دی؟ □اگر آقای خاتمی باشه ازش عذر می خوام و پشتم رو برمی گردونم و زیپمو بالا می کشم. اگر کس دیگری باشه، اجازه بده نگم چه اتفاقی میا فته!
بزرگمهر حسین پور پرکار ترین کاریکاتوریست امروز ایرانه, فکر می کنی تا کی می تونی این قدر کار کنی؟ □تا وقتی که دستم حالت فنریت خودش رو از دست نداده من می تونم کارهای زیادی انجام بدم به همین خاطر این موضوع رو باید به تقدیر و توان دستم واگذار کرد.
من دیدم وقتی که داری اتود میزنی دستت لرزش داره, نمی دونم این لرزش به خاطر هیجان تو هنگام کشیدن کاریکاتوره یا چیز دیگه ولی حاصل کارت یک سری خطوط خیلی قدرتمنده. چطور بین این دو تناسب به وجود میاد؟ □من زمانی که قلم دستم می گیرم به خاطر اون هیجان، دستم می لرزه. من آدم آرومی هستم اما وقتی پشت میز کارم قرار می گیرم یا قلم دستم میاد شور و هیجان ساختن یک کاریکاتور باعث میشه که دستم بلرزه اما همیشه خط هایم صاف هستن.
با این همه حجم کار چرا کتابهای خیلی کمی منتشر کردی؟ □زیاد به فکرش نبودم , تازه به فکرش افتادم .
فکر نمی کنی این از تنبلیه؟ □شاید.
چون خود من بارها بهت گفتم که حاضرم یک سری از کارها رو به عهده بگیرم تا تو بتونی یک سری از آثارت رو به شکل یک مجموعه و کتاب در بیاری. □اینها درسته اما واقعیتش اینه که من فکر می کنم در این سالها من کار قابل چاپی نکشیدم و احساس می کنم اگر هم بخوام چاپ کنم باید یک بار دیگه کارها رو از نو پیاده کنم. اصولا از کارم راضی نیستم و فکر می کنم یکی از دلایل چاپ نکردن کارهام هم همین باشه.
کاریکاتور شغل چندم توست؟ □اول
دوست داری در محافل هنری به کدوم عنوان معرفی بشی؛ به عنوان یک کاریکاتوریست اجتماعی – سیاسی , کاریکاتوریست چهره یا یک کارگردان انیمیشن؟ □من همیشه متناسب با جمع صحبت می کنم. اگر کسی از انیمیشن و فیلم خوشش بیاد من هم می گم که گارگردان انیمیشن هستم، اگر کسی شوخ طبع باشه خودم رو کاریکاتوریست معرفی می کنم و یا غیره.
هیچ وقت دوست داشتی هنر دیگه ای مثل موسیقی یا بازیگری رو انتخاب می کردی؟ □بله. من یک مدت سه تار کار می کردم ولی استادم جلوی من رو گرفت و گفت که بی خیال بشم و از موسیقی دوری کنم و به سمت کار تصویری برم.
ولی دوست داشتی که موسیقی رو هم ادامه بدی؟ □بله. به ساز تنبور علاقه داشتم.
از چاپ کدوم کاریکاتورت پشیمونی؟ □یک زمانی خیلی احساساتی شدم و یک کمیک استیریپ از مهران مدیری کشیدم به خاطر مسائلی که در برنامه هاش مطرح می کرد و در 40 چراغ چاپ شد. اما بعدا از این احساساتی شدنم پشیمون شدم و دیدم شاید هر کسی در یک دوره ای هر کاری که دلش بخواد,، انجام بده و به من ربطی نداره.
بهترین کارت که تا حالا چاپ کردی کدوم بوده؟ □خیلی از کارهام رو دوست دارم و نمی تونم بگم که کدومه.
یعنی یک کار مشخص که ماندگار شده باشه و خیلی ها نسبت به اون کار واکنش نشون داده باشن. □خیلی وقتها کارهایی که واکنش دارن بهترین کارهای من نیستن یعنی ممکنه کاری رو من دوست داشته باشم اما کسی از اون کار خوشش نیاد.
اگر بشنوی که قبلا کسی سوژه کارت رو کشیده باشه, چه کار می کنی؟ □بهش می گم دمت گرم! چون باعث شدی که سوژه کار من از زاویه و نگاه دیگری دیده بشه.
خبر می رسه که خدای ناکرده قراره فردا از دنیا بری, چه چیزی رو با خودت می بری؟ □ترجیح میدم خیلی چیزها رو با خودم نبرم چون این قدر سنگینم که بیشتر به سبک بالی احتیاج دارم.
چه چیزی رو به هیچ قیمتی با خودت نمی بری؟ □هیچ چیزی رو با هیچ قیمتی با خودم نمی برم.
سه غول کاریکاتور ایران رو نام ببر □کامبیز درم بخش, توکا نیستانی و نیک آهنگ کوثر
در حال حاضر بیشتر با کدوم کاریکاتوریست عیاق هستی؟ □با کاریکاتوریستهای زیادی عیاقم اما بیشتر با هادی حیدری!
بزرگمهر حسین پور خودش رو کاریکاتوریست سیاسی و ادیتوریال می دونه؟ □نه
خیلی از کارهای تو ادیتوریال و با شرح بر اساس موضوعات سیاسی روز هست. □در مجموعه کارهام تعداد خیلی کمی رو تشکیل میده. در دوره های این کار رو تجربه کردم اما این نوع خیلی کار سخت ، حساس و ظریفی هست و من نمی تونم مدعی بشم که این کاره ام. اما بسیار علاقه مند به این نوع کار هستم.
هر روز برای یک روزنامه ورزشی کاریکاتور می کشی، چه طور سوژه های ورزشی رو پیدا می کنی؟ چون می دونم که خیلی اهل روزنامه خوانی و پیگیری خبرهای مختلف نیستی. □همیشه در روزنامه مهمترین خبرهای روز هست و میشه از دل خبرهای تاپ سوژه رو پیدا کرد به همبن خاطر نیازی نیست که حتما روزنامه ها خونده بشه چون خبرگزاریها مهمترین خبرهای روز رو ارائه میدن.
اصلا علاقه ای به خبر ورزشی نداری؟ □اصلا!
یعنی نه در گذشته و نه الان؟ □بله،نه در گذشته و نه آینده.
در سالهای نوجوانی دو راه پیش روی تو بوده یکی این که از تو دعوت شده بود که وارد یک باشگاه فوتبال بشی و دیگری اینکه همون موقع از طرف مجله گل آقا برای همکاری دعوت شده بودی. اگر دوباره به همون سالها برگردی، چه انتخابی می کنی؟ □قطعا باز هم به مجله گل آقامیرم.
من شنیدم فوتبالیست قهاری بودی. □یک زمانی فوتبالیست بودم اما این علاقه من به فوتبال در کوچه و از توپ پلاستیکی شروع شد و به همون توپ پلاستیکی هم ختم شد.
تنوع فرم, قلم, اجرا و فضاسازی نقطه قوت کارهای تو محسوب میشه یا نقطه ضعف ؟ □باید دیگران نقطه ضعف یا قوت رو تشخیص بدن و لی من خودم به این اعتقاد دارم که چون طبیعت، متنوع هست پس من هم متنوع کار می کنم. طبیعت دارای خط، منظره، پرسپکتیو و ... فراوانی هست که نمی شه همه اینها تنها با یک سبک و جنس و خط کار بشه.
به طنز سیاه چه طور نگاه می کنی؟ □من دلم می خواد سختی و اندوه و تلخی که هست و واقعیت داره رو نبینم و به جاش حقیقت رو نگاه کنم.
وقتی برای سایت "پرشین کارتون" گالری درست می کردیم تو چندین بار از من خواستی از بعضی کارهات استفاده کنم که درونمایه طنز سیاه داره. مثل اون صحنه ای که یک پرنده در حال دانه آوردن برای جوجه هاش هست و پشت تصویر یک پنجره ای از یک ساختمان هست که بچه هایی رو نشون میده که منتظر آذوقه ای هستن که پدر براشون بیاره اما جیبهای پدر بیرون زده و هیچی توش نیست. اینها همش طنز سیاه و واقعیت هست. □متاسفانه اون کارها جزو بهترین کارهای من نیست هر چند که اونها در خیل کارهای من جا دارن ولی من دلم با کارهایی هست که عشق و زیبایی رو در دل آدمها زنده می کنه . من نمی خوام از بدبختیها فرار کنم چون بخشی از زندگی هستن و ما هم اسیرشون. من به اون کارها هم علاقه دارم و احترام میذارم ولی ته دلم با کارهای که توش عشق و زندگی هست نفس می کشه.
در بعضی از کمیک استیریپ ها از یک نوع شعر به نام قضیه نویسی استفاده می کنی که "صادق هدایت" بابش کرد؛ این چیزها چه طور به ذهنت می رسه؟ □من به ادبیات قدیم و کهن و بزرگان ادبیات خودمون خیلی علاقه دارم و از قدیم پیگیر آثارشون بودم به همین خاطر سعی می کنم از کارهای قدیم مثل تذکره ها و سبک شعرهای قدیمی مثل نظامی و لیلی و مجنون و یا حتی گاهی از حافظ استفاده کنم. .با آوردن این ادبیات به کارهام احساس می کنم که کارها متبرک میشه و حس خوبی بهم دست میده.
فکر کن که از تمام دنیا یک کاغذ سفید باقی مونده، اگر اون کاغذ به دستت برسه چی کارش می کنی؟ روش کاریکاتور می کشی؟ □بله می کشم.
پسورد، یک چیز کاملا شخصی هست و هر چقدر که آدمها عاشق باشن یک گوشه خیلی خصوصی برای خودشون دارن، من فکر می کنم که تو تنها مردی هستی که خانمت پسورد ایمیلت رو می دونه و یا بعضی مواقع جای تو با دیگران چت می کنه (خنده). □این قضیه بین ما حل شده، اون پسورد رو می دونه ولی من بهش می گم که بر فرض تو توی فلان آدرس نرو و من مطمئنم که اون نمیره. الان" سیما" چند سالی هست که وبلاگ داره و چون به من گفته که من نخونم، من هم حتی یک صفحه از وبلاگ اون رو نخوندم. اینکه تو بدونی و نری خیلی بهتر و سخت تره از اینکه ندونی و نری.
با توجه به شباهت " زین الدین زیدان" به تو یا تو به زین الدین زیدان، فکر می کنم روح فوتبالیست تو توی زین الدین زیدان حلول کرده، در این زمینه خاطره ای داری؟ گذشته ها که لاغرتر بودم شباهتم به زیدان خیلی بیشتر بود. یک بار پدر همسرم به خونه مادرش رفته بوده و می بینه که مادربزرگ عکس زیدان رو روی طاقچه گذاشته و هر روز قربون صدقش میره، بهش میگه که مادرجان این عکس فوتبالیست کیه که گذاشتی اینجا و قربون صدقش میری؟! ایشون میگه که مگه این عکس دامادم نیست که گفتی تو روزنامه ها کار می کنه و عکسش رو چاپ می کنن!!
من هر موقع که بازیهای زیدان رو می بینم نا خداگاه یاد تو می افتم. تو که مثل اون کله نمی زنی؟ □من تو کاریکاتور کله می زنم.
از این باند بازیهایی که میگن تو کاریکاتور جریان داره چیزی به گوش تو رسیده؟ □تا دلت بخواد.
ماجرای این باند بازیهایی که میگن چیه؟ □ببین باند ، یک پارچه سفید و درازی هست که یک سرش یه جاییه و یک سرش یه جای دیگه و یک سری این رو می گیرن و باهاش بازی می کنن و این میشه باند بازی و این باندبازی ممکنه در هر جایی باشه ، یکی از همون جاها هم کاریکاتور ایران هستش و در دو سر این باند دو عزیز بزرگواری نشستن و بازی می کنن. هر کسی هم که بیاد و سر این باند رو بگیره وارد بازی میشه و اگر کسی هم نیاد وارد بازی نمی شه.
شاید اگر کسی هم بخواد باهاشون در بیفته دو طرف باند رو بهم برسونن و گره بزنن تا خفه اش کنن. □خیلی کارها می کنن، این یکی از روشها ست.
اگر بین طراحی و کاریکاتور فقط حق انتخاب یکی رو داشته باشی، کدوم رو انتخاب می کنی؟ □طراحی
تا حالا اونقدر عصبانی شدی که بگی قلم رو می بوسم و میگذارم کنار؟ □هرگز!
ساعت زمان رو به دست تو میدیم، اون رو به جلو می کشی یا به عقب بر می گردونی؟ □این از اون سوال های جدی هستش که باید بشینم و سه ساعت فکر کنم! خیلی جوابها میشه داد.
جوابی بده که از روحیه رئالیستی تو بر میاد. □خیلی چیزها در گذشته بوده که اشتباه بوده و خیلی چیزها الان هست که نتیجه گذشته هست و خیلی چیزها قضا و قدر بوده که من رو در یک سری موفقیتها تثبیت کرده. اگر بر گردم ممکنه از بعضی شانس ها بگذرم یا خیلی چیزها رو اصلاح کنم. به همین خاطر اینقدر قضیه پیچیده هست که من خودم رو تسلیم می کنم یعنی ترجیح میدم آدمی باشم کاملا شل و ول و رها که خودش رو به رود خانه زمان سپرده.
می خوایم گفتگو رو با یک سخن حکیمانه از تو تمام کنیم. □یک آدمی مزرعه خیار داشت و نوکرش گفت که برو خیارها رو بکن و بیار تا همه بخوریم. خیارها رو بین خانواده تقسیم کردن اما به خود صاحب مزرعه نرسید؛ یکدفعه دید که نوکرش در حال خیار خوردن هست، رفت و ازش خواست که به اون هم خیار بده. وقتی گاز زد دید که چه خیار تلخیه و رو به نوکرش گفت این چه خیاریه که داری می خوری؟ نوکره گفت خدا این همه خیار خوب و خوشمزه به من داد و حالا بعد عمری یک خیار تلخ هم به من داد، درست نیست که ناشکری کنم!.
خیلی ممنون که وقتت رو در اختیار ما قرار دادی.
نویسنده : من ; ساعت ٩:۱٩ ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٥
دوشنبه 27 دی ماه 1385 •این کاریکاتورها، این کمیک استریپ ها از کجا سرو کله شون پیدا میشه؟ این همه شوخی و سوژه های طنز به فکر کی می رسه که می تونه هر روز این همه کمیک استریپ و کاریکاتور بکشه؟ در همین راستا باید به استحضارتون برسونم که یکی از معادن طنز و کاریکاتور ایران که به ثبت و بهره برداری هم رسیده و هم اکنون به صورت روزانه در حال استخراج و تولید خروار خروار سوژه های طنزه، مهمون گفتگوی ماست. کسی که مثل یه شکارچی سوژه های طنز رو گیر میندازه و تو قفس کاریکاتورش، اون ها رو به تماشا می ذاره... کسی نیست جز بزرگمهر حسین پور با 30 سال سن و 16 سال سابقه کار مطبوعاتی. برنده چندین جایزه و کاریکاتوریست خیلی از روزنامه ها و مجلاتیه که تا به حال روی کیوسک مطبوعات دیدین. گفتگوی ما با بزرگمهر حسین پورامیدوارم به شیرینی خودش و کارهایی که تا به حال کشیده باشه. بزرگمهر، مشخصات منحصر به فردی داره. مثلا جزو معدود آدم هایی یه که با این که سر خلوتی داره، کله اش بوی قرمه سبزی می ده. با این که به شدت مهربونه، بی رحمانه ترین قضاوت هاش رو، دودستی تحویل بهترین دوستاش می ده. بزرگترین بدقول دنیاست که به شدت از آدم های بدقول بدش می یاد. کارهاش به راحتی در نشریاتی با گرایش های مختلف سیاسی چاپ می شه. و تنها هنرمندیه که می تونه با یک دست، هفتصدتا هندونه برداره. بزرگمهر، به حتم اگه کاریکاتوریست نمی شد، مشاور خانواده هم نمی شد اما مطمئنا یه داروخانه می زد.
هادی حیدری:بزرگمهر جان ! فکر کن یک داروخانه زدی و یک نفر میاد میگه:" داداش نفت داری؟" بعدش چه اتفاقی می افته؟ بزرگمهر حسین پور:می گم بله چون می دونم با بله گفتن من قصه ادامه پیدا می کنه.
بزرگمهر حسین پور یک جوک بی رودربایستی دار رو برای آدمی می فرسته که باهاش خیلی رودربایستی داره. بعدش چی میشه؟ □خیلی صادقانه اعتراف می کنم که یک چیز بد خوردم! (خنده).
برای این دو معضلی یه راهکار ارائه بده: 1- وقتی در ترافیک همت گرفتار شدی و راننده تاکسی صدای آهنگ در پیت رو تا آخر زیاد کرده. □یک پیت می کنم توی حلقش!
2- در یک مهمونی رسمی جایی گیر کردی و آب هم قطع شده. □هیچی فقط زنگ می زنم اداره آب!
میونه کاریکاتوریست ها با ازدواج چطوره؟ □رابطه کاریکاتوریست ها با ازدواج مثل همه آدم هاست. به قول برناردشاو "آدم ها چه ازدواج کنند و چه نکنند، آخرش پشیمون میشن!"
تو یه مسابقه کاریکاتور اول شدی. حالا وقتی میری بالا جایزه ات رو بگیری، می بینی زیپ شلوارت بازه. چی کار می کنی؟ □بستگی داره که چه کسی جایزه رو بده.
با توجه به آدم های مختلف، تو چه واکنشی نشون می دی؟ □اگر آقای خاتمی باشه ازش عذر می خوام و پشتم رو برمی گردونم و زیپمو بالا می کشم. اگر کس دیگری باشه، اجازه بده نگم چه اتفاقی میا فته!
بزرگمهر حسین پور پرکار ترین کاریکاتوریست امروز ایرانه, فکر می کنی تا کی می تونی این قدر کار کنی؟ □تا وقتی که دستم حالت فنریت خودش رو از دست نداده من می تونم کارهای زیادی انجام بدم به همین خاطر این موضوع رو باید به تقدیر و توان دستم واگذار کرد.
من دیدم وقتی که داری اتود میزنی دستت لرزش داره, نمی دونم این لرزش به خاطر هیجان تو هنگام کشیدن کاریکاتوره یا چیز دیگه ولی حاصل کارت یک سری خطوط خیلی قدرتمنده. چطور بین این دو تناسب به وجود میاد؟ □من زمانی که قلم دستم می گیرم به خاطر اون هیجان، دستم می لرزه. من آدم آرومی هستم اما وقتی پشت میز کارم قرار می گیرم یا قلم دستم میاد شور و هیجان ساختن یک کاریکاتور باعث میشه که دستم بلرزه اما همیشه خط هایم صاف هستن.
با این همه حجم کار چرا کتابهای خیلی کمی منتشر کردی؟ □زیاد به فکرش نبودم , تازه به فکرش افتادم .
فکر نمی کنی این از تنبلیه؟ □شاید.
چون خود من بارها بهت گفتم که حاضرم یک سری از کارها رو به عهده بگیرم تا تو بتونی یک سری از آثارت رو به شکل یک مجموعه و کتاب در بیاری. □اینها درسته اما واقعیتش اینه که من فکر می کنم در این سالها من کار قابل چاپی نکشیدم و احساس می کنم اگر هم بخوام چاپ کنم باید یک بار دیگه کارها رو از نو پیاده کنم. اصولا از کارم راضی نیستم و فکر می کنم یکی از دلایل چاپ نکردن کارهام هم همین باشه.
کاریکاتور شغل چندم توست؟ □اول
دوست داری در محافل هنری به کدوم عنوان معرفی بشی؛ به عنوان یک کاریکاتوریست اجتماعی – سیاسی , کاریکاتوریست چهره یا یک کارگردان انیمیشن؟ □من همیشه متناسب با جمع صحبت می کنم. اگر کسی از انیمیشن و فیلم خوشش بیاد من هم می گم که گارگردان انیمیشن هستم، اگر کسی شوخ طبع باشه خودم رو کاریکاتوریست معرفی می کنم و یا غیره.
هیچ وقت دوست داشتی هنر دیگه ای مثل موسیقی یا بازیگری رو انتخاب می کردی؟ □بله. من یک مدت سه تار کار می کردم ولی استادم جلوی من رو گرفت و گفت که بی خیال بشم و از موسیقی دوری کنم و به سمت کار تصویری برم.
ولی دوست داشتی که موسیقی رو هم ادامه بدی؟ □بله. به ساز تنبور علاقه داشتم.
از چاپ کدوم کاریکاتورت پشیمونی؟ □یک زمانی خیلی احساساتی شدم و یک کمیک استیریپ از مهران مدیری کشیدم به خاطر مسائلی که در برنامه هاش مطرح می کرد و در 40 چراغ چاپ شد. اما بعدا از این احساساتی شدنم پشیمون شدم و دیدم شاید هر کسی در یک دوره ای هر کاری که دلش بخواد,، انجام بده و به من ربطی نداره.
بهترین کارت که تا حالا چاپ کردی کدوم بوده؟ □خیلی از کارهام رو دوست دارم و نمی تونم بگم که کدومه.
یعنی یک کار مشخص که ماندگار شده باشه و خیلی ها نسبت به اون کار واکنش نشون داده باشن. □خیلی وقتها کارهایی که واکنش دارن بهترین کارهای من نیستن یعنی ممکنه کاری رو من دوست داشته باشم اما کسی از اون کار خوشش نیاد.
اگر بشنوی که قبلا کسی سوژه کارت رو کشیده باشه, چه کار می کنی؟ □بهش می گم دمت گرم! چون باعث شدی که سوژه کار من از زاویه و نگاه دیگری دیده بشه.
خبر می رسه که خدای ناکرده قراره فردا از دنیا بری, چه چیزی رو با خودت می بری؟ □ترجیح میدم خیلی چیزها رو با خودم نبرم چون این قدر سنگینم که بیشتر به سبک بالی احتیاج دارم.
چه چیزی رو به هیچ قیمتی با خودت نمی بری؟ □هیچ چیزی رو با هیچ قیمتی با خودم نمی برم.
سه غول کاریکاتور ایران رو نام ببر □کامبیز درم بخش, توکا نیستانی و نیک آهنگ کوثر
در حال حاضر بیشتر با کدوم کاریکاتوریست عیاق هستی؟ □با کاریکاتوریستهای زیادی عیاقم اما بیشتر با هادی حیدری!
بزرگمهر حسین پور خودش رو کاریکاتوریست سیاسی و ادیتوریال می دونه؟ □نه
خیلی از کارهای تو ادیتوریال و با شرح بر اساس موضوعات سیاسی روز هست. □در مجموعه کارهام تعداد خیلی کمی رو تشکیل میده. در دوره های این کار رو تجربه کردم اما این نوع خیلی کار سخت ، حساس و ظریفی هست و من نمی تونم مدعی بشم که این کاره ام. اما بسیار علاقه مند به این نوع کار هستم.
هر روز برای یک روزنامه ورزشی کاریکاتور می کشی، چه طور سوژه های ورزشی رو پیدا می کنی؟ چون می دونم که خیلی اهل روزنامه خوانی و پیگیری خبرهای مختلف نیستی. □همیشه در روزنامه مهمترین خبرهای روز هست و میشه از دل خبرهای تاپ سوژه رو پیدا کرد به همبن خاطر نیازی نیست که حتما روزنامه ها خونده بشه چون خبرگزاریها مهمترین خبرهای روز رو ارائه میدن.
اصلا علاقه ای به خبر ورزشی نداری؟ □اصلا!
یعنی نه در گذشته و نه الان؟ □بله،نه در گذشته و نه آینده.
در سالهای نوجوانی دو راه پیش روی تو بوده یکی این که از تو دعوت شده بود که وارد یک باشگاه فوتبال بشی و دیگری اینکه همون موقع از طرف مجله گل آقا برای همکاری دعوت شده بودی. اگر دوباره به همون سالها برگردی، چه انتخابی می کنی؟ □قطعا باز هم به مجله گل آقامیرم.
من شنیدم فوتبالیست قهاری بودی. □یک زمانی فوتبالیست بودم اما این علاقه من به فوتبال در کوچه و از توپ پلاستیکی شروع شد و به همون توپ پلاستیکی هم ختم شد.
تنوع فرم, قلم, اجرا و فضاسازی نقطه قوت کارهای تو محسوب میشه یا نقطه ضعف ؟ □باید دیگران نقطه ضعف یا قوت رو تشخیص بدن و لی من خودم به این اعتقاد دارم که چون طبیعت، متنوع هست پس من هم متنوع کار می کنم. طبیعت دارای خط، منظره، پرسپکتیو و ... فراوانی هست که نمی شه همه اینها تنها با یک سبک و جنس و خط کار بشه.
به طنز سیاه چه طور نگاه می کنی؟ □من دلم می خواد سختی و اندوه و تلخی که هست و واقعیت داره رو نبینم و به جاش حقیقت رو نگاه کنم.
وقتی برای سایت "پرشین کارتون" گالری درست می کردیم تو چندین بار از من خواستی از بعضی کارهات استفاده کنم که درونمایه طنز سیاه داره. مثل اون صحنه ای که یک پرنده در حال دانه آوردن برای جوجه هاش هست و پشت تصویر یک پنجره ای از یک ساختمان هست که بچه هایی رو نشون میده که منتظر آذوقه ای هستن که پدر براشون بیاره اما جیبهای پدر بیرون زده و هیچی توش نیست. اینها همش طنز سیاه و واقعیت هست. □متاسفانه اون کارها جزو بهترین کارهای من نیست هر چند که اونها در خیل کارهای من جا دارن ولی من دلم با کارهایی هست که عشق و زیبایی رو در دل آدمها زنده می کنه . من نمی خوام از بدبختیها فرار کنم چون بخشی از زندگی هستن و ما هم اسیرشون. من به اون کارها هم علاقه دارم و احترام میذارم ولی ته دلم با کارهای که توش عشق و زندگی هست نفس می کشه.
در بعضی از کمیک استیریپ ها از یک نوع شعر به نام قضیه نویسی استفاده می کنی که "صادق هدایت" بابش کرد؛ این چیزها چه طور به ذهنت می رسه؟ □من به ادبیات قدیم و کهن و بزرگان ادبیات خودمون خیلی علاقه دارم و از قدیم پیگیر آثارشون بودم به همین خاطر سعی می کنم از کارهای قدیم مثل تذکره ها و سبک شعرهای قدیمی مثل نظامی و لیلی و مجنون و یا حتی گاهی از حافظ استفاده کنم. .با آوردن این ادبیات به کارهام احساس می کنم که کارها متبرک میشه و حس خوبی بهم دست میده.
فکر کن که از تمام دنیا یک کاغذ سفید باقی مونده، اگر اون کاغذ به دستت برسه چی کارش می کنی؟ روش کاریکاتور می کشی؟ □بله می کشم.
پسورد، یک چیز کاملا شخصی هست و هر چقدر که آدمها عاشق باشن یک گوشه خیلی خصوصی برای خودشون دارن، من فکر می کنم که تو تنها مردی هستی که خانمت پسورد ایمیلت رو می دونه و یا بعضی مواقع جای تو با دیگران چت می کنه (خنده). □این قضیه بین ما حل شده، اون پسورد رو می دونه ولی من بهش می گم که بر فرض تو توی فلان آدرس نرو و من مطمئنم که اون نمیره. الان" سیما" چند سالی هست که وبلاگ داره و چون به من گفته که من نخونم، من هم حتی یک صفحه از وبلاگ اون رو نخوندم. اینکه تو بدونی و نری خیلی بهتر و سخت تره از اینکه ندونی و نری.
با توجه به شباهت " زین الدین زیدان" به تو یا تو به زین الدین زیدان، فکر می کنم روح فوتبالیست تو توی زین الدین زیدان حلول کرده، در این زمینه خاطره ای داری؟ گذشته ها که لاغرتر بودم شباهتم به زیدان خیلی بیشتر بود. یک بار پدر همسرم به خونه مادرش رفته بوده و می بینه که مادربزرگ عکس زیدان رو روی طاقچه گذاشته و هر روز قربون صدقش میره، بهش میگه که مادرجان این عکس فوتبالیست کیه که گذاشتی اینجا و قربون صدقش میری؟! ایشون میگه که مگه این عکس دامادم نیست که گفتی تو روزنامه ها کار می کنه و عکسش رو چاپ می کنن!!
من هر موقع که بازیهای زیدان رو می بینم نا خداگاه یاد تو می افتم. تو که مثل اون کله نمی زنی؟ □من تو کاریکاتور کله می زنم.
از این باند بازیهایی که میگن تو کاریکاتور جریان داره چیزی به گوش تو رسیده؟ □تا دلت بخواد.
ماجرای این باند بازیهایی که میگن چیه؟ □ببین باند ، یک پارچه سفید و درازی هست که یک سرش یه جاییه و یک سرش یه جای دیگه و یک سری این رو می گیرن و باهاش بازی می کنن و این میشه باند بازی و این باندبازی ممکنه در هر جایی باشه ، یکی از همون جاها هم کاریکاتور ایران هستش و در دو سر این باند دو عزیز بزرگواری نشستن و بازی می کنن. هر کسی هم که بیاد و سر این باند رو بگیره وارد بازی میشه و اگر کسی هم نیاد وارد بازی نمی شه.
شاید اگر کسی هم بخواد باهاشون در بیفته دو طرف باند رو بهم برسونن و گره بزنن تا خفه اش کنن. □خیلی کارها می کنن، این یکی از روشها ست.
اگر بین طراحی و کاریکاتور فقط حق انتخاب یکی رو داشته باشی، کدوم رو انتخاب می کنی؟ □طراحی
تا حالا اونقدر عصبانی شدی که بگی قلم رو می بوسم و میگذارم کنار؟ □هرگز!
ساعت زمان رو به دست تو میدیم، اون رو به جلو می کشی یا به عقب بر می گردونی؟ □این از اون سوال های جدی هستش که باید بشینم و سه ساعت فکر کنم! خیلی جوابها میشه داد.
جوابی بده که از روحیه رئالیستی تو بر میاد. □خیلی چیزها در گذشته بوده که اشتباه بوده و خیلی چیزها الان هست که نتیجه گذشته هست و خیلی چیزها قضا و قدر بوده که من رو در یک سری موفقیتها تثبیت کرده. اگر بر گردم ممکنه از بعضی شانس ها بگذرم یا خیلی چیزها رو اصلاح کنم. به همین خاطر اینقدر قضیه پیچیده هست که من خودم رو تسلیم می کنم یعنی ترجیح میدم آدمی باشم کاملا شل و ول و رها که خودش رو به رود خانه زمان سپرده.
می خوایم گفتگو رو با یک سخن حکیمانه از تو تمام کنیم. □یک آدمی مزرعه خیار داشت و نوکرش گفت که برو خیارها رو بکن و بیار تا همه بخوریم. خیارها رو بین خانواده تقسیم کردن اما به خود صاحب مزرعه نرسید؛ یکدفعه دید که نوکرش در حال خیار خوردن هست، رفت و ازش خواست که به اون هم خیار بده. وقتی گاز زد دید که چه خیار تلخیه و رو به نوکرش گفت این چه خیاریه که داری می خوری؟ نوکره گفت خدا این همه خیار خوب و خوشمزه به من داد و حالا بعد عمری یک خیار تلخ هم به من داد، درست نیست که ناشکری کنم!.
خیلی ممنون که وقتت رو در اختیار ما قرار دادی.
نویسنده : من ; ساعت ٩:۱٤ ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٥
غرب شيراز يك محلي است بهش مي گويند "گلستان" كه البته اصلا از مايملك سعدي مرحوم حساب نمي شود ! كنار اين گلستان يك جايي است بهش مي گويند "سايت دائمي نمايشگاه هاي بين المللي فارس " ...سایت یعنی فارسی را پاس میداریم !
يك چند روزي در اين سايت مقداري نمايشگاه كتاب بود .... ما رفتيم به دنبال روزنه (انتشاراتشو مي گم !) گشتيم ولي نيافتيم .... راهنما را كه ديديم فهميديم كه گويا غرفه ندارد و گويا كتاب آقاي حسين پور پر ! .... داشتيم براي خودمان در سالن كتب دانشگاهي مي رفتيم ديديم زير تابلو "انتشارات دانشگاه تهران بخش كشاورزي و دام پروري " نوشته روزنه ! .... چه ربطي داشت آخه ؟ رفتيم مقداري از كتب مانا و نيك آهنگ و ابراهيم ( نبوي ) را ديديم .... .... مسئول غرفه پرسيد چي مي خوايد؟ و مگه مي شد گفت " از قر و قمبيل هاي قلمي بي قال و قيل "؟! گفتم كتاب آقاي حسين پور ...گفت نداريم .... آمدم بروم كه پرسيد حالا اسمش چيه ؟ چاره اي نبود ! گفتم " از قر و ..." بقيه شم نگفتم .... گفتم اونو سفارش داديم يك شنبه مياد ....آقا منو ميگي مثه دو تا مرغ عشق ، دو تا كبوتر ، دو تا .... ببخشيد اشتباه شد، من يه نفر بودم !
اين ها همه مقدمه بود براي اين كه نظراتمو در مورد كتاب بگم .... الان دقيقا 9 ساعته كه كتابو خريدم .... چيزايي كه به ذهنم مي رسه اينان : اول اسم كتاب بود .... جريانشم كه گفتم دوم ادازه كتاب بود ... كه فكر مي كردم حد اقل اندازه ي ساندويچ باشه .... اما اندازه ي سيب زميني سرخ كرده هم نبود ! سوم بسم الله بود و صفحه ي بعدش كه كتابو بايد تا ته باز مي كردي تا بخوني ش و شناسنامه ي سانسور شده و تقديم نامه و مقدمه ... كه در كل چيزاي جالب و بديعي بودن چهارم زنگ تفريح هاي كتاب بودند كه مي تونم بگم بيشتر از كل كميك ها دوستشون داشتم ... شامل يه سري طرح و نوشته و چندتايي از نقل قول هاي شخصيت هاي كميك استريپ ها پنجم شماره گذاري صفحه ها بود كه واقعا كار جالبي بود .... اعدادي كه مثل هم نبودن و همه جاي صفحه مي بايست منتظر ديدنشون بودي.... ششم كيفيت كاغذ و رنگ كارها بود كه انصافا جزو معدود "خوب" هايي بود كه ديده بودم ... هفتم جلد هاي دو و سه كتاب بودند كه بر خلاف خيلي از كتاب ها سفيد نبودند .... جلد دو نقل قول بود و جلد سه همون تبليغ آشناي كلمبس آخر چلچراغ .... هشتم خيلي از كميك هاي كتاب ساندويچ بودند توي كتاب كه احتمالا خيلي به مذاق اونايي كه ساندويچو داشتن خوش نيومده ... اما اونايي كه نداشتنش خوب طبيعتا لذت بيشتري بردن ... نهم تاريخ هاي توي شناس نامه بود كه يه جا 1385 بود و يه جا 1384 ! دهم گرافيست كار بودند يعني آقاي علي هنرور كه تا اونجايي كه مي دونم شيرازي اند و واقعا جذابيت كار رو دو چندان كردند ... يازدهم و اسف ناك ترين بخش ماجرا غلط هاي املايي بودند ... مخصوصا نوشتن "خورده اي" به جاي " خرده اي" كه شخصا روش خيلي حساسم نمي دونم چرا! ! دوازدهم ندارد اگه كسي چيز ديگه اي به نظرش مي رسه بگه .... در مجموع كتاب جالبيه و ارزشش خيلي خيلي بيشتر از 3995 تومان قيمتشه !
نویسنده : من ; ساعت ۱:٠٦ ب.ظ روز پنجشنبه ٥ بهمن ،۱۳۸٥
فكرش را كه كردم ديدم اگر 50 تا چلچراغي خالص از تمام ايران جمع مي شدند و راي مي دانند نمي توانستد حماسه اي كه مردم شيراز خلق كردند را بيافرينند !
نفر اول انتخابات شوراي شهر شيراز.(باور كنيد اگربگويم آبروي چندين ساله ي فرهنگي و ادبي شهرم دود خواهد شد )... نفر اول انتخابات شوراي شهر شيراز یک دختر خانم ۲۴ ساله ی دانشجو ست ... ما که هرچه فکر کردیم نفهمیدیم آن ۳۲۰۰۰ نفری که به ایشان رای دادند چه کسانی بودند ... تفحص کردیم ...دیدیم که بعله .... حامیان ایشان از قشر ؛...؛ مسیر های ملا صدرا ـ نمازی و بالعکس / عفیف آباد و مقدار چشم گیری از ساکنان شبانگاهی بلوار چمران بوده اند گویا .... البته خوب بازهم عقلمان قد نداد که این ها را به ایشان چه یا ایشان را به این ها ...همان چه !
مقدار بیشتری تفحص کردیم دیدیم ... آن هم چه دیدنی ! پوستر های تبلیغاتی شان بود که دل می دزدیده گویا ! احتمالا بعد ها به « دله دزدی !» متهمشان خواهند کرد ...ببخشید « دل دزدی» منظورم بود !
در همین راستا مولانا هم شعری گفته بودند که پس از دقت بسیار در بیت بیت دیوان شمس پیدایش کردیم .... حالا این که مولانا جلال الدین ایشان را از کجا می شناخته اند یا این که اصلا با ایشان آشنا بوده اند یا نه مطلبی ست که بزرگان ادب ایران از جمله استاد فروزان فر در آن شک بسیار روا داشته اند ... باری آن مصرع چنین است که:
رای کسی جمع نشد بی مدد رنگ لبت ...
در مورد این مصرع سخن بسیار است که البته ذکرش در این مکان خالی از هر گونه اعرابی ست ....
جالب این که در مورد این انتخابات هم سخن بسیار .... نبوده است دروغ گفتم !
به هر حال چنین رفت و این بودنی کار بود ...
خدا را چه دیدی .... حالا که نسل سوم ما از یک نسل سومی حمایت کردند ... همان بگذارید حمایت کنند !
نویسنده : من ; ساعت ٧:٥۸ ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸٥
وقتی بزرگمهر حسین پور، وبلاگ می نویسد!/ هادی حیدری
پرشین کارتون- هادی حیدری: هرچند در حدود 10 روزی هست که "بزرگمهر حسین پور" در قالب یک "وبلاگ" کاریکاتوری وارد شبکه مجازی اینترنت شده است اما منتظر بودم چند پست در این وبلاگ منتشر شود تا در مورد آن بنویسم و ورود بزرگمهر را شادباش بگویم. واقعیت این جاست که هرچه بر تعداد سایت ها و وبلاگ های کاریکاتوری افزوده می شود عمیقا خوشحال می شوم و رونق انتشار کاریکاتور در شبکه جهانی مرا به آینده امیدوار می کند. بزرگمهر حسین پور پیش از این با "وب سایتی" به نام خود چند صباحی را در اینترنت گذراند اما دیری نپایید که آن سایت از حرکت ایستاد و علاقه مندان خود را ناکام گذاشت! پس از آن یک یا دو نفر از علاقه مندان کارهای بزرگمهر، وبلاگی را با علاقه شخصی برای انتشار کاریکاتورها و پوشش خبرها و گفتگوهای و مجموعه مطالب مربوط به وی راه اندازی کردند تا کسانی که به دنبال آثار اودر موتورهای جستجوگر اینترنت پرسه می زدند به نقاطی مشخص راهنمایی کنند. اما هرچند که این طرفداران، عاشقانه و داوطلبانه فعالیت می کردند اما طعم محیطی که بزرگمهر، شخصا آن را به روز کرده و در مقابل دیدگان علاقه مندان خود قرار دهد، چیز دیگری است. بزرگمهر حسین پور از آن دسته کاریکاتوریست هایی است که حیف است آثارش در قالب کتاب و اینترنت، تکثیر نشود و محدود به مکان و جغرافیایی خاص گردد. وبلاگ حسین پور - که امروز ورودش را از صمیم قلب به وی تبریک می گویم – شامل دست نوشته های عامیانه و صمیمی وی و کارتونها، کاریکاتورها و کمیک استریپ هایی است که او یا به تازگی خلق کرده و یا شامل آن دسته از آثار اوست که اجازه انتشار در مجلات و روزنامه ها نیافته اند. قالب وبلگ، ساده و تحت محیط "بلاگ اسپات" فعال است. امید می رود که با افزایش آثار بزرگمهر در این وبلاگ و معرفی آن توسط سایت ها و وبلاگ های مختلف، در زمانی کم به یکی از پربیننده ترین محیط های اینترنتی کاریکاتوری تبدیل شود. از طرف خودم و گروه "پرشین کارتون" راه اندازی این وبلاگ را صمیمانه به بزرگمهر حسین پور شادباش می گویم و امیدوارم که پس از استمرار آن، شاهد تولد یک "وب سایت" جامع از آثار وی و در آینده ای نزدیک باشیم.
بالاخره آیمان و زمین دست بر دست هم نهادند و دوستان صغیر و کبیر قدیم و جدید دست بر تحریک ما نهادند و ما در ساعت هشت و سی دقیقه ی شب دوشنبه تصمیم بر خلق وب لاگی گرفتیم که اگر یاری کند خداوندگار کارهایمان را و بعد احتمالن نظرات گهرنارمان را بباشیم توش...! یا علی...
فقط یک سوال هی در سر من پرپر میزند:
این وبلاگ را چکار کنم؟
نویسنده : من ; ساعت ٦:٢٠ ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸٥
درباره بعضی كتاب ها چیزی نمی توان نوشت مثل كتاب كمیك استریپ های بزرگمهر حسین پور كه انتشارات روزنه آن را منتشر كرده. اما برخی از همین بعضی كتاب ها هستند كه ذهنت را به جای غریبی می برند و متعجبت می كنند از اینكه چرا به اینجا آمده ای مثل كتاب كمیك استریپ های بزرگمهر حسین پور. آدم ها معمولا در انتخاب عكسی كه قرار است به دیوار خانه و اتاقشان بچسبانند یا نصب كنند، وسواس زیادی دارند. اینكه آیا فرد مذكور آنقدر اهمیت دارد كه بر دیوار اتاق من جای بگیرد اینكه اگر كسی این عكس را ببیند درباره «من» و علایق و سلایق و سطح دانش و معرفتم چه قضاوتی می كند اینكه نصب این عكس تا چه اندازه می تواند در ارائه تصویری زیبا و جذاب از من موثر باشد من اما در تمام عمرم هیچ عكسی به دیوار اتاقم نچسبانده ام چون از كودكی در حسرت یك اتاق منحصربه فرد برای خودم بوده ام. اما حوالی روزهای پایانی اسفند پارسال، وقتی پرینت سیاه و سفید طرحی را دیدم كه بزرگمهر حسین پور از سیدجلال آشتیانی كشیده بود، یك لحظه تردید نكردم و همان پرینت را با چهار تكه چسب به دیوار دفتر چسباندم. طرح بزرگمهر تركیبی از خطوط سیاه است كه از افقی دور می آیند و در عمامه سیدجلال به یكدیگر می رسند. خط های موازی متعددی كه سیدجلال پایانشان داده و از امتداد بازشان داشته . سیدجلال آشتیانی حتی اگر هم ملاصدرای ثانی نبود و حتی اگر هم به زعم منتقدانش جایگاه منحصربه فردی در فلسفه اسلامی دهه های اخیر نداشت، نقطه پایانی بود بر مفهوم «حكیم» در فلسفه اسلامی. شاید حضور فیلسوفان اسلامی در دانشگاه ها و گرفتار آمدن آنها در مناسبات آكادمیك از اقتضائات جهان جدید باشد. اما آشتیانی درست یا نادرست هرگز به این مناسبات تن نداد و همانی ماند كه بود. به همین خاطر است كه رندی ها و شیرین زبانی های فلسفی اش بیشتر در خاطره ها مانده تا اظهارنظر هایش بر سر كلاس ها. او فلسفه را آنقدر جدی نگرفته بود كه به خاطرش سینه چاك كند، كه دل در گرو چیزهای دیگری داشت. من نمی دانم بزرگمهر از سیدجلال چه می دانسته است. اما شاید اگر تمام فراز و فرود زندگی او را زیر و رو می كرد، ابزار بهتری برای ترسیم چهره او نمی یافت. شعاع های مستقیمی كه از ابن سینا و فارابی و سهروردی و ملاصدرا آمده اند و در پیچ وخم دنیای مدرن و در پر عمامه آخرین حكیم به پایان عمر خود رسیده اند.
نویسنده : من ; ساعت ٩:٤٠ ب.ظ روز جمعه ۳ شهریور ،۱۳۸٥
گزارش نشستی که دو پست قبل اطلاع رسانی اش کردم ، در کیهان کاریکاتور چاپ شد . موضوع نشست " ایده یابی " بود . و این هم صبحت های آقای حسین پور :
"بزرگمهر حسین پور چهارمین مهمان نشست بود که به بیان مطالبش در مورد ایده یابی پرداخت .
به عقیده حسین پور مسئله ایده یابی را می توان در قالب مثلثی بیان کرد که یکی از اضلاع آن جرقه هایی است که در ذهن ما زده می شود .به این صورت که آنقدر درگیر موضوع می شویم که ایده به ناگاه در ذهن ما جرقه می زند . ضلع دیگر مثلث فلسفه و جهان بینی فرد ست که در رابطه با موضوعات عمل می کند . مثلا در رابطه با موضوع سالمندان این مهم است که هنر مند کاریکاتوریست به یک فرد سالمند چگونه نگاه می کند . اگر اندیشه او این باشد که سالمند صرفا یک انسان ضعیف و از کار افتاده نیست بلکه نماد پختگی و تکامل است ایده هایش بسیار متفاوت خواهد بود .
ضلع سوم مثلث ایده یابی را اجزای هر موضوع تشکیل میدهد .به این ترتیب که اجزای موضوع را بررسی یا به اصطلاح پهن می کنیم تا دریابیم که مثلا یک سالمند از لحاظ بصری چه ویژگی هایی دارد .قوزکرده ، عصا به دست است ، عینک ذره بینی دارد و صورت پر چین و چروک و غیره .از طریق این اجزا می توانیم به سوژه برسیم .
وی افزود : فراموش نکنیم که در همه حال سطح مطالعاتمان را بالا ببریم .مثلا کسی که مطالعات فلسفی دارد قطعا سوژه هایش با کسی که از داشتن این مطالعات محروم بوده فرق می کند.مطالعه باعث می شود درک ما آز سوژه ها بالا رود . می توانیم از نماد های ادبی و اسطوره ای و عناصر تصویری باستانی نیز استفاده کنیم .
حسین پور در پاسخ به این سوال عبد علی که کارهای ایرانی ها از لحاظ ایده یابی چقدر وابسته به ایرانی بودن آنهاست گفت: ما ایرانی ها اصولا دیالوگی هستیم . خیلی ادبی فکر می کنیم و با شعر و آواز خو گرفته ایم . در خانه همه ی ما حافظ پیدا می شود . و کلا ادیب معروف بسیار بیشتر ار نقاش داریم . آیا کسی نقاشان هم عصر حافظ را می شناسد ؟آیا کسی می داند معمار تخت جمشید چه کسی بود ؟ نه چون کسانی که شعر گفته اند در دل مردم ببشتر جا دارند تا نقاشان و مجسمه سازان . در کاریکاتور هم فکر می کنم کارهایی که شرح و گفت و گو داشته باشد بیشتر در دل مردم جا باز می کند . چون ایرانی ها ذاتا با زبان خو دارند تا تصویر.
او در پایان گفت : کاریکاتوریست در امر ایده یابی باید نگاه خودش را ارائه دهد و از کار تحمیلی بپرهیزد .خود من همیشه نگاه خودم را ارائه داده ام . حتی مواقعی که موضوع تحمیلی بوده است ."
کیهان کاریکاتور
شماره 171 - 172
در همین شماره مجله یادداشتی با عنوان " زنده باد خندیدن" از آقای " شهروز نظری" چاپ شده که یادداشتی است بر کتاب "از قر و قمبیل های قلمی بی قال و قیل "(مجموعه کمیک استریپ های بزرگمهر حسین پور - 1385 )
که چیزی حدود 4 صفحههههههههههههههههههههه ( نصفه !) مطلب است و من هم نه وقت تایپ کردنش رادارم نه ....
اگر خواستید می توانید یا کیهان کاریکاتور را بخرید یا پیام بگذارید تا من برای احترام به حقوق بازدید کننده متن آن را در وبلاگ بگذارم .
مطلب با این جمله شروع می شود : اسم کتابش را دوست ندارم "
ولی " تو خود حدیث مفصل نخوان از این مجمل "! چون کل یادداشت تقریبا تعریف است .
همین
نویسنده : من ; ساعت ٦:٢٦ ب.ظ روز جمعه ۱۳ امرداد ،۱۳۸٥
امير پوريا: براى من كه بعد از چندين و چند بار تجربه كردن و سرخورده شدن، عمد دارم كه مجله مفخم «۴۰چراغ» را نگيرم و نخوانم، موهبتى است كه داستان هاى مصور و كميك بزرگمهر حسين پور در صفحه «ساندويچ»، يك جا جمع آورى و كتاب شود تا ديگر حسرت همين تنها بخش جذاب مجله را نخورم. حتى اگر كسى خواننده ثابت اين مجله باشد، باز از كنار هم ديدن همه اين ايده ها و تصويرها و شوخى هاى نوشتارى، حتماً در مواقعى به تعجب يا ستايش يا قهقهه خواهد افتاد. اين كتابى است به اسم عجيب و غريب (و نه چندان جذاب) «از قر و قمبيل هاى قلمى بى قال و قيل» و مثل هر مجموعه اى، طبعاً حد و سطح همه كارهايش يكى نيست و مثلاً شوخى هاى سياسى يا دست انداختن مدها و اداهاى روشنفكرانه «بچه هنرى»ها خيلى بامزه تر از شوخى با «جوات»ها يا مثلاً فيلمسازان ايرانى از كار درآمده. ولى مهم اين است كه اولاً طراح شناخت خيلى خوبى از مناسبات امروزى جوانان و دغدغه ها و حتى واژه ها و اصطلاحات مرسوم شان دارد (چيزى كه بقيه همكارانش در آن مجله، اغلب تصور اين شناخت را در مورد خودشان دارند و به ندرت نشانه آشكارى از آن مى توان يافت)؛ ثانياً خود طراحى ها گاه حتى بدون توجه به متن شوخى هاى نوشتارى، در حد روده بركننده اى موفق است (مثل طرحى كه از منصور _ منظورم ضابطيان نيست، آن شبه خواننده لس آنجلسى است- كشيده يا مثلاً كاريكاتور كودكى پرويز پرستويى) و ثالثاً ايده برخى از كارهاى اجتماعى اش واقعاً خلاقانه و بكر است و با وجود گذشت زمان از مقطع «روز» آن شوخى به خصوص، هنوز كارآمد به نظر مى رسد (مثل اغلب شوخى هايش با سانسور شدن كميك استريپ ها يا شوخى هاى مختلف با سيمرغ جشنواره فجر). در مجموعه اى به اين بانمكى، طراحى صفحات كتاب و به ويژه اينكه هيچ توضيح و مقدمه و تاريخى ضميمه طرح ها نيست، گاه براى درك مناسبت يا مقصود اصلى يك طرح، دردسرساز مى شود (مثل شوخى با سريال هاى نامشخص در صفحه ۱۴). به هر حال، در زمانه ما كه عرصه نشر از طنز جذاب و متنوع و معاصر خالى است، گرفتن و ديدن و خواندن كتاب حسين پور فرصتى نيست كه به اين راحتى از دستش بدهيم.
گويا اين مطلب بد جوری آقای خوشخو را ناراحت کرده بود ...
نویسنده : من ; ساعت ۸:٥۱ ق.ظ روز جمعه ٩ تیر ،۱۳۸٥
یکشنبه، 21 خردادماه 1385 گزارش تصویری نشست تخصصی ایده یابی در کاریکاتور نشست تخصصی ایده یابی در کاریکاتور با حضور هنرمندان برجسته کاریکاتور آقایان بهمن عبدی ، بزرگمهر حسین پور ، ابوالفضل محترمی و علی درخشی(و محمد عبدعلی به عنوان مجری) در روز بیستم خردادماه در محل خانه کاریکاتور ایران برگزار شد . بزودی و در شماره آینده کیهان کاریکاتور قرار است مشروح این نشست ارائه شود
گزارش از سايت ايران کارتون بود ... اگه اطلاعات بيشتری راجه به اين نشست می خواهيد به اين آدرس سر بزنيد .
نویسنده : من ; ساعت ۸:٤٩ ق.ظ روز جمعه ٩ تیر ،۱۳۸٥
راستي شما خنده تان نميگيرد...؟/یادداشتی از بزرگمهر حسین پور از هادی تونز
خنده ام مي گيرد وقتي مي بينم كه در كشوري زندگي مي كنم كه كارم جرم محسوب ميشود...كه شغلم توهين قلمداد مشود...كه لابد خودم هم مجرم و گناهكار تصور ميشوم! تصورش را بكنيد كه هدفي داريد...شغلي داريد كه ميبينيد همه به شما دارند جوري نگاه مي كنند كه انگار لباس نپوشيدي...يا همه فكر مي كنند كه تو داري طوري نگاهشون مي كني كه انگار اونا لباس نپوشيدن...! خنده ام ميگيرد وقتي يادم مي آيد اون قديم نديما عمويمان را مي كشيديم دعوايمان ميكردند... معلممان را كه مي كشيديم كتك مي خورديم ...بعدها... دخترها را كه مي كشيديم سانسورش مي كردند... مسئولي را كه ميكشيدم اخطاريه ميامد...رئيس جمهوري را كه مي كشيدم تعطيل ميشديم و حالا هموطني را ميكشيم و زنداني ميشويم!!! مانا ي عزيز...خنده ام ميگيرد و مي دانم تو نيز از اين خنده ها زياد كردي...! و چه خنده مي چسبد در كنج ديوارهاي زندان اوين!راستي شايد آن ديوارها ...همان ديوار هاي بلند زندان را مي گويم...چه حالي بدهند براي كشيدن كاريكاتورهايي كه ديگر نه توبيخي دارد و نه بازداشتي و نه سانسوري!
*** دلم ني خواهد كسي درست شود...دلم نمي خواهد شرايط عوض گردد...و حتي دلم نمي خواهد كه اوضاع از اين بدتر نشود...!
نيك آهنگ كوثر عزيز رفت در آن دورترين نقطه دنيا نسبت به اينجا و ما بوديم ...و ايران بود كه يكي از بزرگترين كارتونيستهاي مطبوعاتي خود را از دست داد... زرتشت سلطاني رفت تا ايران يكي از بهترين و خلاق ترين كارتونيست ... گرافيست و انيماتور هايش را از دست بدهد... علي جهانشاهي از ايران رفت تا ما از بكر ترين سوزه ها و ناب ترين اجراها بي بهره باشيم... افشين سبوكي رفت و ايران يكي از بهترين كايكاتوريستهاي خود را ديگر در خاك خويش ندارد... | فائز عليدوستي از ايران رفت... هادي فراهاني از ايران رفت... و...
راستي شما خنده تان نميگيرد...؟مخصوصان وقتي دوستي...معلمي...مسئولي ...رئيس جمهوري...و نهايتان هموطني از فرار مغزها حرف بزند...؟
! Let's Laugh
نویسنده : من ; ساعت ۳:٤٩ ب.ظ روز پنجشنبه ٤ خرداد ،۱۳۸٥
بزرگمهر حسین پور ،كاریكاتوریست ؛ كاریكاتور موجود مهربانی است كه دلش به حال آدمها می سوزد
اشاره: تصویرگری، اولین وسیله انسان برای برقراری ارتباط با نسلهای آینده بوده است. هر اندازه كه شیوه های نوین ثبت و انتقال پیامهای گفتاری متنوع تر شده تصویر هم رسالت دشوارتری را به عهده گرفته است. اما در این میان شاید كاریكاتور هنرمندانه ترین نوع تصویر باشد كه با حفظ سادگی و پختگی، می تواند باریكترین مفاهیم را به زیبایی و سهولت به مخاطبان خود منتقل كند. كاریكاتور هنر ارائه تصاویر اشخاص یا اشیاء است كه در آن صفات و خصوصیات بارز فرد یا شئ، به نحوی اغراق آمیز و غیرطبیعی به تصویر كشیده شده.
اما مهم این است كه كاریكاتور محدود به تصاویر چهره اشخاص یا اشیاء نیست، بلكه موضوعهای روز و نكته های سیاسی را نیز دربردارد. "بزرگمهر حسین پور" یكی از چهره های آشنای این رشته است. او متولد 1355 و فارغ التحصیل رشته نقاشی است. سالهاست كه حرفه اش كشیدن كاریكاتور برای نشریات است. با او پرسشهایی را در خصوص كاریكاتور مطرح كرده ایم كه شاید پرسشهای ذهن شما هم باشد. جناب حسین پور، كاریكاتور را از كی شروع كردید؟
من در واقع از سال 1369 از طریق مجله گل آقا و كیهان كاریكاتور وارد این عرصه شدم، اما قبل از آن، چهارده سال داشتم كه در یك مسابقه جهانی برنده شدم.
با چه انگیزه ای وارد این هنر شدید و اینك چه نگاهی به آن دارید؟
من كار هنری را با نقاشی شروع كردم. پدرم نقاش بود، من هم با این تفكر به این عرصه پا گذاشتم. اما، نقاشی حال و هوای كاریكاتور را ندارد. كاریكاتور مفهوم خاصی را می رساند، در صورتی كه نقاشی انتقال دهنده یك حس است. وقتی كه نقاشی می كشیدم، به نوعی بین طرحها معلق بودم، چون بر مبنای تفكر خاصی كار نمی كردم. اما زمانی كه با كاریكاتور بیشتر آشنا شدم، به شكل گمشده ای به آن نگاه كردم كه سالها از من دور بوده و در حال حاضر، آنچه من را سر ذوق می آورد، كاریكاتور است. آن روزها كاریكاتور برایم یك تلاش بود، برای رسیدن به این كه چطور بكشم. اما حالا پس از سالها، دغدغه ذهنم بیشتر، "چه كشیدن" است تا "چطور كشیدن".
چرا این همه به "چه كشیدن" اهمیت می دهید؟
ببینید، همیشه با خودم فكر می كنم؛ حالا كه زمان زیادی را تلاش كرده ام و به نتایجی رسیده ام، می خواهم چه بهره برداری ای از كاریكاتور بكنم یا این كه چه چیزی را می خواهم به مخاطب منتقل كنم. این موضوعها همیشه ذهنم را درگیر می كند.
شما در كارتان چه تكنیكی را دنبال می كنید و آیا این شیوه ها خاص خودتان است یا خیر؟
در كارم از تكنیكهای زیادی استفاده كرده ام. به لحاظ ابزاری با قلم موها، مدادها و قلم فلزی های مختلف كار كرده ام و حتی سبكهای طنز تلخ، كمیك دنباله دار، استریپ یا كارهای ژورنالیستی، به روز و مفهومی را تجربه كرده ام. اما در این مدت سعی كردم به سبك شخصی خودم برسم و احساس می كنم كه به این سبك نزدیك شده ام. این را خودم نمی گویم بلكه كسانی كه كارهایم را دنبال می كنند، می گویند.
بیشتر از كار چه كسانی الگو گرفته اید؟
ابتدا در كارم از كاریكاتوریست های ایرانی الهام می گرفتم. بیشتر كارهای جواد علیزاده، بهمن عبدی و... را دنبال می كردم. بعدها كه وارد عرصه های حرفه ای شدم و با كاریكاتوریستهای زیادی از غرب و شرق آشنا شدم، تأثیر بیشتری از دیگران گرفتم. مدتی كاریكاتور پرتره كار كردم و كمیك و هجو را هم به شكل جدی دنبال كردم.
ایده كارهایتان را چطور پیدا می كنید؟
من هر جایی كه باشم به دنبال سوژه ام. هر طرحی كه به ذهنم بیاید، كار می كنم. حالا شما هر جایی می توانید به این ایده برسید. تاكسی، اتوبوس، منزل و... هر مكانی می تواند زمینه ساز شروع یك ایده مناسب باشد. این بخشی است كه در واقع مكان به شما ایده می دهد و بخش دیگر هم در واقع تفكرات و نگرش كاریكاتوریست است كه می تواند خالق یك مفهوم در ذهن باشد.
سوژه ها را در ابتدا اتود می زنید یا این كه همان جا پیاده می كنید
؟ بستگی دارد طرح برای كجا باشد، یا این كه سوژه چقدر فوری باشد.
كاریكاتور رنگی را بیشتر می پسندید یا سیاه و سفید؟
بستگی به مفهوم دارد. بعضی كارها را متناسب با مفهوم می شود سیاه و سفید یا رنگی كار كرد. بستگی به شكل كار دارد.
كاریكاتور با مضمون روز چه جایگاهی در هنر كاریكاتور دارد؟
این نوع كاریكاتورها كه موضوعات به روز دارند، شاید در طول زمان ماهیت خودشان را از دست بدهند، چون كه براساس موضوعات روز به وجود می آیند و به نوعی ارزش خبری دارند و بیشتر در كارهای ژورنالیستی و مطبوعات كار می شوند. گاهی برای تیترهای مطبوعات هم از این كاریكاتورها بهره می برند.
پس به نوعی می شود گفت كاریكاتور می خواهد ما را با یك زمینه نقد مواجه كند؟
بله، اساساً كاریكاتور رسالتش نقد است.
به نظر شما، كاریكاتوریستی كه جامعه را نقد می كند، نقدش چه تفاوتی با نقد سایر منتقدان دارد؟
ببینید، ما با روشهای مختلف، در واقع جور دیگر دیدن را تجربه می كنیم. همه هنرمندان به نوعی درگیر این قضیه هستند. مثلاً یك عكاس، نقاش و یا یك داستان نویس، همه منتقد هستند و هر كدام با جلوه ای از هنر، جامعه را نقد می كنند. اما بار عمده نقد كردن به دوش كاریكاتور است. خیلی وقتها یك نقاش یا عكاس فقط یك واقعیت را می گوید:اما یك كاریكاتوریست با دید موشكافانه تری وارد عمل می شود و به قولی رك و پوست كنده و خیلی تلخ نقدی می كند كه شاید به ذائقه خیلیها خوش نیاید.
"بزرگمهر حسین پور" را همه به خاطر كمیك استریپها یش می شناسند چه طور به این كار گرایش پیدا كردید؟
من سالها بود كه به كار كمیك استریپ علاقه داشتم و مدتها روی آن كار كردم. وقتی آقای خلیلی پیشنهاد كمیك استریپ را در مجله به من داد، فرصتی پیدا كردم برای عقده گشایی و جولانگاهی برای این كه سوژه های ذهنی و دغدغه هایم را پیاده كنم و در واقع سوژه های این بخش همه در ذهنم زندگی كرده اند.
چرا باید كاریكاتوریست بیشتر از دیگران نسبت به محیط اطرافش كنجكاو باشد؟
همان طور كه می دانید، كار واقعی كاریكاتور اغراق كردن و بزرگنمایی است. حالا این نگاه كاریكاتوریست است كه باید خوب و تیزبینانه ببیند. در ضمن باید در كنار كنجكاوی، جانب انصاف را هم در نظر داشته باشد.
شما در زمینه كاریكاتور چهره موفق بوده اید، این به علاقه شما برمی گردد یا این كه خواسته اید در این بخش، حرفه ای و صاحب سبك باشید؟
كاریكاتور چهره، از اصلی ترین دغدغه هایم بوده. برایم كاركردن به این شكل حس خاصی دارد. یعنی وقتی كار می كنم به شكل ظریفی شخصیت فرد را نقد می كنم. كاریكاتور چهره، ابعاد دیگر شخصیت آن فرد را نشان می دهد و این یكی از علاقه های شخصی من است.
مفهوم امضای آخر كاریكاتوریستها چیست؟
تیتراژ پایانی. یعنی این كه مخلوقاتی كه خلق شده اند همین جا تمام می شوند
. كار كاریكاتوریستهای مشهوری مثل موردیلو و كینو چقدر شما را راضی می كند؟
ببینید، مثل این است كه به نویسنده ای بگویید، ماركز را چقدر می شناسد. علاقه به كارهای دیگر كاریكاتوریستها خوب است، اما كافی نیست. اگر كاریكاتوریست بخواهد حرفه ای عمل كند باید دامنه اطلاعاتش از این وسیعتر باشد.
برای مجله های خارجی هم طرح می زنید؟
خیر. اما گاهی سایتهای خارجی از كارهایم استفاده می كنند.
در مسابقه ها و جشنواره ها شركت می كنید؟
خیر. الان ده سال است كه شركت نكرده ام.
چرا؟
بیشتر به خاطر مشغله های كاری.
به جز كاریكاتور به چه كارهایی مشغول هستید، شنیده ام كه كارهای تبلیغاتی و انیمیشن را هم دنبال می كنید؟
بله. به تازگی با استودیو صبا قراردادی بسته ام تا كارهای كوتاه انیمیشن بسازم. با این ویژگی كه كاریكاتور چهره را برای اولین بار وارد انیمیشن كنیم. مثلاً تیم ملی را كار كردم كه همه چهره ها كاریكاتوری است. موضوعات زیادی برای آینده دارم كه باید روی آنها كار كنم. این موضوعات شامل موضوعات مختلف هنری، ورزشی، سیاسی و... می شود كه به شكل انیمیشن كار می شود.
نظر شما راجع به دوسالانه كاریكاتور كه در تهران برگزار می شود چیست؟
هر سال بدتر از پارسال. اما خوشبختانه قرار است كه امسال بهتر باشد. انتخاب داوران به صورت دموكراتیك برگزار شد و از همه اعضا رأی گیری به عمل آمد، كه این نشان از برگزاری دوسالانه بهتری خواهد داشت.
چند سالی است كه كاریكاتوریستهای ما در مسابقه های بین المللی شركت می كنند، وضعیت كاریكاتور ما در مقایسه با كشورهای دیگر چطور است؟
اصولاً همه نمایشگاههای بین المللی معتبر نیستند. چون شما قدرتمندترین كاریكاتوریستهای جهان را در آنها نمی بینید. بعضی كاریكاتوریستها هم به لحاظ مسائل مالی در این جشنواره ها شركت می كنند. اما كاریكاتوریستهای ایرانی در این مجامع خوب ظاهر شده اند.
كاریكاتوریستهای ایرانی چقدر از مؤلفه های وطنی برخوردارند؟
اصلاً از آن مؤلفه ها برخوردار نیستند. مثل خیلی مسائل دیگر. من خودم حداقل در كار خودم سعی كرده ام ایرانی ترین شكل كار را داشته باشم. من فقط سه سال در اتوبوسهای ایران از آدمها طراحی كردم. از چهره ها چه پیر و چه جوان طرحهای مختلفی زدم. ولی احساس می كنم هنوز هم باید بیشتر كار شود تا این ایرانی بودن در كارها پررنگ تر شود.
جایگاه كاریكاتور را در نشریات ایرانی چطور ارزیابی می كنید؟
به نظرم در حد فاجعه آمیزی فاقد جایگاه است. كاریكاتور، زبان انتقادی دارد و همه از تعطیلی نشریات خودشان می ترسند. امیدوارم به دید بهتری برسیم.
آقای حسین پور، برای تیتراژ پایانی این گفت و گو هر چه می خواهید بگویید؟
دوست دارم در انتها هم از كاریكاتور بگویم، كاریكاتور موجود مهربانی است كه دلش به حال آدمها ومی سوزد و می خواهد خیلی دوستانه عیب شان را بگوید، دوست دارد ناراحت نشوند و انتقاد او را با یك لبخند دلنشین بپذیرند. همین. ملیحه پژمان
نویسنده : من ; ساعت ۳:٤۳ ب.ظ روز پنجشنبه ٤ خرداد ،۱۳۸٥
از قر و قمبيل هاي قلمي بي قال و قيل!/آخرین کتاب حسین پور
مجموعه کميک استريپ هاي بزرگمهر حسين پور توسط انتشارات روزنه در170 صفحه تمام رنگي با شمارگان 5000 نسخه به چاپ رسيد. گفتني است بيش از 1000 جلد از اين کتاب تاکنون در غرفه چلچراغ در محل نمايشگاه بين المللي (سالن مطبوعات) به فروش رسيده است. ايران کارتون انتشار و فروش موفق اين کتاب را به هنرمند گرانمايه بزرگمهر حسين پور تبريگ مي گويد. شايان ذکر است علاقه مندان مي توانند ازهفته آينده براي تهيه اين کتاب به خانه کاريکاتورايران مراجعه نمايند
نویسنده : من ; ساعت ۱:۳۳ ب.ظ روز شنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸٥
بزرگمهر حسين پور: تعداد اندک رسانهها، مانع پيشرفت کاريکاتور است
بزرگمهر حسين پور معتقد است تعداد اندک رسانه ها مانع بروز استعداد کارتونيست ها مي شود.
تهران، خبرگزاري ميراث فرهنگي
گروه هنر: بزرگمهر حسين پور، که کميک استريپ هايش در مجله چلچراغ طرفداران زيادي دارد، معتقد است تعداد نشريات ايراني براي فعاليت و بروز استعداد کاريکاتوريست ها کافي نيست.
اين هنرمند مي گويد:«روزنامه هاي زيادي فعال نيستند و به همين دليل تنوع چنداني هم وجود ندارد. همه کاريکاتوريست ها مجبورند در همين روزنامه هاي معدود کار کنند و اين ماجرا مانع پيشرفت در حوزه کاريکاتور مي شود.»
او با اين تقسيم بندي که کاريکاتور مطبوعاتي را از کاريکاتور هنري جدا مي کند، مخالف است:«هر کدام از آنها ممکن است هنرمندانه يا غير هنرمندانه باشد اما اينکه بگوييم کاريکاتوريستي که در روزنامه کار مي کند، اثر غير هنري مي کشد، بي معني است.»
حسين پور درباره کميک استريپ و تفاوت آن با کارهاي تک فريم توضيح مي دهد:«کاريکاتور و کميک استريپ از لحاظ مفهوم يکي هستند و تنها در مرحله اجرا متفاوتند. هرچند که موضوع کميک استريپ بايد کمي پيچيده تر باشد. اتفاقات روزمره براي اجراي يک کميک استريپ مناسبند. گراني، مد، يا رويدادهاي اجتماعي که در يک دوره به موضوع روز تبديل مي شوند، سوژه هاي مناسبي براي اجرا به شمار مي آيند. با اين وجود در حال حاضر نشرياتي که حاضر باشند بخش عمده اي از فضاي خود را به کميک استريپ اختصاص دهند، انگشت شمار هستند.»
کميک استريپ معمولا يک ايده يا ماجرا را از طريق چند فريم که به آنها پانل هم مي گويند، روايت مي کند.
تيپهاي مختلفي از کميک استريپها وجود دارد. بعضي از آنها به داستانهاي ماجراجويانه يا حادثهاي مي پردازند، دستهاي ديگر مسايل خانه و خانواده را مورد توجه قرار مي دهند و بعضي ها هم محيط کار و مدرسه را بسته به سليقه طراح يا کارتونيست دنبال ميکنند.
در بسياري از نشريات مطرح دنيا کميک استريپ ها وجه مشخصه يک رسانه محسوب مي شوند و شناسنامه آن به شمار مي آيند.با توجه به ميزان مقبوليت کميک استريپها گروهي هم به عنوان نويسنده در کنار کارتونيست فعاليت مي کند.
نويسندههاي بسياري در سراسر دنيا هستند که مهارتشان، خلق داستانهاي کميک استريب براي کارتونيستها است، در حالي که خودشان از ويژگي هاي طراحي مطلع نيستند .اما همواره شانه به شانه کارتونيستها در حال خلق ماجراهاي جديد براي قهرمان، فعاليت مي کنند.
تقريبا جديد ترين خبر بود ... ۱۹/۲/۸۵
نویسنده : من ; ساعت ۱٢:٢۱ ب.ظ روز شنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸٥
زرافهها و سوسمارهاي ضابطيان در نمايشگاه كتاب تهران
اعتماد ملي: كتابهاي »اگر يك زرافه داشتيم« و »اگر يك سوسمار بوديم«، مجموعه گفتوگوهايي از منصور ضابطيان است كه در نمايشگاه كتاب امسال در معرض ديد علاقهمندان قرار گرفته است. منصور ضابطيان كه سالهاست گفتوگوهاي خود با چهرههاي سرشناس را در مطبوعات منتشر ميكند، در بخشي از اين گفتوگوها، اين دو پرسش را با مصاحبهشوندگان در ميان نهاده است. وي در مورد علت طرح اين دو پرسش، به نبودن آنها در گفتوگوهاي اوليهاش در مطبوعات اشاره ميكند و ميگويد: »بهطور مثال، در مصاحبههاي اولم در حياتنو، هيچ اشارهاي به سوال »اگر يك زرافه داشتيم« نميكردم. در يكي از صفحههاي همين روزنامه، مطلبي ديدم كه در آن يك خانم معلم از دانشآموزانش اين سوال را پرسيده بود. سوال برايم جذابيت ايجاد كرد و به نظرم رسيد كه ميتواند خصوصيات روانشناسي افراد را به خوبي نشان دهد.«منصور ضابطيان در مورد سوال دوم كه منجر به انتشار جلد دوم گفتوگوهايش شده است، ميگويد: »به نظرم ميرسيد گفتوگوهايي كه در روزنامه ايران به چاپ ميرسند، بايد داراي يك امضا و مشخصه باشند. به همين دليل، سوال »اگر يك سوسمار بودم« را در همه مصاحبهها ميپرسيدم.«هركدام از دو كتاب داراي 40 گفتوگو با 40 چهره سرشناس است كه ازجمله آنها ميتوان به حجتالاسلام حسني )امام جمعه اروميه(، فريدون مشيري، آيدين آغداشلو، م. آزاد، نيكي كريمي، عليرضا عصار، محمد اصفهاني، علي پهلوان، پيام صالحي، احمدرضا احمدي و مريم حيدرزاده اشاره كرد كه به اين دو سوال عجيب جواب دادهاند. ضابطيان در مورد اينكه چطور اين شخصيتها حاضر به پاسخ دادن به اين دو سوال شدهاند، ميگويد: »من اين سوال را اول مصاحبه عنوان نميكردم. بعد از مدت يك يا دو ساعت، فضاي رواني گفتوگو راحت ميشد و مصاحبه شونده ميپذيرفت كه به اين سوال جواب دهد آنها فكر ميكردند كه اين سوال اهميتي ندارد، در صورتي كه بسياري از خصوصيات رواني فرد را ميتوان در پاسخ به چنين پرسشي دريافت.«در كنار هر پرسش و پاسخ، عكسي متفاوت از مصاحبهشونده و يك كاريكاتور از بزرگمهر حسينپور به چاپ رسيده است. اين دو كتاب را ميتوانيد از غرفه نشريه چلچراغ، واقع در سالن يك مطبوعات، خريداري نماييد.
از روزنا دات آی آر
سايت روزنامه اعتماد ملی
نویسنده : من ; ساعت ٥:٥٦ ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳۸٥
برگزیدگان سومین جشنواره مطبوعات شهری طی مراسمی که روز دوشنبه گذشته در فرهنگسرای هنر برگزار شد معرفی شدند. بر اساس رای هیات داوران این جشنواره، در بخش کاریکاتور حمید بهرامی، بزرگمهر حسین پور و ابوالفضل محترمی به عنوان نفرات اول تا سوم برگزیده شدند. همچنین سروش روحبخش، شهرام جوادی نژاد و افسانه رسولی در بخش طنز نوشتاری به رتبه های اول تا سوم دست یافتند. گفتنی است مسعود شجاعی طباطبائی، بهرام عظیمی و هادی حیدری داوران بخش کاریکاتور و ابولفضل زرویی نصرآباد، شهرام شکیبا و اسماعیل امینی داوران بخش طنز این دوره از جشنواره بودند. "هادیتونز" ضمن تبریک به برگزیدگان بخش کاریکاتور و طنز این جشنواره برای آن ها آرزوی توفیق می کند.
دوم : ندارد.
نویسنده : من ; ساعت ٩:۳٧ ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٥
نمی خوام بگم تن تن رو اولین بار که دیدم خونه یکی از دوستام بود و اونجا بود که دلم می خواست همه شو بخورم ... نه اینو نمی گم ! آستریکس و اوبلیکسم نمی گم که اولین بار که دیدم می خواستم همه شو بخورم ...نه...نه ...اینم نمی گم ! مجموعه مارول ها رو هم نمی گم که اولین بار که دیدم می خواستم همه شو بخورم ...نه... ولش کن ... اینم نمی گم ! از مانگاها هم که اولین بار دیدم و یکهو می خواستم همه شونو بخورم نمی گم ! اصلا از چیزایی که برای اولین باردیدم و می خواستم همه شونو بخورم نمی گم ... چون اون قدر گشنه بودم ... اون قدر گشنه این چیزا بودم که هرچی ازشون بگم کم گفتم ! یادم میاد سال ها گشنه بودم ... و از فرط گشنگی بود که مجبور شدم به جای این که منتظر آشپز باشم آشپزی یاد بگیرم...
نمی دونید چه دردی داره گشنگی توی جایی که همه سیرن یا نمی دونن گشنگی چیه!
...!
مگه یکی دو تا بود ؟ مگه صد تا و هزار تا بود ؟ ... دنیا بود دنیای کمیک استریپ و بهانه بود تن تن ها و مارول ها
ب.ح / چلچراغ / شماره 192
نویسنده : من ; ساعت ٧:٥۱ ب.ظ روز شنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٥
۱ عصرپاييزى يكى دوسال پيش، اگر اشتباه نكنم، طبقه همكف دفتر مجله گل آقا، پاييزى تر ازهمه عصرهاى اين چندسال بود. از سالن كتابخانه كه مى گذشتى در تاشويى بود كه هميشه بازبود و درآستانه پنجره تمام قد آن دوميز قرارداشت. ميزى كه من پشت آن مى نشستم و كارى نمى كردم و ميزى كه كسى كه پشتش مى نشست هركارى مى كرد. ميز من كه بين دركشويى و پنجره ها قرار داشت خوب به خاطر دارد كه كدام روز را مى گويم. هرچند حالا تمام قصه عوض شده و ميزها از آنجا رفته اند ـ نمى دانم كجا ـ و ازتمام آن سالن بزرگ، با اين كه حتى كتاب ها خانه شان را به طبقه اى ديگر برده اند، پنجره ها هنوز كه هنوز اگر به چشمشان خوب خيره شوى، تصوير دوكس را نشانت مى دهند كه پشت دو ميز ـ كه از آنجا رفته اند ـ نشسته اند و گرم صحبتند. گاهى خنده اى و گاهى غصه اى. گاهى نوشتن و يادداشت كردن نكته اى يا ريختن و استواركردن طرحى. ميزها ـ كه از آنجا رفته اند ـ خوب به خاطر دارند، بپرسيد حتماً از آنها. اگر جايى به چشمتان خوردند، سلام دوكس را حتماً به آنها برسانيد، دوكس را كه از آنجارفته اند، اما هنوز در فضاى پنجره، تصويرشان مانده است. يكى از آن نكته ها كه پشت ميز من نوشته شد و پشت ميزكس ديگر خلق شد طرحى است كه درسفيدى اين كاغذ نقش بسته است. به رسم ادب و حق كپى رايت(!) اسم بزرگمهر حسين پور را ذكرمى كنم و تمام حقوق مادى و معنوى اثر را به او دايورت مى كنم! ۲ اين بار جاى اين كه طنز يا كاريكاتورى براى مردم خلق شود، طرحى را بين مردم چرخانديم تا خود خالق گزارشى شوند كه طنز هست اما طنزنيست. گزارش هست اما گزارش نيست. چيزى است مثل اين كه مى خوانيد. فقط همين. ۳ ازميدان هفت تير تا تقاطع كارگر، كناردست راننده مى نشينم و خودم را جمع و جورمى كنم تا مسافر كبير ديگرى جاشود. پاييز۸۲ است. دركيف را بازمى كنم و تصوير را نشان راننده مى دهم. مى گويم قرار است گزارش شود از نوع نگرش هاى مختلف به يك موضوع واحد. بزرگ مرد كناردستى سرك مى كشد و مى گويد طرح جالبى است. راننده مى گويد: دراين دور و زمانه وقتى براى نقاشى كردن نيست. بزرگ مرد مى گويد: اتفاقاً برادرزاده اش يك نقاشى رنگ روغن كشيده و حرف درحرف مى شود و طرح دركيفم گذاشته مى شود. تقاطع كارگر پياده مى شوم و از پياده روى پارك لاله بالا مى روم. پيرمردى آرام آرام ره مى سپارد. طرح را نشانش مى دهم... تلاش، تلاش، تلاش. فقط همين را مى گويد و تلاشش را ادامه مى دهد و عصا را آرام آرام كنارپاهايى كه مى لرزند، به مدد مى طلبد. ۴ اميرآباد. بازهم راننده اى ديگر. شخصيت راننده ها در نظر من هميشه جالب توجه بوده است. چرا كه از هردستى هستند. هركدام سينه اى سخن ناشنيده دارند. هرچند بايد مثل خريدميوه درشت ها و سالم ها را به دقت سواكنى و هرسخنى را نشنوى و به هرقصه اى توجه نكنى. من از اين كلك ها بلدم آقا. چهل ساله است گويى. اتفاقاً ما يك معلمى داشتيم كه فيزيك درس مى داد. هرچندوقت يكبار مى رفت پاى تخته و يك چيزى مى كشيد و مى گفت اين چيه؟ مثلاً يك دايره مى كشيد اين قدر. قدر يك بشقاب را نشان مى دهد. بعد مى گفت اين چيه؟ همه مى گفتيم دايره. دايره است آقا. مى گفت فقط دايره؟ يكى از يك گوشه اى مى گفت نه آقا توپه. فقط توپ؟ يكى ديگه مى گفت نه آقا بشقابه. هركس چيزى مى گفت و بعد مى گفت ديگه چى؟ خرخوان كلاس انگار كه كشف بزرگى كرده باشد، دستش را همچين ـ همچين، همچين را نشان مى دهد! ـ مى برد بالا و مى گفت اجازه؟ اين كره زمين است. كره زمين؟ بعدهمه با هم بانگ بر مى داشتند كه آره و نه. يكى موافق ويكى مخالف. يكى مسخره مى كرد ويكى اصرار مى كرد كه آقا معلم خورشيد كشيده . بعدخدا بيامرزدش هر جا كه هست، مى رفت پشت ميز ومى نشست انگار نه انگار. يك سؤال مى داد كه بچه ها حل كنند و حرف زدن را قدغن مى كرد. زنگ كه مى خورد (بچه ها دوره اش مى كردندكه آقا آن چى بود. آن چى بود. يك لحظه مى ايستاد و مكث مى كرد انگار يادش نيست. كدام؟ چى؟ آن دايره كه روى تخته كشيده بوديد. آهان، خب يك دايره بود ومى رفت.تا هفته ديگر يا هر وقت ديگرى كه دل و دماغش را داشته باشد ياوقتى كه سؤالى ديگر بيايد. خاطره جالبى بود. سر بر مى گردانم تا تازه وارد در بحث را ببينم. دختر جوانى كه مى گويد بيست وهفت سال دارد وانگار جوان تر است. مى گويد نقاشى خوانده، البته نه دانشگاه وسبك خودش را پيدا كرده. براى خودش نقاشى مى كند و البته نمايشگاه هم مى گذارد گاهى وفضاهاى ذهنى اش را با رنگ هاى عينى، تجسم مى بخشد. طرح را نشان مى دهم. اين... خب ... البته آدمى است كه اهداف بزرگى دارد. مرزها را شكسته .دنياى خودش را دارد... من فكر مى كنم يك فضاى سوررئال است.واقعيتى كه تنها در تصوير مى توان نشانش داد. راننده خاطره ديگرى مى گويد ومى گويد كه از اين طرح ها زياد ديده و من چهار راه پياده مى شوم. ۵ عجله اى در به سرانجام رساندن گزارش نيست.هر از چندگاهى از كسى چيزى پرسيدم.روزها گذشت. بهار ۸۳ آمد ورفت و تابستان گرم از راه رسيد. گزارش نيمه قرار شد در اين فاصله جايى چاپ شود كه نشد. چيزهاى ديگرى به حجم متن اضافه و چيزهايى كاسته شد؛ كل متن از نو بازنويسى شد. ۶ خبرنگار ورزشى يك روزنامه : من فكرمى كنم اين يك آدم بيكار است كه مى خواهد قطرخورشيد را اندازه بگيرد! افسر راهنمايى و رانندگى پاسخى مى دهد و بعد طفره مى رود كه اسمش چاپ نشود. مى گويم اسمت را نمى دانم. حتى درجه ات را . در چشم من تمام پليس هاى راهنمايى ورانندگى «جناب افسر» هستند، مخصوصاً حالا كه پليس ها، پليس تر شده اند و كشيدن بار سنگين زندگى درغروب آفتاب، تنها جمله اى است كه جناب افسر مى گويد و رويش را به جنوب ، به سوى جناب افسر همپايش بر مى گرداند. اينجا جاى نظر آن جناب افسر جنوبى كه جواب نداد و ازجنوب هم تعريف نكرد، خالى است. بماند. مردى كه پسرش را در كوچه صدا مى زندكه از ظهر گذشته است، آفتاب است، همسايه خواب است.توپ بازى وقتش غروب است وقبل ظهر، طرح را پسر بازيگوشى ديدكه از ديوار راست بالا رفته كه هيچ، حالا از خورشيد بالا مى رود! ۷ شكل كار در كل سخت است.براى مردم غريب است كسى طرحى نشانشان بدهد وبپرسد چه برداشت مى كنيد.مردم عادت كرده اند بر داشتشان پاى تلويزيون، جلوى سؤال هاى خنك مجرى ها باشد.غريب است اگر بپرسى اين طرح يعنى چه؟ عادت اين است كه در موردطرح ترافيك بپرسى يا طرح جديد مجلس و دولت. عادت بر نارضايتى است و از ماست كه برماست. طرح را كمى بيشتر از نيمى از مردم مورد سؤال ، جدى گرفتند. اغلب دلشان مى خواست حرف بزنند اما نه درباره آنچه ديده اند، بلكه درباره آنچه نمى بينند. وقتى طرح را نشان مى دهى بايد شير فهم كنى كه درك اوليه تان را بگوييد. اما درك اوليه يعنى چى؟ يعنى چيزى كه به ذهنت مى رسد. وقتى صحبت از ذهن مى شود، ترس مسابقه و تست هوش برشان مى دارد و فكر مى كنند بايد رمز بزرگترين گاوصندوق دنيا را بيابند. مى خندند و از خودت مى پرسند. طفره مى روند و نگفتن را بهتراز گفتن تشخيص مى دهند. يك راهش هم اين بود كه مصاحبه شونده غافلگير شود. اكثراً حربه همين بود. طرح اتفاقى بيرون مى آمد و راستى نظر شما چيه؟ و نظراتى گفته مى شد اما وقتى پرده نمايش كنار مى رفت و مى شنيدند كه قصه، قصه يك گزارش است. جمله به جمله ومغلطه بر مغلطه كه جمله اى در خورتر گفته شود و آنچه گفته اند زير و رو شود تا چيزى در شأن و باكلاس ارائه دهند. راه حل: دوراه براى حل اين جريان وجود داشت. اول ـ ابتدا درباره گرانى و ترافيك بپرسى و بعد بگويى راستى اين طرح هم گران شده است...! دوم ـ بروى آرام زير گوششان بگويى اين تصوير قدغن است! كلاً هر چيز قدغن، جالب توجه تر است! تو تصويرى نشان مى دهى و سر صحبت كه باز شد از گرانى و آزادى و... مى شنوى اما از تصوير نمى شنوى. انگارى كسى تا به حال پاى حرفشان ننشسته، همين كه مى پرسى، آسمان ريسمان مى شنوى و دست آخر آنچه خواسته بودى نشنيدى. شايد اين خود يك تعبير و تفسير باشد. شايد طرح ساده ما يك بهانه است. ۸ يك آدم زحمتكش. كسى كه در روزهاى گرم و زير آفتاب داغ زحمت مى كشد و كارمى كند. ديد دختر هجده ساله پشت كنكورى با همين كلمات ساده، بيان مى شود. تايپيست نكته سنج دفتر روزنامه اى آن را دور مى چرخاند. كلاً اين تايپيست ـ كه مى شناسمش ـ همه چيز را دور مى چرخاند. به يك نگاه مى گويد متولد چه ماهى هستى و با متولد چه ماهى نمى سازى. نمى دانم خودش كى به دنيا آمده كه با هيچ كس نمى سازد! كاغذ را دور مى چرخاند. البته طرح از آن طرف است! و او اصرار بر اين داردكه كاسه اى زير نيم كاسه است. مطمئن است تصوير جادويى است. مثل آن پيرمرد كه مى چرخانى جوان مى شود و آن پيرزن كه ملكه مى شود. طرح را مى گيرم و درست نشانش مى دهم. مطمئنش مى كنم حقه اى در كار نيست و اين تست هوش نيست. اما او طرح را باز دور مى چرخاند وبا جزئيات تمام ثابت مى كند اين طرح يك بستنى است. بستنى؟ و خطوط كاسه و بستنى را با انگشت تفكيك مى كند! فكر مى كنم اين كاغذ را با ته فنجان قهوه اشتباه گرفته است. با متولدين ماه او ـ به گفته خودش ـ نمى توان بحث كرد! خانم بيست و هفت ساله محجبه بر خط افق، مردى را مى بيند كه چوب ماهيگيرى حمل مى كند. ۹ فقط خيلى زيباست. يك بار ديگر ببينم لطفاً... همين... فقط خيلى زيباست. دانشجوى سال سوم موسيقى چنين نظرى مى دهد و لحظه اى به طرح خيره مى شود. فقط مى شود گفت زيباست. اما دوباره برمى گردد و مى گويد شايد هم عبور از گذر زمان. و مى رود. ۱۰ سرخپوستهاى آمريكاى جنوبى يا درست تر است بگويم ساحرهاى سرخپوست دنيا را توهمى مى پندارند كه چنان، نيروى اراده مردم زمين توهم دنيايشان را عينيت بخشيده، كه مردم در آن زندگى مى كنند. به زبان ساده تر ايشان همه چيز را رؤيا مى انگارند. مثل كسى كه مى خوابد و در خواب مى ترسد يا مى خندد، مردم بيدار مى شوند و همچنان كه رؤيا مى بينند مى خندند و مى ترسند و اين يك رؤياى مشترك است. رؤيايى كه ساليان درازى است چنان مستحكم شده كه واقعيت فرض مى شود و غير آن رؤيا تلقى مى شود. ساحرها ـ اين نامى است كه دون خوان، ساحر بزرگ كه با كتابهاى كارلوس كاستاندا به جهان معرفى شد، آن رامى پسنديد ـ براى خروج از اين رؤيا، تلاشهاى بزرگ مى كنند. مى انديشند و عمل مى كنند تا آنچه را مى بينند، رؤياى سياره زمين نباشد. بلكه براى ديدن كنه و ضمير واقعى سياره و خويش ـ كه البته، انسان و زمين را به هيچ وجه از هم منفك نمى كنند ـ رؤياى سياره را در هم مى شكنند و به قولى وارد دنيايى ديگر مى شوند. دون خوان اصطلاح در خروجى دنيا را به كار مى گيرد. در ى كه شاعران، تا آستانه آن مى رسند، اما از آن نمى گذرند. درى كه گذشتن از آن پريدن در ورطه است. اين حكمت عظيم جنوب قاره دور، شايد بتواند توضيحى بر اين تصوير باشد؛ شاعرى كه در آستانه ايستاده است و با خود براى گذشتن يا بازگشتن كلنجار مى رود. اين موضوع را تنها به عنوان نظر شخصى آوردم. چه ، هر كس ديد خاص خود را به دنيا دارد و اين البته «ديد » من بود. ۱۱ دكتر بابك جعفرى ـ روانپزشك و چهل و يك ساله، نظر مى دهد هميشه خطر سقوط وجود دارد. مى گويم پس آقاى دكتر ما، نيمه خالى ليوان را مى بيند؟! دكتر پاسخ مبسوطى مى دهد و ساعتى درباره ريشه مشكلات صحبت مى كند. او مى گويد اكثر مشكلات خانوادگى، اجتماعى، شغلى حتى از دست دادن شغل و از اين دست، اختلالات روانپزشكى است. او حالا پس از چهل و يك سال زندگى، تجربه و كار روانپزشكى چاره اى جز ديدن «خطر سقوط» در تصوير نمى بيند. هرچند به درمان و كنترل اختلالات روانپزشكى معتقد است. ۱۲ قرار داشتم هم نظر طنزنويسى را جويا شوم و هم با پزشكى به گفت وگو بنشينم. عمران صلاحى هنگام تهيه گزارش از ناراحتى پا رنج مى برد و خانه نشين و يا به قول خودش زمين گير! شده بود. از طرفى پزشك متخصص تغذيه اى در اين دوره و زمانه، دور و بر ما زندگى مى كند كه طنزنويس است. دكتر مسعود كيمياگر، از قديمى هاى مجله توفيق و گل آقا است و در كار تخصصى خويش زبانزد، به طرف او نشانه رفتم تا با يك تير، دو نشان بزنم. دكتر طنزپرداز قدرت تخيل طراح را ستايش مى كند و هيچ تعريف و تفسيرى اضافه نمى كند. مى گويد: بسيار زيباست و نيازى به تفسير ندارد؛ به اصطلاح يك «بدون شرح ناب»! ۱۳ در انتهاى اين گزارش بد نيست نكته اى را متذكر شوم. سواد بصرى جامعه آمارى من كه به اتفاق انتخاب شده بود، بسيار متأثركننده است. گويى، گوش و دهان بشر بيشتر از چشمش كار كرده است. قوه تمييز يك آهنگ و نوا و قصه براى اين جامعه آمارى بسيار قوى تر از قوه ودرك بصرى آنها بود. هرچند در اين گزارش نظر تمام كسانى كه پرسيده شد، نيامد اما قابل توجه است اگر ذكر كنم كه بيشتر از نيمى از اين جامعه هيچ برداشتى از تصوير نكردند. اكثراً فقط لذت مى بردند يا سرسرى مى گرفتند و سر تكان مى دادند. كم بود كسى كه تصوير برايش صحبت كند يا حتى بخواهد درباره تصوير صحبت كند. ۱+۱۳ اين نوع گزارش هرچند طنز خلق شده يك طنزنويس نيست اما درباره نظرات مردم در رابطه يك تصوير طنز است. از اين دست قرار است گزارشاتى درباره طرح هاى كميك ديگر، جملات قصار طنز و سؤالهاى مفهومى و دو پهلو تهيه شود. مثلاً قرار است يك بار لطيفه اى را از ديگران تعريف كنيم و وقتى آنها خنديدند يا حتى نخنديدند علت و دليل عكس العملشان را بپرسيم. اين دست گزارشات ـ كه براى اولين بار تهيه مى شود ـ حتى اگر گزارش طنز محسوب نشوند، كمك شايانى به جامعه شناختى و روان شناختى روحيه طنز در جامعه مى كند.
نویسنده : من ; ساعت ۳:٢٦ ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٥
"هادیتونز/ هادی حیدری": سال نو 1385 شمسی را با تقویمی از هنرپیشه های مطرح سینمای ایران آغاز می کنیم. به گزارش "هادیتونز" تقویمی از طرف حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی در حال انتشار است که هر ماه آن با کاریکاتوری از یکی از هنرپیشگان سینمای ایران مزین شده است. بزرگمهر حسین پور که مسوولیت این پروژه را به عهده دارد در گفتگویی کوتاه با "هادیتونز" توضیحاتی را ارائه داد که در زیر می آید: "یک ماه پیش به پیشنهاد من(بزرگمهر) و حمایت آقای {...} تصمیم گرفتیم که تقویمی منتشر کنیم با موضوع هنرپیشگان سینما که اگر خدا یاری کرد سال های بعد به سراغ کارگردانان و عوامل دیگر هم برویم و برای آنان نیز در بیاوریم! حسین صافی و شیوا زمانفر و علی رادمند عزیز جزو گزینه های من بودند. حسین قبول کرد، شیوا هم همین طور اما علی درگیر بود و نتوانست. خودم هم قبول کردم و فی الفور کار آغاز شد. در نوع خود ،کار، نه تنها تک است بلکه بی نظیر هم هست! اکنون کار تمام شده... و آماده چاپ است. امیدوارم سال دیگر به تنهایی و با هزینه خودم کار خودم و دوستانم را چاپ کنم تا اسیر و درگیر جریانات و حواشی نباشم. از حسین تشکر می کنم و از شیوا زمانفر نیز و نیز معذرتی که با وجو د قدرت و زیبایی کارش، بعضی از آثار مورد بی مهری قرار گرفتند. "
نویسنده : من ; ساعت ٦:٢٠ ب.ظ روز جمعه ٥ اسفند ،۱۳۸٤
پوریا عالمی Pouria Alami پاپانوئل به کی چی میده؟ (متن کامل!)
پاپانوئل در نامهای محرمانه لیست زیر را در اختیار من قرار داده که من هم آن را به صورت یواشکی در اختیار شما قرار میدهم. در این لیست پاپانوئل صراحتا اعلام کرده که با مسوولیت محدود، در جوراب چهکسی چهچیزی میگذارد. در ضمن اگر اسم شما در لیست نیست ناراحت نشوید، خبر بدهید تا از پاپانوئل بپرسیم:
میرحسین موسوی: یک جاسوئیچی که یک کلید کوچک به آن آویزان است؛ کلید برای ماشینی است که سه چرخش هی کمباد - پرباد میشود و بالانس نیست و چرخ چهارم نیز به خاطر مشکلات اقتصادی پنچر است. هاشمی رفسنجانی: یک دفتر 100 برگ. برای ادامه خاطرهنویسی. سید محمد خاتمی: میلیونها رای را در جوراب خاتمی میریزد. چون یک جوراب کم است در آن یکی هم میریزد. اما جا کم میآورد پس خاتمی را از خواب بیدار میکند و میگوید سید دامن عبایت را بیاور بالا و اینها را بگیر. خاتمی هم خوابآلود قولهایی میدهد صبح که از خواب بیدار میشود نظریه گفتگوی پاپانوئلها-حاجی فیروزها را جدی میگیرد و اصلاحات را از اول شروع میکند. محمود احمدینژاد: پاپانوئل ساعتها دنبال خانه احمدینژاد میگردد تا از بین آپارتمانهای معمولی شهر پیدایش کند. وقتی میخواهد داخل خانه شود میبیند رییسجمهور بیدار است و جلسه دارد و سخت مشغول است، پس مزاحم نمیشود و هدیهاش را میبرد در شهرستانهای دورافتاده بین محرومین توزیع میکند. از فردا محرومین با امید بیشتری زندگی میکنند. وزیر ارشاد: برگه تقاضای مجوز کتابش را میگذارد در جوراب وزیر ارشاد. بیچاره فکر میکند این طوری توفیری میکند. وزیر دفاع: چون سورتمه پاپانوئل سقوط میکند، هدیه و امضاهای استیضاح میسوزد و باد هوا میشود. وزیر مخابرات: یک دکل تقویت کننده موبایل را میگذارد در جوراب وزیر مخابرات. وزیر نفت: پاپانوئل از ترس این که پس فردا بگویند مافیای نفتی است هرگونه ارتباط با تشکیلات نفتی را تکذیب میکند. وزیر اطلاعات: جوراب وزیر اطلاعات فیلتر است. نمیتواند وارد شود. وزیر راه: پاپانوئل تا چهار سال دیگر منتظر اتوبانهای در دست احداث میماند بعد وزیر عوض میشود و هدیه را پاپانوئل به وزیر بعدی میدهد. ناطق نوری: لبنیات در جورابش میگذارد. الهام: هدیه را اشتباه آورده و به درد غلامحسین نمیخورد، پس میرود تا سال دیگر. هاشمی ثمره: هدیهای به ذهنش نمیرسد تا برای هاشمی ثمره بیاورد. آیت الله حسنی: یک کلاشینکف. چمران: یک صندلی. قالیباف: نمیداند برای یک دکتر خلبان شهردار قالیباف چه چیزی خوب است. محمدعلی ابطحی: یک کامنت میگذارد. مهاجرانی: یک عکس خانودگی. کروبی: کروبی را از خواب بیدار میکند و برای هم خاطرات و خطراتشان را تعریف میکنند. زم: یک قرمز وینیستونی پررنگ. آرمین: موتور هالیدیویسون. محسن رضایی: خبرهای خانوادگی. حداد عادل: حداد میکروفون پاپانوئل را قطع میکند. پاپانوئل هم پشت دیوار شیشهای مجلس چمباتمه میزند. باهنر: پاپانوئل تذکر آییننامهایاش را میگذارد در جوراب باهنر. باهنر هم به ایراداتی که پاپانوئل گرفته، تذکراتی میدهد و به تذکراتی که داده، ایراداتی را وارد میداند. کوچکزاده: پاپانوئل از خیر جوراب کوچکزاده میگذرد و میرود پی کارش. افروغ: یک جفت کفش آهنین. اعلمی: اعلمی را بیدار میکند و میگوید پا شو پدر جان جورابت را پات کن. عشرت شایق: پاپانوئل به من گفت به ایشان سلام برسانم و بگویم پاپانوئل نطقها را مطالعه کرده صلاح دیده فقط سلام برساند. نمایندگان مجلس ششم: برایشان از راه دور ماچ میفرستد. نمایندگان مجلس هفتم: برایشان دست تکان میدهد و بای بای میکند. مفسدین اقتصادی: اسامیشان را میگذارد در جورابهایشان که یادشان نرود اسمشان چه بوده. دانشجویان زندانی: هدیهاش را بر میگرداند. چون میفهمد در ایران دانشجوی زندانی نداریم. عبدالکریم سروش: کتاب قمار عاشقانه را میگذارد تا برایش امضا کند. اکبر گنجی: چون نمیتواند گنجی را ملاقات کند هدیه را نگه میدارد. ماشاا... شمسالواعظین: در جوراب شمسالواعظین تحصن میکند. سید ابراهیم نبوی: تا صبح میخندد چون اصلا فکرش را هم نمیکرد نبوی شبها با جوراب بخوابد. مسعود بهنود: بزرگترین کتاب تاریخ ایران را میگذارد تا بهنود بررسی و بازنویسیاش کند. نیکآهنگ کوثر: بلیط یک طرفه به ایران. بزرگمهر حسینپور: حسینپور یکدفعه از جورابش میپرد بیرون و کاریکاتور پاپانوئل را میدهد دستش. توکا نیستانی: یک مداد. مانا نیستانی: یک دسته کاغذ. یک یادداشت هم میگذارد که: تو مداد از توکا بگیر، توکا کاغذ از تو. حسن کریمزاده: حسن را با دالاییلاما اشتباه میگیرد. هدیه را میبرد تبت تحویل میدهد. بهرام عظیمی: یک برگ جریمه رانندگی. هادی حیدری: پاپانوئل در جوراب هادی لینک سایتش را میگذارد چون با فلش کار شده، چهل تا کامنت هم میگذارد که چرا هر چی کامنت میگذارم معلوم نمیشود؟ یحیا تدین: یحیا را بیدار میکند و حالش را میپرسد. یحیا هم نظر پاپانوئل را راجع به کاریکاتور و کارتون و ماشین و سورتمه و اینجور چیزها جویا میشود. کیوان زرگری: پیش او نمیرود، چون حالش را از یحیا پرسیده و میداند حال کیوان همیشه خوب است. اردشیر رستمی: اردشیر از خواب بیدار میشود و مخ پاپانوئل را میگیرد به کار، سال دیگر همین موقع پاپانوئل که مخش شعرپیچ شده شبانه سوار سورتمهاش میشود و فرار میکند. روزنامهی همشهری: عکس سه در چهار پشتنویسیشدهی غلامحسین کرباسچی. روزنامهی شرق: عکس شش در چهار پشتنویسیشدهی عطریانفر. روزنامهی ایران: عکس سه در چهار دسته جمعی. روزنامهی کیهان: برای ستون پیامهای تلفنی کیهان پیغام میگذارد. ایسنا: عکس سه در چهار فاتح. فارس: یک عکس میگذارد، اما یک ساعت بعد، از رو سایت برش میدارند و به جایش تصحیح خبر و عکس میروند. سپانلو: ترجمه فارسی اشعار فارسی و اشعار فرانسوی خود سپانلو را میگذارد. عمران صلاحی: یک یادداشت میگذارد: حالا حکایت ماست! محمود دولتآبادی: کلیدر و سلوک و... را میگذارد چون نتوانسته هیچ کدامشان را کامل بخواند. کیارستمی: هدیه کیارستمی را باد با خودش میبرد زیر درختان زیتون. مخملباف: یک DVD از فیلمی که بچهی آینده مخملباف در آن دنیا کار کرده. کیمیایی: کاستی را که تقلید صدای پاپانوئل از فیلم قیصر و گوزنهاست، در جوراب کیمیایی میگذارد. حاتمیکیا: یک کیسه فریزر پر از بخشهای سانسور شدهی فیلمهای حاتمیکیا. ملاقلیپور: با خودش میگوید چه دلیلی دارد برای ملاقلیپور هدیه ببرم؟ دهنمکی: اول فکر میکند جوراب دهنمکی بو میدهد اما بعد میبیند این بوی فقر و فحشاست که از همه جا بلند شده، دماغش را میگیرد و آرام میرود. کیانیان: کیانیان را از خواب بیدار میکند و از او میخواهد یک کلاس بازیگری در آن موقع شب برگزار کند. پرستویی: از جوراب پرستویی کمی تواضع برای خودش بر میدارد و آرام آرام خارج میشود. فروتن: رگ گردن. هدیه تهرانی: یک فلاپی حاوی چند تا عکس که از اینترنت گرفته. با خودش فکر میکند شاید خود هدیه تهرانی عکسهایش را نداشته باشد. تیم استقلال: کیسه. (ما از طرف پاپانوئل از اهالی ورزش عذر میخواهیم. بعدا معلوم شد که پاپانوئل چند بار در ایران به استادیوم رفته و قاطی تماشاگرنماها نشسته است.) تیم پرسپولیس: لنگ. داور: شیر سماور و اگزوز خاور.
پوریا عالمی: یک فاتحه می خواند و بعد تا صبح برای هم جوک تعریف می کنیم.
نویسنده : من ; ساعت ۱۱:٤٤ ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ دی ،۱۳۸٤
فرهنگستان هنر نيز برگزيدگان خود را معرفي كرد؛ در بخش سالمندان: برگزيده اول كاريكاتوريست چيني، دوم بزرگمهر حسينپور از ايران و كاريكاتوريست لهستاني برنده سوم بود.
خب ديگه ... دو سالانه هم تموم شد ... يه جايزه دوم هم به آقای حسين پور رسيد ( هديه ی تولد هم بود هم زمان !)
خب مبارکشون باشه ...
نویسنده : من ; ساعت ٦:٠٥ ق.ظ روز شنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸٤
مصاحبه سهيل و سارا با بزرگمهر حسين پور، كاريكاتوريست طراح كميك استريپ و انيماتور
خوشمزه ترين دلمه دنيا!
وقتى بابا اومد و گفت : بچه ها مژده، براتون دلمه خريدم! اصلاً حال نكردم... يعنى چى گوشت و پلو رو مى پيچن لاى برگ درخت، آخه مگه ما بزيم كه برگ بخوريم؟! اما سارا چشم هاشو اون جورى كرد كه يعنى خيلى خنگى و گفت: «دلمه اسم يه پسر كوچولوى بامزه است كه استريپ هاش رو آقاى بزرگمهر حسين پور توى «بچه ها گل آقا» كشيده و كتابش هم چاپ شده» من كه سهيل باشم، با سارا يك ساعته همه كتاب رو خونديم و عاشق دلمه كوچولو با اون كله گرد و كچل و دماغ قرمزش شديم. خداييش خوشمزه ترين دلمه دنيا بود! بعد تصميم گرفتيم بريم و با آقاى حسين پور راجع به كتاب و كميك استريپ يه مصاحبه كاردرست كنيم. پس چنگ زديم دست عمو شاهرخى عكاس رو بگيريم و بريم محل كار آقاى حسين پور؛ اما عمو شاهرخى دستش رو عقب كشيد و گفت كار دارم و ما رو تنهايى فرستاد ميدون هفت تير و خودش آخر سر اومد... خيلى نامردى عمو شاهرخى! آخرش آه ما ريشت رو مى گيره، مى ريزه!
سهيل: آقاى حسين پور، شما كه خودتون طراح كميك استريپ هستين، بفرمايين چرا تو ايران، شخصيت استريپ يا كارتونى محبوبى مثل «تن تن» يا «آستريكس» يا «هاگار» نداريم؟ اصلاً چرا كتاب كميك استريپ ايرانى انقده كمه؟ ـ مشكل فقط كميك استريپ نيست، اگه دقت كنين، مى بينين كه وضعيت انيميشن هم تعريفى نداره (اينو از مصاحبه با آقاى بهرام عظيمى خوب يادمونه!) خيلى چيزها بايد دست به دست هم بده تا كتابهاى كميك موفق و شخصيتهاى معروفى مثل تن تن به وجود بيان. اولاً ما ايرانى ها روحيه كار گروهى نداريم و عين تيم فوتبالمون هر كسى مى خواهد خودش گل بزنه! درحالى كه كار كاميك بوك (كتاب كميك استريپ) مثل انيميشن، گروهيه. سيستم درست مثل سينماست، يعنى يك نفر بايد داستان (فيلمنامه) بنويسه، يكى صحنه ها و نماها رو مشخص كنه و اتود (طرح اوليه) بزنه، يكى طرحهاى مدادى رو بكشه و يكى مركبى كنه. حتى طراحى صحنه و لباس شخصيتها هم بايد جداگانه انجام بشه، خلاصه كلى وقت و ساعت و انرژى مى بره. شما اگه كتابهاى «آستريكس» رو خونده باشين، حتماً توى مقدمه ديدين كه نوشته اين كار انقدر نفر آدم و انقدر ليتر جوهر و رنگ و مغز مداد طراحى و چى و چى مصرف كرده. اين گروه و امكانات پول لازم داره كه ما اونو هم نداريم! (خداييش با هر كى حرف مى زنيم، درد بى پولى داره!) پس بايد يه جاهايى باشه كه دست كميك استريپ مملكت رو عين بچه كوچولوها بگيره و تاتى تاتى راه ببره تا يواش يواش خودش بتونه روى پاهاش وايسه، اما كسى نيست كه حمايت كنه. تازه اينجا اگه يه نفر همه كارو تنهايى خوب هم انجام بده، مراحل بعدى كه چاپ و پخش كتابه، انقدر نقص داره كه زحمت آدم هدر مى ره، يهو مى بينى رنگها تو چاپ افتضاح شده يا كتاب به همه كتابفروشيها داده نشده، خلاصه كل سيستم براى فروش و محبوبيت همچين كتابهايى ساخته نشده ديگه! سارا: مى شه بگين ايده هر كدوم از قصه هاى «دلمه» از كجا به فكرتون رسيده و بعد چى كارا كردين تا كامل شدن؟ ـ نكته بامزه اينه كه بيشتر داستانهاى دلمه، قصه خود منه! نه اين كه خود خودم باشم، اما كارهاييه كه توى بچگى كردم... سارا: اِ... يعنى واقعاً شيلنگ آب توى پاچه شلوار باباتون كردين؟! ـ اگر همچين مى كردم كه الآن زنده نبودم!... نه، منظورم كارهاييه كه تو بچگى كردم يا دوست داشتم انجام بدم، اما نمى شد و حالا تو كميك استريپ ها تلافيش رو درآوردم! مثلاً يادمه يك بار يه يارويى اومد و گفت من عموتم و موتور بابام رو برداشت و رفت! اين خاطره ايده و ماجراى اصلى يكى از داستانها شد، بعد قيافه ها و صحنه هاى اصلى تو ذهنم شكل گرفت، مثل قيافه آدم ناقلايى كه خودش رو عموم جا زد يا شيطنت دلمه، بعد انقدر با اين تصويرها و چهره ها و صحنه ها بازى كردم تا داستان جا افتاد و ريزه كاريها دراومد. بعد نوبت اجراى مدادى و مركبيه. آخرسر هم داستانها رو با كامپيوتر رنگ آميزى مى كنم، البته قبول دارم به خاطر عجله و كمى وقت (آخه كار بايد هر هفته به مجله مى رسيد) خيلى از خط هام هول هولكى شده يا بعضى جاها رنگ ها خوب درنيومده، اما چاره اى نبود. سهيل: از كجا مى فهمين اندازه هر كادر چقدر بايد باشه يا از چه زاويه اى بايد طراحى بشه؟ ـ اولش كه معلوم نيست، بايد طرح اوليه كشيد، كادرها و تعيين كرد، بعد نشست و مثل پازل باهاشون بازى كرد و كنار هم چيد تا اندازه ها مشخص بشه و كادرها جا بيفتن. البته موضوع هر كادر، خيلى مهمه. يه جا بايد فضا و مكانى رو نشون بدى ـ مثل خيابون ـ كه كادر بزرگترى مى خواد و يه جا قسمتى از صورت رو كه كادر بسته ترى لازم داره. سارا: من وقتى كتاب رو خوندم يه جاهايى دلم براى دلمه سوخت آخه انگار كادرها براش كوچك و تنگ بودن و جاى نفس كشيدن نداشت! ـ راست مى گى. من اون موقع ها به مرحوم كيومرث صابرى (گل آقا) مى گفتم كه داستان هاى من فضا و جا مى خواد و يكى دو صفحه براشون خيلى كمه، حداقل ۴ صفحه لازمه تا كادرها تنگ و توهم نشن اما متأسفانه بيشتر از اين نمى تونستن به كميك استريپ جا بدن و باعث شد گاهى ۲۰ يا ۲۴كادر تو يه صفحه جا بدم! سهيل: آقاى حسين پور بچه ها شما رو با «دلمه» مى شناسن و بزرگ ها با «ساندويچ». شما خيلى شكمو هستين؟! ـ نه اونجور! خود كلمه «دلمه» از بچگى برام خنده دار بوده! «دلمه»، «قلنبه»، «تلنبه»، «قابلمه»...! همين جورى عادى هم اين اسم ها رو مى شنوم خنده ام مى گيره! براى همين فكر كردم مى تونه اسم بانمكى براى يه بچه باشه. ساندويچ رو هم كه اصلاً من انتخاب نكردم. وقتى اومدم چلچراغ گفتن اسم صفحه ات ساندويچه ما هم گفتيم به به، ممنون! سارا: دلمه ظاهراً ۵ ، ۴ سالشه اما يه جاهايى حرف هاى قلنبه سلنبه مى زنه يا كارهايى مى كنه كه بچه هاى بزرگتر مى تونن، چرا؟ (اينجا آقاى حسين پور كلمه قلنبه و سلنبه رو كه شنيد، نيم ساعت خنديد!) من دلمه رو اين سنى انتخاب نكردم خود به خود در طول كار شد. آخه مى خواستم روزها توى خونه باشه و شيطونى كنه، حوصله نشون دادن مدرسه رفتنش رو هم نداشتم (كاش آقاى حسين پور ما رو كشيده بود!) از طرفى مى خواستم يه سرى حرف ها رو بزنه و كارهايى بكنه كه مى دونم از بچه هاى بزرگتر كه سواد خوندن و نوشتن دارن برمى آد.خلاصه خيلى به سن و سالش گير ندادم چون يكسرى از شوخى ها فدا مى شدن. شما هم گيرندين ديگه! ولى تو فكرش بودم كه ماجراهاى دلمه رو تا نوجوانى و بزرگى وحتى عشق و ازدواجش ادامه بدم و حتى ايده هاش رو هم ساخته بودم و داشتم اما نشد (همون بهتر، عين اينه كه پير شدن تن تن رو ببينيم!) سهيل: راستى، چرا باباى دلمه مدام داد مى زنه؟ ـ جدى نگيرين، باباى دلمه يه كم عصبيه ولى زن و بچه اش رو دوست داره. وقتى دزد ماشين رو مى بينه داره از ترس مى ميره اما مى خواد جلوى دلمه كم نياره و مى ره دزده رو كتك بزنه! ممكنه بيرون خونه توسرش بزنن ولى توى خونه صداش رو براى زن و بچه اش كلفت مى كنه خلاصه يه جورايى مثل خيلى از پدرهاى ايرانيه. ديدين كه پدرهاى ما اغلب مهربونن اما نمى خوان كسى بفهمه و معلوم شه، انگار نقطه ضعفشون باشه! سهيل: كدوم شخصيت كميك استريپ رو بيشتر دوست دارين؟ ـ از لحاظ لطافت طراحى و جذابيت داستان، عاشق تن تن هستم. از بچگى ورق مى زدم و كپى مى كردم يه نكته فوق العاده مهم تن تن مى دونين چى بود؟ كشيدنش خيلى راحت بود و به آدم اعتماد به نفس مى داد. بايه دايره و دو تا نقطه و يه دماغ كوچيك گرد، چهره اش ساخته مى شد! آدم از اين كه مى تونه تن تن رو عين خودش بكشه كلى حال مى كرد در حالى كه مثلاً من آستريكس رو هم خيلى دوست داشتم اما از كشيدن تصويرهاش مى ترسيدم، بس كه پيچيده بود و باهاش راحت نبودم. شايد براى همينه كه بچه ها اينقدر با تن تن احساس صميميت و نزديكى مى كنن و محبوبيتش جهانيه. تو انيميشن هم پلنگ صورتى رو خيلى دوست دارم. عاشق شوخى هاى عجيب و غريب و بى منطقش هستم. سارا: راستى، چرا همه شخصيت هايى كه مى كشين دماغ هاشون قرمزه؟! ـ خب... آخه... مى دونين من نقاشى خوندم و تو نقاشى چهره، مى گن كه دماغ رو بايد يكى دو پله قرمزتر از بقيه صورت كرد. فكر كنم از اونجا تو ذهنم مونده. سارا: يكى دو پله؟! ببخشين شما مى دونين يكى دو پله، چقدره؟ اين دماغ ها كه رسماً رنگ لبوئه! در اين لحظه دلمه ديگه لحن سارارو تحمل نكرد و از تو كتابش دراومد و پريد كه خواهر ما رو نوازش كنه اما آقاى حسين پور با آرامش جلوش رو گرفت (كه عكسش رو مى بينين) بعد خودش تا توى ميدون هفت تير دنبالمون دويد تا خدمتمون برسه (كه عكسش نيست!) عموشاهرخى هم كه آخرسر اومده بود فقط وايساد و عكس گرفت، آخرش آه ما ريشت رو مى گيره عموى نامرد!
نویسنده : من ; ساعت ۸:٥۳ ق.ظ روز جمعه ۱۱ آذر ،۱۳۸٤
شماره ۱۹۸۸ - سال هفتم - جمعه ۱۶ آذر ۱۳۸۰ روز نامه ايران
دردسرهاي برنده نشدن يك كاريكاتوريست
بزرگمهر حسين پور به اعتقاد خيلي از كارشناسان بايد برنده اول دوسالانه امسال مي شد و نشد. اين مصاحبه رابا او بخوانيد: ** منظورت از كشيدن كاريكاتور گاندي دريكي از حالتهاي يوگا چه بود؟ * در يوگا، حالتي مقدس براي يوگي پيش مي آيد كه او از حبس دم، به يك بي وزني خاصي دست پيدا مي كند. انگار تمام وجودش با يك آگاهي متعال و كيهاني يكي مي شود كه نمونه آن در عرفان و مراقبه هاي عارفان اسلامي ديده مي شود. در اين حالت آنقدر با معبود يكي مي شوند كه گويي وزنشان را از دست مي دهند و به نظر مي آيد كه در هوا معلق مي شوند و... گاندي يكي از بزرگاني است كه به مدارج بالاي روحي رسيده بود، اين حالت كاريكاتور كه درواقع از زاويه ديد پايين است، خواستم اولاً او را بالاتر از خودمان نشان دهم و در او همان حالت بي وزني كه ذكر آن آمد، مجسم كنم. ** خيلي ها گفتند كه اين طرح اهانت به گاندي محسوب مي شود... * كلاً هندي ها يا مردمان شرق كه آثار فرهنگ غرب يا سنتهاي بي ريشه و خرافاتي در آنها نفوذ نكرده، هرگز دست در دماغ كردن را نشانه اهانت تلقي نمي كنند. چون كه دماغ، تنها راه تنفس و ارتباط يافتن با انرژي كيهاني است (در فرهنگ كهن شرق) و به وسيله حبس دم كه از طريق بستن دماغ با دست اتفاق مي افتد، عرفاي مشرق زمين به حالتهاي خجسته و والاي روحي دست پيدا مي كرده اند و اين كار تمرينهاي خاصي داشته مثل شستن بيني به وسيله مايعات خاصي كه از طريق لوله وارد دماغ مي كرده اند يا حتي قرار دادن انگشت در بيني يا حتي حالتهاي ديگرنظير استفراغ و حتي آروق زدن يا له له زدن. مجموعه اين حركات نه تنها از ديد اين انسانهاي بزرگ زشت نبوده بلكه باعث ارتقاي كيفيات روحي و انساني درون آنها مي شده. ** حسين پور براي چه مخاطبي كار كرده؟ * من به عنوان يك كاريكاتوريست علاقه مند به يوگا خواسته ام اين نكات ريشه دار در تمدن شرقي مان كه فراموش شده نشان دهم. اينها چيزي نيست كه از ذات طبيعت هر انسان دور باشد و در واقع چيز غيرطبيعي نيست كه براي يك انسان عام يا خاص قابل فهم نباشد. منظور از اين حركتها گفت وگو با درون و فطرت از طريق حركت يوگا است. ** اسم اين حركت چيست؟ * اين حالت در كاريكاتور گاندي، تلفيقي است از اولين حركت «سلام بر خورشيد» و تمريني از «پرانايام» كه حالتي از تمرين تنفسي است. (حبس دم). ** آيا فرض مي كردي كه داوران آن را توهين به حساب بياورند. * بلي، راستش بدم نمي آمد اين صحبت ها پيش بيايد. چون من به كار خودم و به اين مرد بزرگ ايمان داشتم و در نهايت احترام به اين شخص اين تصوير را خلق كردم. ** استقبال همكاران از كارت چگونه بود؟ * پس از انتخاب كار، خيلي ها از كار تعريف كردند و خوشحال شده بودم. همين كه كارشناسان كار را پسنديده بودند، برايم جالب بود و بسيار ارزش داشت. ** در روزنامه اي هم به داوري اعتراض شد…؟ * احساس مي كنم كه كارم بايد جزو سه نفر اول مي بود. يا مورد تقدير قرار مي گرفت جالب است كه بعضي از داوران به من گفتند كه به كار من به عنوان اثر اول رأي داده اند. حالا چگونه است كه اكثريت داوران چنين گفته اند و كار من انتخاب نشده است! ** نظرت در مورد كارهاي برنده چيست؟ * فكر مي كنم كار اول(حسين صافي) عالي بود و طراح مستحق جايزه اول… ** براي دوسالانه بعد چه نظري داري؟ * كاريكاتور چهره رشته اي تخصصي است. يك كاريكاتوريست چهره پرداز بايد طراح رئال خوبي باشد و قدرتمند. در نتيجه كسي كه داور اين چنين مسابقه اي است، بايد كاريكاتور چهره و اصول آن را به خوبي بشناسد و حداقل ۴ داور با ديدگاههاي مختلف ولي آشنا با اين مقوله به بررسي آثار بپردازند. كه متأسفانه امسال فقط يك چهره پرداز عضو هيأت داوران بود. ** آيا فكر مي كردي اين همه كاريكاتوريست چهره پرداز جديد داشته باشيم؟ * نه. يكي از عواملي كه باعث شد نگاه نقادانه (ولي مثبت) بيشتري نسبت به اين ماجرا داشته باشم وجود افراد بااستعداد و نوخواسته اي است كه صميمانه و خالصانه وارد اين گرايش اصيل كاريكاتور شده اند. اميدوارم اين هنرمندان در دوره هاي بعدي دچار مشكلات اينچنيني نشوند. و اميدوارم بتوانم نكات فني را كه به آن رسيده ام در اختيارشان بگذارم.
نویسنده : من ; ساعت ۸:٤٩ ق.ظ روز جمعه ۱۱ آذر ،۱۳۸٤
| در ابتدا، سال و نحوه ورودتان به گل آقا را تعريف كنيد. < من از سال ۱۳۷۱ وارد نشريه گل آقا شدم. در آن زمان نيك آهنگ كوثر، ناصر پاك شير، احمد عربانى، محمد رفيع ضيايى، سعيد نوروزى و خيلى از بچه هاى مستعد طنز تصويرى در مجموعه گل آقا كار مى كردند. من از قبل دورادور با مجله آشنا بودم و خيلى دوست داشتم به طور ثابت با گل آقا همكارى كنم. هرازگاهى هم چند تا طرح مى كشيدم و براى نشريه مى فرستادم. يك دفعه ۷ ۸، تا طرح من با هم در يك شماره چاپ شد. واقعا ً خوشحال شدم و چند روز بعد نامه اى از آقاى مرتضى فرجيان دريافت كردم كه در آن از من دعوت كرده بود رسما ً با مجله همكارى داشته باشم. يادم مى آيد اولين روز با پسرعمويم رفتيم گل آقا. در كه باز شد ديدم يك مرد نحيف، درست عين همان كاريكاتورى كه نيك آهنگ كوثر از كيومرث صابرى كشيده، پشت در ايستاده. بلافاصله گفتم: سلام آقاى صابرى. تعجب كرد و بعد كه خودم را معرفى كردم، خيلى از من استقبال كردو با من روبوسى كرد. جالب اينجا بود كه وقتى پسرعمويم را ديد، گفت: بيا پسرجان، تو بهت برنخوره. بيا تو را هم ببوسم. اولين روز ورودم به گل آقا با اين صحنه و با ديدن احمد عربانى و نيك آهنگ كوثر و بقيه، واقعا ً به يادماندنى بود. | شخصيت حرفه اى صابرى بيشتر به عنوان يك طنزپرداز مطرح شده، كسى كه توانسته طنز را بعد از انقلاب متحول كند. شما به عنوان يك كاريكاتوريست فكر مى كنيد او چه تأثيرى روى روند كاريكاتور در ايران داشته و اين تأثير به واسطه چه كارهايى بوده؟ < به نظر من شخصيت كيومرث صابرى به عنوان طنزپرداز و هنرمند به سه قسمت تقسيم مى شود: صابرى مدير، صابرى سياستمدار و صابرى هنرمند طنزپرداز. من فكر مى كنم قوى ترين بخش شخصيت او، طنزپردازى اش است. او برخلاف اكثر همكاران و دستيارانش، كسى بود كه كاريكاتور را مى فهميد و اگر هم با طرحى مشكل داشت، نظرش را تحميل نمى كرد و كاريكاتوريست را به حال خودش رها مى كرد. يادم مى آيد يك بار در كاريكاتورهايم تغيير زاويه ايجاد كردم، يعنى از بالا به طرح موردنظر نگاه كردم. آقاى صابرى طبق معمول از بالاى عينك به من نگاه كرد و گفت: چرا از بالا سوژه را ديدى؟ من هم گفتم وقتى مى شود از بالا به چيزى نگاه كرد، چرا بايد از پايين آن را ديد؟ بعد او قلم سبزش را برداشت و پايين طرح نوشت: قابل چاپ. خوب مى دانستم كه در درونش با قضيه مشكل دارد، ولى با اين حال به من اجازه داد كارى را كه صلاح مى دانستم انجام دهم. اين روند هميشه ادامه داشت. خيلى وقتها وقتى اطرافيان با طرحهاى ما مخالفت مى كردند، ما طرحمان رابرمى داشتيم و مى رفتيم پيش آقاى صابرى. مى دانستيم وقتى برايش دليل بياوريم كه چرا طرح را اينجورى كشيده ايم، موافقت مى كند. اين روند درنهايت، باعث به وجود آمدن جمعى از جوانان شد كه مى خواستند حركتهاى قبلى را متحول كنند و تنها دنباله رو نباشند. تنها كسى كه پشت ما بود و با اين قضيه مخالفت نمى كرد، خود كيومرث صابرى بود. من بعد از يك غيبت كوتاه مدت، دوباره به نشريه رفتم كه ماهنامه را در دست بگيرم. همان روز اول رفتم پيش صابرى و گفتم به اين شرط ماهنامه را درمى آورم كه اجازه بدهيد هر شيلنگ تخته اى كه مى خواهم بندازم و او واقعاً اين اجازه را به من داد. من صفحاتى در ماهنامه چاپ كردم كه الآن خودم هم با آنها مخالفم، ولى آقاى صابرى مى گفت: بگذاريد هر كار دلشان مى خواهد بكنند. اين نظرات موج جديدى در كاريكاتور ايجاد كرد كه كاملاً نوگرا بود، چه از لحاظ رنگ، چه از لحاظ زاويه ديد، چهره و... اين شخصيت كيومرث صابرى، به عنوان طنزپرداز تأثيرى بزرگ روى طنز و كاريكاتور ايران داشت. | صابرى زمانى گل آقا را تأسيس كرد كه فضاى جامعه مصونيت كافى براى طنزپردازان ايجاد نمى كرد. از اين جهت شايد بتوان او را به واسطه تأسيس سازمانى كه محل اجتماع و رفت و آمد طنزپردازان و كاريكاتوريستها باشد هم در روند طنز در ايران، مؤثر دانست، زيرا شايد اگر او نبود اين افراد جايى براى رشد و ادامه كار خود نداشتند. نظر شما در اين مورد چيست؟ < صابرى جداى از رفتار هنرمندانه اش مى دانست كه كاريكاتوريست نيست. جايى كه نمى توانست حرفش را به من بفهماند يا حرف مرا بفهمد، در نهايت مى گفت برويد با عربانى يا ضيايى حرف بزنيد و دخالت بى جا در كارى كه نمى دانست نمى كرد. گل آقا اول يك شخص بود و بعد يك مؤسسه شد و وجوداين مؤسسه يك ستون و يك پناهگاه شد براى تمام كسانى كه كار طنز مى كردند. در اوايل تأسيس، گل آقا باعث شكوفايى هنرمندان برجسته اى چون كوثر نبوى شد و حتى خيلى از جوان ترها مثل رؤيا صدر و ابوالفضل زرويى هم همه در سايه صابرى رشد كردند. من يادم مى آيد كه در آن زمان صابرى همه ما را مى فرستاد كلاس نقاشى تا پايه كارى ما را قوى كند. علاوه بر كلاس نقاشى، او امكانات ويژه اى هم دراختيار ما مى گذاشت . همه اين كارها بود كه در نهايت باعث تحول در طنز شد. | هميشه گفته شده كه تولد طنز با گل آقا بوده و اكثراً اين مسأله را قبول دارند. اما ادامه كار كاريكاتوريست ها باگل آقا آنها را به قالبى دچار مى كرد كه باعث مى شود در افكار عمومى به عنوان يك كاريكاتوريست مستقل پذيرفته نشوند. به اين معنى كه وقتى كاريكاتوريستى در گل آقا رشد مى كرد و بعد از آنجا خارج مى شد و به نشريات ديگرى مى رفت و سعى مى كرد فكر خودش را به تصوير بكشد، به مراتب رشد بهترى مى يافت. سؤالى كه من دارم اين است كه چرا چنين اتفاقى مى افتاد؟ چرا كسانى كه ماندند هيچ گاه مستقل نشدند و اگر هم طرحى مى كشيدند، گفته مى شد كه گل آقا فلان طرح را كشيد؟ <اين قضيه تا حدودى درست است. اما به عقيده خود من اصلى ترين دليل اين موضوع خودكاريكاتوريست ها بودند. من خودم در مدت همكاريم با گل آقا، با هر روزنامه اى كه خواستم همكارى كردم، هيچ كس نتوانست مرا محدود كند و به قول خودم جلوى پروازم را بگيرد. اگر كسى مى ترسد جلو برود و فضاى جديدى را تجربه كند، فقط تقصير خودش است. سروش در يكى از كتاب هايش دينداران را به سه قسمت تقسيم مى كند، اما من اين تقسيم را در مورد همه آدم ها انجام مى دهم: آدم هاى مصلحت انديش، تجربه انديش و معرفت انديش. به نظر من آدم هاى مصلحت انديش خيلى بيشترند و اگر پيشرفت نمى كنند تقصير خودشان است. | حرف شما درست، اما معضلى كه در گل آقا وجود داشت، اين بود كه اگر هم كسى معرفت انديش بود و به جز با گل آقا، با جاى ديگرى هم همكارى مى كرد، اين مسأله در گل آقا به سختى پذيرفته مى شد. < كيومرث صابرى روحيه بسيار حساسى داشت، يك روحيه حساس پدرانه. او مى گفت من اين همه زحمت مى كشم و سعى مى كنم تمام امكانات را در اختيار بچه ها قرار دهم، خب اگر مى خواهند چيزى بكشند، همين جا بكشند. حتى ويژه نامه كاريكاتور منتشر كرد و به من و بقيه گفت اگر مى خواهيد طرح هاى روشنفكرانه بكشيد بياييد كتاب منتشر كنيد و هر چه دلتان مى خواهد بكشيد و مرا مسؤول ويژه نامه كاريكاتور كرد و دستم را بازگذاشت. هر وقت با اطرافيان مشكل داشتم، مستقيم مى رفتم پيش خود صابرى و او با قلم سبزش با همه طرح هايم موافقت مى كرد. |طبيعتاً خبر مرگ گل آقا براى همه و مخصوصاً جماعت طنز پرداز و كاريكاتوريست ضربه سنگينى بود. خودشما چه احساسى داشتيد و فكر مى كنيد فقدان چنين شخصيتى چه تأثيرى روى روند طنز و كاريكاتور در ايران داشته باشد؟ < من چندان آدم احساساتى نيستم و نمى خواهم مثل خيلى ها كه فقط دو بار صابرى را ديدند و پس از مرگش آه و ناله راه انداختند و گفتند پدر ما بود، اغراق كنم. شخص كيومرث صابرى هنرمند، نقش يك حامى را براى هنرمندان طنز پرداز داشت، به خصوص براى كسانى كه احساس مى كرد به بخش هنرى قضيه فكر مى كنند و نه به پولسازى و شهرت. هميشه مى گفت شهرت يك روزه، يك روزه هم از بين مى رود مثل آتشى كه ناگهان شعله مى كشد و زود هم خاكستر مى شود. صابرى علاوه بر مسائل هنرى، در مشكلات سياسى هم از طنز پردازان و كاريكاتوريست ها شديداً حمايت مى كرد. حتى من گاهى مى ديدم كه از لحاظ مالى هم به وضع بچه ها رسيدگى مى كرد و به دنبال حل مشكلاتشان بود. به هر حال از نظر من، كيومرث صابرى شخصيتى پدرانه، مهربان و متواضع داشت . البته تواضعش را تنها در مقابل متواضعين نشان مى داد، خيلى نگران و مواظب پيشكسوتان بود و در نهايت كسى بود كه مى خواست مرشد و راهنماى طنز پردازان و كاريكاتوريست هاى جوان باشد كه به نظر من بود. شخصيت هنرمند صابرى يك شخصيت بارز بود كه حركتى عظيم را در طنز و كاريكاتور ايجاد كرد و خيلى ها راه او را ادامه مى دهند.
نویسنده : من ; ساعت ۸:٤٦ ق.ظ روز جمعه ۱۱ آذر ،۱۳۸٤
می دونید که آقای حسین پور از اعضای هیات انتخاب آثار دوسالانه هستن . خب؟
بعد هم که می دونین یه سایتی وجود داره به اسم ایران کارتون که حوادث دوسالانه کاریکاتور رو با هیجان دنبال می کنه . خب؟
این خبر رو هم زده بودن ... اون زیریهاش هم پیاماست ( تابلوئه ! ) که چون خود خبر که چیز جدیدی نیست رو توی آرشیو تیر همین جا می تونین پیدا کنین آوردمشون .خب؟
بخونین دیگه .
شنبه، 26 شهریورماه 1384بزرگمهرحسین پور عضو هیات انتخاب دوسالانه هفتم متولد 12 آذر 1355 تهران شروع فعالیت مطبوعاتی از سال 1369 با مجله گل آقا فعالیت در زمینه های مینیاتور، خوشنویسی و مجسمه سازی همکاری به عنوان کاریکاتوریست با مجلات کیهان کاریکاتور، سروش جوان، مجلات رشد و روزنامه های: زن، نوروز، یاس نو، توانا و اقبال عضو هیات انتخاب دوسالانه هفتم1384 برنده جایزه اول جشنواره مطبوعات 1375 نفر اول مسابقه بین المللی آب-تهران 1376/ نفر سوم مسابقه بین المللی گل آقا 1380/ کارگردانی فیلم های کوتاه انیمیشن ساخت تیزرهای تلویزیونی
نظرات
hayatroshanaie
15:51 @ Sat, 17 Sep 05
با سلام بسيار خوشحال شدم بزرگمهر عزيز شما واقعا در کاريکاتور فوق العاده ای
موفق باشيد
بابک
18:53 @ Sat, 17 Sep 05
بزگمهر عزيز تو واقعا عای هستی اگر ممکنه لطفا ايميلت را در اختيار دوستارانت بگزار
زهرا
0:42 @ Sun, 18 Sep 05
اقا حسین پور واقعا خوشحال شدم چرا اسم چلچراغ توی لیست نیست
علی هنرور
1:28 @ Sun, 18 Sep 05
بزرگمهر جان واقعا کارت درسته قبولت داریم
sareh
21:56 @ Mon, 19 Sep 05
سلام ميشه استاد طراحیتون را معرفی کنيد؟کسی که بیشترین راهنمایی را در این زمینه به شما کرد. با تشکر
moslem
11:45 @ Wed, 21 Sep 05
ghoooooooooooooool
شهریار
17:54 @ Wed, 21 Sep 05
درود بر بزرگمهر عزیز می خواستم شاگردیتو کنم زت زیاد
arash farrokhi
23:58 @ Wed, 21 Sep 05
خيلی مخلسيم
سید کامل سیدی
2:39 @ Sat, 24 Sep 05
بزرگمهر جان تو را این بار نه ! هم خوشحال شدم وهم ناراحت . حتما از دست گل هایی که به آب دادهام دلگیر شده اند و می خواهند این سال جبران کنند(هرچند که به ما امیدی نیست!)
تورج صابری
18:23 @ Sat, 24 Sep 05
سلام بزرگمهر جان منو يادتون که هست !؟ اومده بودید تبریزبا هم رفتیم بازار تبریز رو گشتیم. اما راستش فکر نمی کردم انقدر بهتون بد گذشته که جواب میل ها مون رو هم ندادید. بهر حال ما کار های شما رو می بینیم و لذت می بریم .
yek shahrestaniemazloom
9:05 @ Wed, 28 Sep 05
اگر می شود کار ديگر کاريکاتوريست ها را هم قرار دهيد ما شهرستان هستيم و آمدن برای ديدن نمايشگاه سخت است
عليرضا
17:22 @ Wed, 28 Sep 05
حسين جان... تو كه كارات عاليه. فقط اگه بخوايي به كاراي هم ما از ديد كاراي خوب خودت نگاه كني طرحهاي ما فكر نكنم راه پيدا كنه... فقط قربونت داداش يه حالي بده ...
saleh
22:56 @ Thu, 29 Sep 05
مخلص استاد عزيز...
خب دیدین؟
حالا اینو داشته باشین .
یکی از کارای آقای حسین پور برای دوسالانه جانی دپ بود .خب؟
ولی من اینجا نمی آرمش . خب؟
هر کی خواست زحمت می کشه . تایپ می کنه دبلیو ( 3 تا ) دات ایران کارتون دات کاممی ره تو آرشیو ... پیداش می کنه ... نگاه می کنه ... حال میکنه هم .خب؟
اما اونقدر بچه خوبی هستم که پیام ها رو بیارم . شاید آمار باز دیدکننده های ایران کارتوووون رفت بالا .
یکشنبه، 3 مهرماه 1384نگاهی به آثار رسیده به دوسالانه هفتم-1 / بزرگمهر حسین پور
نظرات
بازهم شهرام
19:10 @ Sun, 25 Sep 05
زیباست ولی از آقای حسین پور انتظار بیشتری میرود
تلنگر
19:19 @ Sun, 25 Sep 05
کارهای شما هیشه زیبا و دل نشین است mer30
19:23 @ Sun, 25 Sep 05
قشنگه جانی دپه؟ بزرگمهر کلشو مثل کله خودت کشيدی.
23:36 @ Sun, 25 Sep 05
قربونه دستت ! کيف کرديم!!!!! چخ گشهده
سيد حسن سجادي
0:15 @ Mon, 26 Sep 05
خيلي جالبه واقعا خفنه اما نه به گمانم بتونه سري بينه سرا در بياره
moslem
19:58 @ Mon, 26 Sep 05
عاليييييييييييييييييييييييييييييييی
3:39 @ Tue, 27 Sep 05
اغراق ها فوق العاده است... کف بر شديم
sasan
18:23 @ Tue, 27 Sep 05
اصلا در رتبه شما نيست مثل يک کار معموليه
امير
19:46 @ Tue, 27 Sep 05
اغراق بيش از حد در شباهت اثر به جاني دپ لطمه زده.
20:33 @ Tue, 27 Sep 05
جانی کجاش اين شکليه؟
9:24 @ Wed, 28 Sep 05
کاش کارهای دیگه نمایشگاه رو هم بذارن
zakeri
17:07 @ Wed, 28 Sep 05
تکنيک هميشگی تان کلی حس و حال داره. این تکنیک واسه اونایی خوبه که تو شباهت سازی حرفی واسه گفتن ندارن با اجرا میخوان یه جوری اوضاع رو حلش کنن...
گزارشى از تلاش هيات انتخاب آثار هفتمين دوسالانه بين المللى كاريكاتور تهران
سه روز سخت
هادى حيدرى
آنچه در ساعت ۱۰ صبح دوشنبه يازدهمين روز از مهرماه ۱۳۸۴ در خانه كاريكاتور ايران يعنى محل دبيرخانه دائمى دوسالانه بين المللى كاريكاتور تهران كليد خورد، آغاز ۲۰ ساعت نگاه موشكافانه هيات انتخاب آثار دوسالانه هفتم به آثار رسيده به اين فستيوال بين المللى بود. ۲۰ ساعتى كه در مدت ۳ روز از اولين ساعات كارى صبح تا بعدازظهر رقم خورد و سرانجام در بعدازظهر روز چهارشنبه به پايان رسيد. جواد عليزاده، بهمن عبدى، توكا نيستانى، بهرام عظيمى، جمال رحمتى، مانا نيستانى، حسن كريم زاده، بزرگمهر حسين پور و حسين صافى، ۹ نفرى بودند كه برترين آثار رسيده از ميان ۴۵۰۰ كاريكاتور را براى حضور در نمايشگاه و همچنين كاتالوگ دوسالانه انتخاب كرده و براى قضاوت پايانى به دست داوران نهايى سپردند. در كنار اعضاى هيات انتخاب آثار، دبير دوسالانه، دبير اجرايى و مسئولين و همكاران واحدهاى مراسم، دبيرخانه و ستاد خبرى نيز قرار گرفتند تا روند بررسى آثار رسيده بهتر انجام شود. روز اول، آثار رسيده به بخش «موضوعى؛ سالمندان» و «چهره» و روز دوم نيز آثار دريافتى بخش «آزاد» مورد بررسى قرار گرفتند. اما نهايتاً روز چهارشنبه سيزدهم مهر در آخرين روز، هيات انتخاب ضمن بررسى و بازنگرى دقيق، از ميان ۷۲۱ اثر راه يافته به مرحله نهايى، ۵۵۵ اثر را شايسته راهيابى به نمايشگاه دانسته و از اين ميان آثارى را نيز جهت انتشار در كاتالوگ دوسالانه برگزيدند. بدون اغراق، يكى از امتيازات برجسته اين دوره، بررسى بسيار دقيق و موشكافانه و سختگيرانه آثار كاريكاتور بود. هيات انتخاب آثار ضمن در نظر گرفتن كيفيت اثر به عنوان اصلى ترين معيار راهيابى به نمايشگاه و كاتالوگ، معيار رعايت قواعد و قوانين ارائه شده توسط دبيرخانه دوسالانه را نيز در نظر گرفته اند. به عنوان مثال، پرينت آثارى كه با امكانات و نرم افزارهاى كامپيوترى اجرا نشده بودند، مورد قبول واقع نشدند. ذكر اين نكته جالب است كه آثار «ميخاييل زلاتكوفسكى» كاريكاتوريست نام آشناى روسى نيز به همين دليل و بدون هيچ گونه ملاحظه اى از گردونه مسابقه حذف شد. براى آگاهى مخاطبان از ديدگاه هاى هيات انتخاب آثار، گفت وگوهاى كوتاهى را با هريك از آنان انجام دادم كه از نظر شما مى گذرد:
• بزرگمهر حسين پور: حظ بصرى از مرور آثار
اصولاً اگر آثار رسيده را به سه بخش تقسيم كنيم، قوى ترين بخش شايد قسمت چهره باشد و سپس سالمندان و آزاد. در بخش آزاد اغلب كارها تكرارى و دست دوم بودند و كارتونيست ها زياد اين بخش را جدى نگرفته و از كارهاى قبل خود فرستاده بودند. اما در بخش سالمندان، كارها خلاقانه تر و هماهنگ تر از بخش آزاد بود. سوژه ها گاه گاهى ژرف و اجراها هرازگاهى خوب بود. اما افسوس كه كاريكاتوريستى چون زلاتكوفسكى اصل كارهاى خود را نفرستاده بود تا باز هم ما را مانند اولين دوره دوسالانه كه شايد ۱۴ سال پيش بود هيجان زده كند. اما در بخش چهره كه بهترين آثار رسيده شايد در اين بخش بود كارها اغلب خوب بود و به لطف آفريننده كامپيوتر كه خدايش رحمت كند، كارها تكنيكال، شسته رفته و اغلب عالى بود. خودم مشتاقانه منتظرم تا آثار را در قاب و آويز در نمايشگاه ببينم تا خوب دقت كرده و كلى ايده و تكنيك ياد گرفته و حظ بصرى ببرم.
به نقل از سايت روزنامه شرق •
نویسنده : من ; ساعت ۱٠:٠٠ ب.ظ روز سهشنبه ٢٦ مهر ،۱۳۸٤
بزرگمهر حسین پور گفت : در حال حاضر ، خود را برای شرکت در هفتمین دوسالانه کاریکاتور آماده می کنم . هم چنین کاریکاتور شخصیت ها را به شکل انیمیشن درمی آورم .
" بزرگمهر حسین پور" - کاریکاتوریست در گفت وگو با خبرنگار تجسمی مهر با اعلام این مطلب گفت : در فاصله زمانی که نمایشگاهی درخصوص کاریکاتور ندارم ، به انیمیشن روی می آورم . برای اولین بار در ایران کاریکاتور شخصیت ها را به شکل انیمیشن درمی آورم . درواقع ، از چهره های شاخص و نامدار دراین زمینه بیشتر کمک می گیرم . البته به طور دقیق نمی توانم بازخورد مخاطبان را نسبت به این عمل ، ارزیابی کنم . شاید به این خاطرکه همان طور که گفتم این اتفاق برای اولین باراست که دارد در ایران به وقوع می پیوندد.
این کاریکاتوریست نسبت به جایگاه کاریکاتور ابراز تاسف کرد وگفت : متاسفانه امروز می بینیم که کاریکاتور کاملا از حوزه مطبوعات کنارگذاشته شده است . به این خاطر که مسئولین مطبوعات اساسا از عملکردهای کاریکاتوریست ها می ترسند . روی این اصل می توان گفت ، کاریکاتور درمطبوعات به تدریج به محاق فراموشی سپرده شده است .
وی خاطرنشان کرد : البته این گفته من به این معنا نیست که دوران فعالیت درزمینه کاریکاتور در ایران به سر آمده است . نه این طور نیست . کاریکاتور فقط در مطبوعات جایگاه اصلی خود را ازدست داده است . درحالی که کاریکاتوریست ها می توانند با برگزاری نمایشگاه های انفرادی وشرکت در نمایشگاه های گروهی به درجات متعالی درزمینه کاریکاتور دست یابند .
" حسین پور " در توضیح بیشتر فعالیت های اخیر خود افزود : اردیبهشت ماه امسال یک نمایشگاه انفرادی در خانه کاریکاتور ایران برگزارکردم که عنوان خاصی نداشت واغلب کارهایم ، درونمایه های سیاسی - اجتماعی را در برمی گرفت .
وی گفت : واقعیت وتخیل در کاریکاتور با یکدیگر ترکیب می شوند . اساسا یک کاریکاتوریست ، واقعیت های اجتماعی را می بیند و آن را لمس می کند . منتهی برای این که از تلخی های مصائب اجتماعی بکاهد ، آنها را به شکل نمادین و سمبولیک در اثر پیاده می کند. به این معنی که کاریکاتوریست از یک سری ظرافت ها و کدها برای بازگوکردن حقیقتی که در جامعه وجود دارد استفاده می کند .
" حسین پور " اضافه کرد : کاریکاتوریست همواره برای جذاب کردن آثار خود ازنشانه های مخصوص به خود استفاده می کند وبا اندکی دقت می تواند، فضاها را به وسیله نمادهایی که گفتم ، بازسازی کند.
وی گفت : شرکت کردن درهفتمین دوسالانه کاریکاتور از برنامه های جدی من است که قراراست در مهرماه برگزارشود . دراین دوسالانه به ارائه سه پرتره با موضوع سالمندان می پردازم . تصور می کنم برگزاری دوسالانه هایی از این دست می تواند یک نقطه عطف و گامی برای پیشرفت این عرصه به شمارآید .
" بزرگمهر حسین پور " درپایان خاطرنشان کرد : متاسفانه همان طورکه میدانید ، امروزمسائل سیاسی وحاشیه ای به بدنه کاریکاتور ما لطمه می زند . امیدوارم دردولت جدید ، شاهد رشد بیشتر این حیطه باشیم و دولت جدید ، راه کارهای تازه ای برای جلوگیری از فراموش شدن این هنر ترتیب دهد .
نویسنده : من ; ساعت ۸:٤٦ ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٤
بزرگمهر حسین پور گفت : در حال حاضر ، خود را برای شرکت در هفتمین دوسالانه کاریکاتور آماده می کنم . هم چنین کاریکاتور شخصیت ها را به شکل انیمیشن درمی آورم .
" بزرگمهر حسین پور" - کاریکاتوریست در گفت وگو با خبرنگار تجسمی مهر با اعلام این مطلب گفت : در فاصله زمانی که نمایشگاهی درخصوص کاریکاتور ندارم ، به انیمیشن روی می آورم . برای اولین بار در ایران کاریکاتور شخصیت ها را به شکل انیمیشن درمی آورم . درواقع ، از چهره های شاخص و نامدار دراین زمینه بیشتر کمک می گیرم . البته به طور دقیق نمی توانم بازخورد مخاطبان را نسبت به این عمل ، ارزیابی کنم . شاید به این خاطرکه همان طور که گفتم این اتفاق برای اولین باراست که دارد در ایران به وقوع می پیوندد.
این کاریکاتوریست نسبت به جایگاه کاریکاتور ابراز تاسف کرد وگفت : متاسفانه امروز می بینیم که کاریکاتور کاملا از حوزه مطبوعات کنارگذاشته شده است . به این خاطر که مسئولین مطبوعات اساسا از عملکردهای کاریکاتوریست ها می ترسند . روی این اصل می توان گفت ، کاریکاتور درمطبوعات به تدریج به محاق فراموشی سپرده شده است .
وی خاطرنشان کرد : البته این گفته من به این معنا نیست که دوران فعالیت درزمینه کاریکاتور در ایران به سر آمده است . نه این طور نیست . کاریکاتور فقط در مطبوعات جایگاه اصلی خود را ازدست داده است . درحالی که کاریکاتوریست ها می توانند با برگزاری نمایشگاه های انفرادی وشرکت در نمایشگاه های گروهی به درجات متعالی درزمینه کاریکاتور دست یابند .
" حسین پور " در توضیح بیشتر فعالیت های اخیر خود افزود : اردیبهشت ماه امسال یک نمایشگاه انفرادی در خانه کاریکاتور ایران برگزارکردم که عنوان خاصی نداشت واغلب کارهایم ، درونمایه های سیاسی - اجتماعی را در برمی گرفت .
وی گفت : واقعیت وتخیل در کاریکاتور با یکدیگر ترکیب می شوند . اساسا یک کاریکاتوریست ، واقعیت های اجتماعی را می بیند و آن را لمس می کند . منتهی برای این که از تلخی های مصائب اجتماعی بکاهد ، آنها را به شکل نمادین و سمبولیک در اثر پیاده می کند. به این معنی که کاریکاتوریست از یک سری ظرافت ها و کدها برای بازگوکردن حقیقتی که در جامعه وجود دارد استفاده می کند .
" حسین پور " اضافه کرد : کاریکاتوریست همواره برای جذاب کردن آثار خود ازنشانه های مخصوص به خود استفاده می کند وبا اندکی دقت می تواند، فضاها را به وسیله نمادهایی که گفتم ، بازسازی کند.
وی گفت : شرکت کردن درهفتمین دوسالانه کاریکاتور از برنامه های جدی من است که قراراست در مهرماه برگزارشود . دراین دوسالانه به ارائه سه پرتره با موضوع سالمندان می پردازم . تصور می کنم برگزاری دوسالانه هایی از این دست می تواند یک نقطه عطف و گامی برای پیشرفت این عرصه به شمارآید .
" بزرگمهر حسین پور " درپایان خاطرنشان کرد : متاسفانه همان طورکه میدانید ، امروزمسائل سیاسی وحاشیه ای به بدنه کاریکاتور ما لطمه می زند . امیدوارم دردولت جدید ، شاهد رشد بیشتر این حیطه باشیم و دولت جدید ، راه کارهای تازه ای برای جلوگیری از فراموش شدن این هنر ترتیب دهد .
نویسنده : من ; ساعت ۸:٤٤ ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٤
از كودكی به دلیل اینكه در یك خانوادهی هنرمند بزرگ شد (پدرش نقاش و مجسمهساز بود) به طراحی و نقاشی علاقهمند شد. با چاپ فصلنامههای كارتون جواد علیزاده، به كاریكاتور گرایش پیدا كرد.
وضعیت كار: بعد از موفقیت در مسابقهی بینالمللی كاریكاتور سلمان رشدی كه اثرش در بین 10 طرح برگزیده قرار گرفت، خیلی زود شناخته شد و طرحهای طنزآمیزش در زمینههای مختلف كارتون، كاریكاتور و كمیك استریپ در نشریات مختلفی همچون طنز و كاریكاتور، كیهان كاریكاتور، گلآقای ماهنامه، بچهها گلآقا و چلچراغ ارائه شد. حسینپور از هنرمندان برجسته در زمینهی كاریكاتور، كارتون و كمیك استریپ (كارتون دنبالهدار) است كه هماكنون با یك گروه تبلیغاتی در زمینهی انیمیشن فعالیتاش را ادامه میدهد. او در سال 1375 نفر اول جشنوارهی مطبوعات ایران شد.
تعریف او از كاریكاتور: «یك كاریكاتوریست باید اصول پایهی نقاشی را بداند، هرچند ممكن است بعضیها با این نظر مخالف باشند. این جریان مثل شمشیرباز جوانی است كه از استادش میپرسد: تا چه اندازه باید شمشیر بازی را یاد بگیریم؟ استاد میگوید: بستگی به این دارد كه با چه كسی بخواهی بجنگی؛ حریف هرقدر قویتر باشد، باید مهارت خودت را در شمشیر بازی بالاتر ببری».
بهترین كارتونیستهای جهان از نظر او: كینو وسمپه (البته حسینپور بعد از اینكه شنید در این شماره، كارتونیست خارجی معرفی شده، آرس است و آرس از وی تعریف كرده است، آرس را نیز به فهرست خود اضافه كرد!)
برای كسب اطلاعات بیشتر دربارهی حسینپور میتوان به وبسایت او مراجعه كرد: www.bozorgmehr.info
نویسنده : من ; ساعت ٧:۱٦ ق.ظ روز شنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٤
شاید هیچ جشنواره، فستیوال و دوسالانه ای نباشد که بتواند همه را از نتایج خود راضی نگه دارد. اصولا داوری در هر موضوعی، حرف و حدیث ها دارد و حرکتی است روی لبه تیغ! دوازدهمین جشنواره مطبوعات ایران هم از این قاعده مستثنی نیست. اتفاقاتی در حال وقوع است که به نظر می آید عواقب منفی آن در آینده مشکلات فراوانی را به دنبال خواهد داشت. به دلیل مسوولیتی که به عنوان دبیر داوران تخصصی طنز و کاریکاتور در دوازدهمین جشنواره مطبوعات داشتم لازم می دانم مواردی را برای مخاطبان محترم اشاره کنم. به روال سال های گذشته افرادی به عنوان داوران مقدماتی بخش های مختلف جشنواره دعوت شدند که به شکل تخصصی آثار رسیده را مورد مطالعه ، بررسی و داوری قرار دهند. پس از برگزاری رای گیری در محل انجمن صنفی روزنامه نگاران چند نفر به عنوان داوران نهایی انتخاب شدند تا در نهایت از میان داوری های مقدماتی آثار برگزیده را انتخاب و معرفی نمایند. همچون سال گذشته به دلیل حساسیتی که روی محافظت و انجام مناسب و به موقع داوری بر روی آثار کاریکاتور داشتم تمامی آثار را شخصا به داوران رساندم و حتی برای احتیاط در نگهداری از آن ها به پیک های حمل مرسولات نیز نسپردم تا خدای ناکرده لطمه ای به آثار وارد نشود. پس از اتمام داوری مقدماتی اولویت های داوران تخصصی را طی صورتجلسه ای به هیات انتخاب داوران نهایی تقدیم کردم که بر اساس این صورتجلسه، اولویت اول در رشته کاریکاتور سراسری مطبوعات با "بزرگمهر حسین پور" بود که بر اساس شایستگی و رای داوران دیگر، این جایگاه را به خود اختصاص داده بود. با تمام احترامی که برای برندگان اعلام شده این دوره قائلم، با کمال تعجب در اسامی معرفی شده نهایی توسط انجمن صنفی مطبوعات دیدم که نه تنها انتخاب اول داوران تخصصی این بخش که "بزرگمهر حسین پور" بود اعلام نشد بلکه نامش در میان هیچ کدام از برگزیده ها قرار نگرفته بود! با دبیر محترم اجرایی جشنواره و همچنین با آقای شمس الواعظین، موضوع را در میان گذاشتم و تذکر دادم که اعلام این نتایج، عواقب نامطلوبی را در پی خواهد داشت؛ اما متاسفانه اعتراض ها به جایی نرسید و نتایج این بخش همان شد که دیدید و شنیدید! نمی خواهم بگویم که برنده شدن در جشنواره ای چون مطبوعات اتفاق بسیار بزرگی است اما مسوولان محترم، آیا به عوارض این گونه قضاوت ها اندیشیده اند که قطعا مهم و تاثیرگذار خواهد بود؟ از انجمن محترم صنفی مطبوعات ایران می پرسم که اگر قرار بود به آرای داوران تخصصی این گونه بی محلی شود و اولویت های آنان در انتخاب آثار جشنواره نادیده گرفته شود آیا چه نیازی بود به تلف کردن این همه انرژی ، وقت و انگیزه؟ آیا حلقه ای از داوران نهایی نمی توانستند خود به تنهایی همه آثار را ببینند و قضاوت کنند؟ پس جایگاه تخصص در رشته های مختلف چه می شود؟ آیا این گونه ارزش این بخش تضعیف نخواهد شد؟ نمی دانم که دیگر با این اوضاع اجتماعی و سیاسی تازه در ایران در آینده امکان برگزاری جشنواره مطبوعات به دست انجمن صنفی میسر خواهد بود یا خیر اما می خواهم بپرسم که با این مسائل پیش آمده آیا کاریکاتوریست های حرفه ای، انگیزه حضور در جشنواره را خواهند داشت؟ نمی دانم چگونه باید بگویم؟ آن دوره ای که وزارت محترم ارشاد داوری را به عهده داشت همه شاهد بودند که آثار غیر مطبوعاتی و عمدتا نمایشگاهی برنده شدند و کاریکاتوریست هایی که یک سال تمام به شکل مستمر آثار کاریکاتور مطبوعاتی خلق کرده و در روزنامه ها و مجلات منتشر کرده بودند از گردونه حذف شدند و انگشت حیرت را بر دهان ناظران گذاشتند. آرزو داشتیم با مدیریت انجمن صنفی که پناهگاه روزنامه نگاران محسوب می شود دیگر شاهد چنین مواردی نباشیم که خواسته یا ناخواسته برخی اتفاقات این شائبه منفی را تقویت کرده است! در مورد سیستم داوری آثار باید بگویم که ریشه بسیاری از مشکلات پیش آمده از آن جا ناشی می شود. چرا که شیوه انتخاب صفر و یک، امکان هیچ مقایسه ای را میان آثار باقی نمی گذارد. یک اثر با این شیوه یا به شکل کامل رد می شود یا کاملا قبول! دو گزینه در داوری آثار وجود دارد: قبول و رد! با این شیوه درصد قبولی و یا رد بسیاری از آثار معین نمی شود و داور نهایی اصولا نخواهد توانست ارزش امتیازی کاریکاتور ها و یا موارد دیگر شرکت کننده در بخش مسابقه را تشخیص داده و قضاوت درستی صورت دهد. پیشنهاد می کنم که انتخاب آثار به شیوه امتیاز دهی از یک عدد مشخص تا یک عدد دیگر ( به طور مثال از صفر تا 20) باشد تا با این شیوه رتبه قبولی و یا رد شدن هر اثر به شکلی مشخص ، روشن شود. داوران مقدماتی با جمع زدن این اعداد راه یافتن آثار و رتبه آن ها را به روشنی مشخص کرده و کار را برای داوران نهایی آسان و مستدل خواهند کرد. از طرفی کل جریان انتخاب آثار مطبوعاتی با این شیوه رایج، ناصحیح و بیان کننده برترین های مطبوعات یک ساله اخیر کشور نیست. باید توجه داشت که یک روزنامه نگار و یا کاریکاتوریست مطبوعاتی را در بستر یک سال کار مداوم باید سنجید و بررسی کرد نه با 3 اثری که از یک نفر به جشنواره ارسال می شود. شاید کسی در میان آن سه اثر ارسالی، انتخاب درستی از اثارش را نکرده باشد اما در طول سال، کاریکاتوریستی فعال و اثرگذار بوده باشد. لذا پیشنهاد می کنم که یک هیات داوری سالانه به شکل مستقر در انجمن صنفی روزنامه نگاران در طول سال آثار روزنامه نگاران را بررسی کرده و در ایام برگزاری جشنواره مطبوعات انتخاب خود را به مردم معرفی نمایند. با این شیوه دیگر نیازی به شرکت کننده در جشنواره نیست چون هر روزنامه نگار حضورش را در قالب فعالیت مستمر یک ساله خود اعلام کرده است. آثار روزنامه نگاری مانند آثار شرکت کننده در یک فستیوال خاص با یک موضوع مشخص نیست که نیازی به فراخوان و ارائه اثر بر اساس آن موضوع خاص باشد بلکه یک امر روزانه و یک عکس العمل مرتب در قبال وقایع هرروزه ایران و جهان است. مورد اساسی دیگر آن که معتقدم باید در میان داوران نهایی جشنواره حتما از رشته هایی که با هنرهای تجسمی مرتبطند حداقل یک نفر حضور داشته باشد تا مثلا یک سرمقاله نویس صرفا در مورد یک اثر کاریکاتور به قضاوت ننشیند و نظر کارشناسان این امر نیز در تصمیم گیری ها دخیل باشد. به هر حال به مخاطبین و پیگیران این رشته عرض می کنم داوری بخش طنزوکاریکاتور این دوره در قسمت داوری مقدماتی و تخصصی از حداکثر سلامت برخوردار بود و تمام تلاش ها انجام شد تا اجحافی در حق کسی صورت نگیرد؛ بگذریم از داوری نهایی آثار که هیچ کدام از داوران بخش طنز و کاریکاتور در آن حضوری نداشتند. امیدوارم در دوره های آینده مشکلات داوری در چنین جشنواره هایی به حداقل و حق به حق دار برسد.
کسب دو مدال نقره از المپیاد جهانی زیست شناسی چین را به هم مدرسه ای های خوبم خانم ها مهرنوش البرزیو درنا متولی تبریک می گم .
لازم به توضیح است که این دو نفر تنها دختران تیم 4 نفره اعزامی المپیاد بودند که یه بار دیگه (خانم نور السادات ترابی مدال برنز المپیادشیمی جهانی ...خانم مریم السادات میرکمالی مدال نقره المپیاد فیزیک جهانی و...)
افتخار کسب کردن برای ایران..برای استان فارس...شهر شیراز و در نهایت مرکز فرزانگان...
در ضمن از سرنوشت دو نفر دیگر (از افراد ذکور ) اطلاعی در دست نیست .
2_ اینو هم داشته باشین:
این شماره چلچراغ ( که به لطف دوستان چهارشنبه به شیراز رسید !)پرونده اش در مورد شوخیه... در صفحه اول پرونده اومده:
پرونده شوخی ایده بزرگمهر حسین پور بود . اما این جا بچه ها معمولاتنها از فکشان برای کار استفاده می کنند. یعنی فکر می کنند حرف زدن کل ماجرا را حل می کند! راست می گویند امان از رفیق بد . دیروز امیر ژوله که قبلا کار کردن را فرستاده بود تعطیلات ، بزرگمهر را هم برد سفر...
خب حالا معلوم شد که به دلیل این که پرونده شوخی بوده و پیشنهاد هم از خود آقای حسین پور ، این شماره ساندویچ نداریم...البته من به نمایندگی از همه ی چلچراغیباید یه چیزی رو افشا کنم...اونم اینه که ساندویچی چلچراغ به دلایل نامعلوم (احتمالا عدم رعایت بهداشت ! ) چند هفته است بسته شده و صاحب مغازه چند هفته ای یه بار ، اگر ابر و باد و مه و خورشید و فلک یاری کنند ، میاد...اما یه سری کتلت خارجی رو بسته بندی کرده تحویل می ده به مردم که بخورن و سوءهاضمه بگیرن !
3_ در همین راستای نیل به اهداف چلچراغ ، خانم حق شناس یه مطلب نوشتن برای پرونده پیشنهادی ...شون. اینه:
شوخی شوخی نگاهش کردم
شوخی شوخی بهش نگاه کردم ، نگاهم کرد.شوخی شوخی بهش لبخند زدم ، لبخند زد.شوخی شوخی بهش گفتم دوستش دارم . اونم همینو گفت . شوخی شوخی باهاش دوست شدم.باهام دوست شد.شوخی شوخی براش گل گرفتم . برام گل گرفت . شوخی شوخی زندگیمو باهاش شروع کردم...باهام شروع کرد. شوخی شوخی باهاش مریض شدم...باهام مریض شد.شوخی شوخی باهاش گریه کردم ..باهام گریه کرد. شوخی شوخی باهاش خندیدم...باهاش قهقهه زدم...باهام خندید... باهام قهقهه زد . شوخی شوخی بهش عشق ورزیدم... بهم عشق ورزید...شوخی شوخی عاشقش شدم...عاشقم شد.شوخی شوخی یک سال گذشت...سه سال گذشت... هفت سال گذشت...و شوخی شوخی سالها و سال ها رو گذروندم و گذروند...!شوخی شوخی پیر شده بودم...پیر شده بود.
یاد اولین شوخی ام افتادم.به یاد اولین شوخی بهش نگاه کردم. نگاهم کرد...شوخی شوخی بهش لبخند زدم...لبخند زد . گفتم : اولین بار چرا نگاهم کردی؟ گفت : شوخی کردم . گفتم :شوخی می کنی... ؟گفت : برای اولین بار جدی می گم. بغضم گرفت...بغضش گرفت...بغضم ترکید...بغضش ترکید... برای اولین بار بهش جدی جدی نگاه مردم . بهم جدی نگاه کرد . ..زدم زیر خنده... گفتم اصلا قیافه جدی بهت نمیاد ...! زد زیر خنده ...گفت : به تو هم نمی آد ! از خنده قهقهه زدم...قهقهه زد...شوخی شوخی" شوخی " دوباره آغاز شده بود...
چه می شه کرد... .یه دونه بزرگمهر حسین پور داریم...یه دونه هم سیما حق شناس...دو تا شونو هم جدی جدی دوست داریم...
راستی ...من هروقت اسم شوخی میاد یاد این جمله می افتم:
بچه ها شوخی شوخی به قورباغه ها سنگ می زدند ولی قورباغه ها جدی جدی می مردند...
( یه شعر آلمانیه...شاعرش یادم رفته)
تکلمه : رادمند کجایی که قورباغه تو کشتن !
راستشو بگو..تا حالا چند بار شوخی شوخی کاریو کردی که نتیجه اش خیلی خیلی جدی شده...؟؟؟
4 _این مطلبی هست از کارتون بلاگ که رسول تقوی می نویسدش.(لبته مال 6 مرداد 83 هست ! )
کاريکاتوريستهای اورکاتی
اين روزها تب اورکات همه رو فرا گرفته.ظاهرا داشتنid تو اورکات از نان شب هم واجبتر شده .الان حدود يک ميليون نفر عضو اورکات هستند و اين رقم روز به روز زيادتر ميشه .يک هفته پيش تنها حدود هفتصد هزار نفر عضو بودند.
جالب اينکه ايرانی های هميشه حاضر در صحنه اينترنت بيشترين تعداد اورکاتی ها هستند.کاريکاتوريستهای ايرانی هم که پيش از اين (در مقايسه با کاريکاتوريستهای ساير کشورها ) حضور چندانی در اينترنت نداشتند حالا جزو فعال ترين اورکاتی ها هستند.تقريبا اکثر کاريکاتوريستها در ليست خود بيش از صد friend دارند و لااقل عضو سی چهل community هستند.
در اين بين بعضی از کاريکاتوريستها مثل بزرگمهر حسين پور صادقانه همه چی رو در مورد خودشون نوشته اند(حتی اقای بزرگمهر عکس خانمشون رو هم تو ليست photos گذاشته تا صداقت خود رو ثابت کنه).در مقابل بعضی ديگر از کاريکاتوريستها مثل اروين و مانا نيستانی از اورکات به عنوان بنگاه تبليغاتی استفاده کرده و هنرمند بازی در اورده اند.مثلا اقای مانا (اسم مانا رو بزرگ نوشتم تا همه بدونند مانا اسم پسره نه دختر)اومده هرچی فيلم که هيچکاک اجدادش ساخته اند تو ليست فيلمهای مرد علاقه اش نوشته تا ثابت کنه خيلی هنرمنده ...
خلاصه اينکه کاريکاتوريستها بد جور دچار تب اورکات شده اند.
از کاريکاتوريستهايی که من ميشناسم تا حالا اينها عضو اورکات هستند:
جمال رحمتی -کيارش زندی-بزرگمهر حسين پور-توکا نيستانی -مانا نيستانی -اروين -علی رادمند-هادی حيدری-نيک اهنگ کوثر-فيروزه مظفری.
نویسنده : من ; ساعت ۸:٢٤ ق.ظ روز پنجشنبه ٦ امرداد ،۱۳۸٤
اولین باری که هادی حیدری را دیدم در مجله" گل آقا "بود. با پسر عمویم در طبقه سوم نشسته بودیم و مثل همیشه می گفتیم و می خندیدیم که ...پسری باا سبیل ها یی کم پشتو لاغر ، مودب و محجوب وارد شد.
پیراهنی سفید بر تن داشت و مو هایش را به بغلخوابانده بود.شلواری پارچه ای و تیره رنگ.نمی دانم واقعا همین شکلی بود یا تصویر ذهنی من این شکلی هادی را در خودش جای داده است.اما هرچه بود این اولین تصویری است که از هادی در ذهننم باقی مانده است.
کارش خوب نبود.چند طرح به همراه داشت که نشانی از نبوغ در آنها دیده نمی شد...اما یک چیز در چشمانش برق می زد: اشتیلق .شنیده ام می گویند برای موفق شدن یک در صد استعداد لازم است و نود و نه درصد پشت کار!و هادی الان می فهمم که نمونه بارز این تشبیه است و این را از همان برق نگاهش فهمیدم.
در دوران گل آقا هادی را گاه زیاد و گاه کم می دیدم و مرحوم صابری یادم هست که مثل همیشه یکی از اصلی ترین مشوقان هادی بود و با رفتن هادی از گل آقا این جریان همچنان ادامه داشت و تا درگذشت مرحوم نیز آن مهربانی ها و تشویق ها برای هادی و هادی ها ادامه داشت .
بگذریم.دو سه سال پیش بود که با هادی در روزنامه "نوروز" نشسته بودیم .هادی " هادی تونز " را حامله بود.با اشتیاق از ان صحبت می کرد واز اهدافش برایم می گفت...و من نا امیدنه به صحبت هایش گوش می کردمو بی حوصله به حرکات دستانشکه هوا را قاچ قاچ می کردند نگاه می کردم. به نظرم افکارش در مورد این که سایتش بستری باشد برایکاریکاتوریست ها، برای عرضه کارشان شعار بود.
این که می گفت می خواهم جوان ها و جوان تر ها را را مطرح کنمجایی باشد که بتوانند حرفشان را بزنند را چرند میگفت! می گفت می خواهم از هر کاریکاتوریستی گالری ای بزنم ...مزخرف بود !این که می گفت هر روز کاریکاتور های برتر روز رادر صفحه اول سایتم می گذارم حرف مفت بود ... و خلاصه او با اشتیاق می گفت و من بی اشتیاق می شنیدم...!
به او کمک نکردم.هیچ کمکی ...!به او گفتم که یاریش می کنم اما دروغ گفتم ! در دلم می دانستم که از حوصله ام خارج است این کار ها و شعار ها و چون نمی خواستم که توی ذوقش بزنم ، دست یاری به سویش دراز کردم!این کار من را خیلی ها کردند.خیلی از کاریکاتوریست ها که شاید مثل من صادقانه نگویند که دروغ گفتند ...و شاید هم بگویند ! به هر حال چند ماه بعد زاییده شد.فکر می کنم طبیعی به دنیا امد...شاید !اما هرچه بود می شنیدم که خوب بود و هرچه گذشت اسمش را مثل صاحبش بیشتر و بیشتر می دیدم و چون "اینترنت باز "نبودم و هادی این را خوب می دانست ، زیاد سر نمی زدم و نظرات به درد بخوری نیز نداشتم !
آری در این مرحله هم حوصله یاری نداشتم ! آ که من چقدر (...)ام !
کم کم اتفاق بامزه ای افتاد. با گروه های مختلفی که در جریان های کاریکاتور همیشه تصمیم گیرنده و پرنفوذ بودند که بر خورد می کردم انگار که عالیجنابان را کسی پیدا شده بودو پرده از گندکاری هایشان بر می داشت !
زخم خورده و مجروح به آبا و اجداد سایتی بد و بیراه می گفتند که انگار از بن لادن و جرج بوش ! دارند حرف می زنند و چناندر سوراخشان انگار آب ریخته بودند که گویی واقعا این کار را کرده بودند و البته به جای آب شاید اسید!و وقتی اسم سایت و آن ادم نابکار را می پرسیدم می گفتند :"هادی هادی تونز !"
تکلمه :"اکبر گنجی کجایی که هادیتو کشتن ! "
بله...من شخصا خوشحال می شدم.آنها خودشان هم می دانستند که دل من با هادی است...هر چند با پوز خندی این را به انها می فهماندم!
در جریان دو سالانه گذشته که به عقیده من از مزخرف ترین دو سالانه های اخیر بود و چه دوسالانه پیش ترش که رتبه بعدی را داراست ،هادی تونز با مصاحبه با داور ها ، برنده هاو نگارش نقد و خبر های پی آ پیکه انجام داد بسیار بسیار موفق عمل کرد و شاید یکی از اصلی ترین دلایلی که در دوسالانه اخیر ، پدر خوانده های کاریکاتور و عالی جنابان رنگین کمان پوش کاریکاتور این بار کمی خود را کنار کشیدند وانجام کار ها را علنی و با حضور صد و خوردهای کاریکاتوریست برای اولین بار در این ده دوازده سال اخیر بر پا کردند حاصل همین زحمات و تلاش های هادی تونز بود.
اکنون چندی است که دوستانی مثل حسن کریم زاده ، کیوان زرگری و یحیی تدیننیز به نشانه " یا علی " گفتن چند سال پیش دست در دستان هادی گذذارده اندو عشق اغاز شده هادی را گسترش می دهند.
"گل بود به سبزه نیز اراسته شد ..."
حالا دو سالانه در پیش است....زیرا نگاه نافذ و موشکوفانه و صادقانه ایندوستان را می شناسم و خیالم راخت است !آهای عالیجنابان و پدر خوانده های کاریکاتور ایران ! خدا به داتان برسد..!
بزرگمهر حسين پور - شرق
نویسنده : من ; ساعت ٩:٠۳ ق.ظ روز سهشنبه ٤ امرداد ،۱۳۸٤
دنيا يه طرح نيمهكاره است اردشير رستمي كاريكاتوريست، تصويرساز، مجسمهساز، معمار، طراح لباس، شاعر و هنرپيشه نيست! هيچ كدام از اينها نيست اما همه اينها هم هست. تازگيها دارد هنرپيشگي را در نقش شهريار در فيلمي از كمال تبريزي تجربه ميكند و معلوم نيست كه در آينده چه القابي را باز به دنبال اسم اردشير ميتوانيم نام ببريم. اما هرچه هست اردشير ديوانهاي است كه غذايش شعر است و دغدغهاش عشق است. ..................................................
- اگه قرار باشه اولين سؤال رو خودت از خودت بپرسي... چي ميپرسي؟ ميپرسم تو چي كارهاي؟ - منظورت از كار چيه؟ تو كاريكاتوريستي؟ تو بازيگري؟ تو طراح لباسي؟ تو معماري؟ از همين چيزا؟ - خب حالا اگه براي اون آدم مهم نباشه كه شغل تو چيه... ميخواد بدونه تو كي هستي... چي؟ جوابشو نميدم! - فرض كن يه آدمي از بچگي تو يه جنگل بزرگ شده! حالا اومده شهر ... نه ميدونه كاريكاتوريست چيه ... نه معمار كيه! نه هنرپيشه حاليشه ... اون وقت چي؟ من ميگم يه آدم حساس... يكي كه پوست كلفت نشده ... كسي كه سعي ميكنه جهان رو دست اول ببينه... جهان رو با نگاه تاريخي نبينه! هنرمند نبايد نگاهش تاريخي باشه... - خب ... حالا اون ميگه بابا، من هنر بيلميرم! هنر يعني چي... چي! خيليها نميدونن هنر يعني چي! ماها خيلي وقتا بدون اين كه بدونيم هنر چيه... با هنر زندگي ميكنيم! ما از لحظهاي كه از خونه راه افتاديم، ماشيني كه سوار شديم، دستگيرههاي اون ماشين ... طراحي صندليهاش... پليسي كه تو راه ديديم... لباساش، جدولهاي خيابون، ساعتي كه بهش نگاه كرديم تا ديرمون نشه... اينها رو بدون اين كه ما بدونيم يك هنرمند طراحي كرده! - هنر رو ميشه تو يك جمله تعريف كرد؟ خلق دوباره جهان! ونگوگ ميگه دنيا يه طراحي نيمه كارهست! تو بايد تمومش كني. ميگه هنرمند و طبيعت با هم رقابت ميكنند. وقتي اين رقابت به وجود مياد... ما آسمون و زمين و كشتزارها رو تو نقاشي ونگوگ به يك رنگ ديگه ميبينيم، در كارهاي گوگن... جكسون پولاك و ... جهان با تعريفهاي مختلفش تنوع پيدا ميكنه! و تنوع جزو زيباييهاي دنياست و جهان رو از يكنواختي و تكرار باز ميداره! باعث ميشه ما وقتي خستهايم به آسمانهايي در يك رنگ ديگه نگاه كنيم ... تا خسته نشيم. - ممنون از اين كه تو يه جمله تعريف كردي! اردشير من خودم شخصاً كارات رو دوست دارم. اما خيليها ميگن اردشير اصلاً كاريكاتوريست نيست! خودت چي ميگي؟ اين كه من كاريكاتوريست هستم يا نيستم برام مهم نيست. اصلاً بهش فكر نميكنم. من كاريكاتوريست «هم» هستم. اما چيزي كه برام مهم بوده تو كارام اينه كه من شبيه خودم باشم. من خيلي از كارام تو تعريف كاريكاتور نميگنجه ... چون من اصلاً به اون تعريف اعتقاد ندارم! اگه اعتقاد داشته باشم نميتونم كار كنم. - تو توي سبكت فقط از يك تركيب بندي كليشهاي استفاده ميكني! يك كار ايستاده كه هيچ وقت افقي نميشوند. ابري در آسمون، تپههايي در دور دست ... و يك زن كه 99 درصد كارهاي تو رو بازي ميكنه! مردها ... بچهها ... و هزاران هزار مخلوقات ديگه... اينا كجايند؟ ببين من اگه در كارام بُعد نبوده ... قبول دارم. در كارام عناصر ديگهاي نبوده نميتونم انكارشون بكنم. اين به اين دليله كه اينا در زندگيم نبوده... من كسي بودم كه جهان رو زياد تجربه نكردم. من يك آدم روستاييم كه تو شهر زندگي ميكنم. 99 درصد ماها شهرنشينيم ... نه شهروند! من چيزايي رو ميكشم كه زندگي كردم. اگه يه چيز رو خوب بكشم بهتر از اينه كه خيلي چيزا بكشم و بد بكشم. - يعني چي؟ يعني مرد رو تجربه نكردي... بچه رو زندگي نكردي...؟ نه ... ببين ... موضوع زن تو يك مقطعي ملكه ذهن من شد. من تو بحرانهام نميتونم بدون او زندگي كنم، تو خوشبختيهام نميتونم بدون او باشم. و اين زن داره تو كارام بزرگ ميشه... اين آخرا خيلي نسبت به قبليها بزرگ شدن... دارم كشف ميكنم ... رنگها اومدن و ... الان كمتر اتفاقي ميتونه منو توي جهان متعجب كنه ... و اين از موهبت همين كارهاست ... من با كارهام زيستم... من چند هزار تا طرح كشيدم كه با اونها نزيسته بودم. اما سيصد تا طرح زن كشيدم كه منو شناسوند. ما بايد به چيزي برسيم ... خوب و بدش مال ما نيست... ما فقط بايد ترجمهاش بكنيم. از شلوغ كاري خوشم نميآد... درسته بازيگرهاي من زن، سنگ و كلبههاي گلياند. اما اينها برام مهماند. خيلي ... اما اتفاقاي ديگهاي در راهند... شما قضيهتون فرق ميكرد. چه بخواين چه نخواين تو شهر مدرسه رفتين. تو شهر زندگي كردين، دانشگاه رفتين! با خيليها بودين... منم بودم. اما خيلي فرق ميكرد. من هنوز خوب نميتونم فارسي صحبت كنم، با اين كه سيساله اومدم شهر. من تازه دارم ميفهمم كه از پشت اون كوهها وارد شهر شدم... از اونجاها ميام ... اونجاها چيزي نبود... كوير من آخه دو تا خط بيشتر نبود. دو تا سنگ بيشتر نبود. دو تا ابر بيشتر نبود. تا آينده رو زندگي نكنم سخنگوي آينده نميتونم بشم. من سخنگوي اونام! اون خونههاي گلي تو بيابون... توي اون دشت آتيش گرفته... توشون بهشته! درسته كه كمند ... اما مهمند! مهم اينه كه من دروغگو نباشم. چيزي رو كه زيستم بگم ... چيزي رو كه دارم... - مهمترين چيزي كه تو زندگي ياد گرفتي چيه؟ عاشق شدن. - نوبت عاشقي مخملباف رو ديدي؟ تو كدوم اپيزودي؟ من سوميام! - مطمئني يا تو هوا حرف ميزني؟ دارم تمرين ميكنم. خيلي سخته... - حالا چرا با اين همه حال و هوا و رنگ و نقاشي و كاريكاتور رفتي هنرپيشه شدي؟ تو فكر ميكني چرا اين طور شد؟ - آدما خب 90 درصد بدنشون از آب تشكيل شده... تو از شعر! قبلنا با قلم اونارو خالي ميكردي... حالا با بازيگريت! آره...؟ ببين بزرگمهر ... من يه بار زنگ زدم به صلاحي... به آتشي و شعراي خودشون رو براشون خوندم. شعر براي من واژه نيست ... براي من زندگيه. خودت اومدي يه بار پشت صحنه ... من اون پشت دوربين زندگي ميكنم. زندگي خودمو ميكنم. - تو منظورت اينه كه در نقش شهريار خودت رو بازي ميكني؟ بله. - پس شهريار چي ميشه؟ خيليها ميگفتن اين نقش رو بازي نكن. من فكر كردم... ديدم كه هيچ كس بهتر از من نميتونه اين نقش رو بازي كنه. ببين من بازيگر نيستم. من اگر اونجا بد بازي كرده باشم يا خوب بازي كرده باشم هيچ كار مهمي نكردم. چه بد چه خوب همون بوده ... من از بچگي با شهريار بزرگ شدم. درسته كه براي من تابو نيست ... مثل مثلاً نرودا نيست... اما يكي از بزرگترين شاعراست. شاعرترين شاعر است. كمتر كسي شاعر زندگي كرده. فروغ هم همين طور بوده. شاعراي ديگه ما سياستمدار هستن، روشنفكر هستن، متفكر هستن... عارف هستن... اما اين دو تا فقط شاعر بودن. شهريار براي اولين بار زندگي دور و برش رو تو شعر آورد. بخاري ارج، تسمه ... مارك كالا ... اون ميدونه بمب اتم يعني چي... ماده چيه... - وقتي بچهت به دنيا اومد شاعريت رو خراب نكرد؟ (خنده) همين بچه يه شاعر بزرگ بود. وقتي ميگه بابا از چهارپايه نيفتي من فكر ميكنم داره شعر ميگه. ميگه بابا آفتاب ميافته تو اتاق تو! اين شعره ... ميگه مامان دوست دارم. ما از بس واژهها رو تكراري به كار برديم اهميت واژه رو نميفهميم. - تو طراحي لباس هم ميكني. حتماً ميدوني كه جديداً يه بحثي مطرح شده در مورد لباس ملي. يه نكته جالب تو انديشه اطرافيان ما هستش... چه بعضي از مسئولان و چه بعضي از غير مسئولان! كه فكر ميكنند لباس ملي يا بايد لباس دهاتي باشه يا شبيه آن. يا بايد يك بته جقه مينياتوري يا به هر حال يك نقش مينياتوري ما ببريم و تق بچسبانيم رو لباسها و اين ميشه لباس ملي! حالا تو چي ميگي؟ ببين من خيلي ميدونم ايراني بون يعني چي... من از دهات اومدم. اما ميتونم تو معروفترين كافههاي دنيا راحت بشينم. من دو طرف رو زندگي كردم... من مينياتور رو زندگي كردم. مينياتور اين نيست كه ميگن... مينياتور فقط تو فرم نيست.. ابعاد مختلف وجود انساني رو ميگن... محبتهاي ايراني رو مينياتور ميگن... نه چشم و ابروي ايراني رو! اين لباسهايي كه تن دختراي ايراني است لباس ايراني نيست. ما طراحي نكرديم... خود به خود توليد شده و چون خود به خود توليد شده هنر توشون نيست. لباسا گرمن، بيقوارهان... آگاهانه طراحي نشدن. فقط يك نوع جذابيتهاي سطحي توشون هست. ما داريم نشخوار كج و كولهاي از تاريخ ميكنيم و دختر جوان ما چارهاي نداره جز پوشيدن. گزينهاي نيست. - هنر نزد ايرانيان است و بس؟ آيا؟ اين يكي از مزخرفترين حرفاي تاريخه! خواهش ميكنم اينو چاپ كنيد. و جالب اينه كه اين شعر مربوط به فردوسي بيچاره نيست. بهرام رو توي يه جنگي ميگيرن... و اون ميگه كه هنر نيز ز ايرانيان است و بس! يعني هنر من هم مثل اوناست! و غيره ... آخه چرا من حتماً بايد مولانا رو قبول كنم؟ مولانا بزرگترين شاعر زندگيمه... اما من صد درصد كه نبايد قبولش كنم؟! حافظ ميگه: حافظ اسرار الهي كس نميداند خموش! خب پس تو از كجا ميداني؟ هر كي اندازه خودش ميفهمه. سهراب ميگه... و نپرسيم كجاييم ... بو كنيم اطلسيهاي بيمارستان را رو من قبول ندارم! نپرسيم كه بابا فكمون رو ميارن پايين ... بايد بپرسيم! - اردشير جان ... آروم باش...! ببين حالا ببينم تو اگه رئيس جمهوري شدي چي كار ميكردي؟ دنبال رياست جمهوري نيستم. اما آرمانشهري واسه خودم دارم. پستچي آن شهر هم خودمم! اما وزارتخانهاي براي شهرم ميساختم. وزير رنگ كه كارش چرخيدن و دليل پريده شدن رنگ چهره مردم است. وزير باران: سهراب سپهري! وزير سكوت: استنلي كوبريك، وزير زيبايي اندام: آلفرد هيچكاك، وزير تاك: خيام! وزير جنگ: توشيرو ميفونه!،وزير برف: كيارستمي! وزير عشق: هملت! وزير تيپ: چهگوارا! وزير ديوانهها: بونوئل!، وزير صداقت: فروغ فرخزاد! سخنگوي دولت: يك كودك! هر كس ميتواند وارد اين شهر شود به شرطي كه يك وزارتخانه جديد پيشنهاد كنه! - خيلي خوب! خدا رو شكر رئيس جمهور نشدي! حالا اين همه شعر شعر كردي...يه شعر تنهاييهات رو بخون ببينم؟ سيروس جمالي از دوستانم كه مدتهاست شعر نميگه... ديوونه... ميگه: از كنار برفها به اين سادگي نگذر نگاه كن. اينها جاي پاي پرندهاي كوچك بر روي برفها نيست... كسي روي برفها گريه كرده است...
در دو شماره پیش مقاله ای از بزرگمهر شرف الدین به چاپ رسید که به نکات ظریف و مهمی اشاره کرده بودکه بازتاب های متفاوتی هم داشت . در ادامه آن مقاله و بازتاب های رسیده نکاتی نیز به ذهن من رسید که به نوعی زیر پوستی تر و از اون لحاظ تر ! است و شای دنوعی تایید بزرگمهر و دیدگاهش باشد و جوابی به علی میرمیرانی...شاید!
بزرگمهر حسین پور
در گذشته های دور زمانی که خداوند ، آن آگاهی بر انتهای کیهانی ، دست به خلق جهان زد که تاریخ آن نه بر ما ایرانیان آشکار است و نه بر غیر ایرانیان،وقتی قصه این کره خاکی آغاز شد...زمانی که نه مایی بود و نه منی ،نه تویی بود و نه اویی...نه سیاهی بود و نه سفیدی و نه ایرانی بود و نه خارجی ای !جهان بدونوجود کوچکترین خط مرزی ، بدون وجود نقطه چینی که من وتو را از عالمی جدا کند ، بدون وجود ده ها خط و مرز و سیم خاردارخلق شد.خاک این سوی کره با آن سوی کره یک جنس بود.درخت هایش همه سبز بودند و گل ها قرمز و زرد و بنفش...! کوهها بلند بودند و تپه ها کوتاه و دره ها ژرف و عمیق...! انسان خلق شد و گذشت و گذشتقصه او تا به حال رسید . شاید اگر می شد فیلم این قصه را از شروعتا به حال با دور تند نگاه می کردیم ، به نتیجه جالبی می رسیدیم.فکر می کنید چه چیز دیده می شد؟ آیا 90 درصد جنگ ها و خون ریزی ها ، خیانت ها و کشتار ها، کشور گشایی ها و آدم کشی ها بر سر همین کوچک و بزرگ شدن همین نقطه چین هایی نبود؟
چه خون های پاک و بی گناهی که بر سریک متر کوتاه و بلند کردن همین مرز ها ریخته نشد ؟! کسی که دیروز اشنا بودبا امدن خط مرزی غریبه می شد ، خارجی می شد و ...!نکته جالب دیگر این است که در کدام دین و طریقتو آئینی ، اهل کجا بودن مهم بوده است؟در کدام معرفتی بر این که تو کجایی هستی تاکید شده است؟
مولانا بارها و بارهادر اثار خود به این کهاهل نا کجا اباد است اشاره می کند و خود را نه بلخی ، نه رومی ، نه زنگی و ... می داند.همیشه زیباترین سوال اهل دل این بوده که دلت اهل کجاس...نه جسمت!تو خودت...که هستی...نه اهل کجایی!علی میر میرانی عزیز ..این نکته بی وطنی نه تنها بوی (آپ تو دیت ) نمی دهد، بلکه بوی کهنه مست کننده عمیق ترین و زرف ترین ندا های عرفاو قلندران این کره ی خاکی را می دهد.
در کجای فلسفه و عرفان ایران حتی یک بار به این اشاره شده که تو به کشورت غره شویو تعلق پیدا کنی؟ دوستان...حرف هایتان رنگ تعلق دارد. کسی سخن از دوست نداشتن ایران نمی کند ، اما دوست داشتن کجا و تعلق داشتن کجا؟ بی شک تمام ادبیات عرفانی شرقسخن از بی تعلقی ست.از هر چیزی که تصورش را بتوان کرد .جز یک چیز و آن همان حقیقت ناب است و بس !
آنقدر که ما بر سر ایرانی بودن و ترک ها بر سر ترک بودن مولانا دعوا داریم، حتی اگر یک صدم آن انرزی را برای فهمیدنپیام مولانا وقت گذاشته بودیم اوضاعمانبسیار بهتر از حالا بود .
دین عاشق از همه دین ها جداست
عاشقان را ملت و مذهب خداست
هر کجا باشیم ، باشیم ، مهم این است که آسمان آبی است، زمین مال ماست. وطن آنجاست که دل ارام گیرد و بتواند سرخوشانه پرواز کند. این که من در ایرانم و تو در ایرانی نه به انتخاب تو بوده و نه من، بزرگانی که هزاران سال پیش نیز در نقطه چین ایران زمین بوده اند ، امدنشان به انتخاب خودشان نبودهو آنهایی که در این سرزمین نیامده اندنیز به اختیار خودشان نبوده ...! چه خوب است به دور از منیت ها و عرور ها، حد اقل یکبار در ذهنمان تصور کنیمکه در دنیایی هم می شود زندگی کردکه خاک هایش با سیم خاردار تکه تکه نشده اندو بزرگی و افتخار به دل های انسان هاست ، نه به جسم هاشان !به "حالشان " است نه به"گذشته "شان !به عمق و میزان آگاهیشان است نه به آثار باستانیشان !چه خوب است که واقع بینانه از پشتفرزانگان و خردمندان این کره خاکی بیرون بیاییمو ببینیم خودمان بدون دنباله گذشتگانهو قدمت و تاریخمان"حال " چگونه هستیم؟
غلام همت آنم کهزیر چرخ کبود
ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
نویسنده : من ; ساعت ۸:۱٥ ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ تیر ،۱۳۸٤
تذکره ای در باب "هادی تونز" ............................................................................................ "بزرگمهر حسین پور"
آن غواص دریای سایت بازی، آن قله بیابان جریان سازی، آن کله بو ده قرمه سبزی، آن آخر درگاه کارتون پزیف آن دشنه و سیخ و جراًت، آن تشنهً نام و شهرت، آن "اکبر گنجی" را گذاشته در جیب بغلی، آن سلطان الکارتونیست ها، "هادی حیدری" از نوابغ عصر(یا غروب) خود بود. گویند هر گوشه از وی به هنرهای بسیار همی مزین بود که "جزقل الکاکوئین" که از مشایخ هم عصر وی بود در باب وی گوید:" حنجره اش مثال پنجره ای بود باز شده، رو به باغ و وحش و سیاست و غیره، هر صدایی از آن داخل شده به طوری که صدای خود وی از صداهای دگر سخت می بود تمیز دادن!" و باز گویند صدای مهتابی از خود در بکردی تا صدای جان آدمیزاد. و این تا حدی رسیدی که او را در عهد خود به" سلطان الطوطیین" نیز می نامیدند.
کاریکاتور هادی حیدری به قلم بزرگمهر حسین پور
روزی وی از جمعی می گذشت. دید آن جمع سر فرود آورده ، بر صفحه ای چنبله همی زده و چیز سیاهی در دست گرفته و عجایبی بر چیزی می مالند. بانگ برآورده که این چه کار زشتی است که می کنید؟ جماعت گفتند :" می کشیم!" او را که بس شوق بر سر آمده بود از آن روزگار شیفتهً آن حرکات جماعت شد و به قولی تا نود سال و به قولی تا صد و ده سال هی حرکات آن جماعت انجام دادی تا بمردی. و این تا به حدی بودی که وی هر کجا می رفتی چیزی سیاه درآوردی و در دست گرفتی و به چیزی سفید مالیدی و نقش همی شدی. گویند پس از صد و ده سال که در بستر اوفتاده بدی و پشم و پیلی ریخته شده بودی و جمعی از همان جماعت که سال ها پیش دیده بدی دور وی حلقه شده بودی و او را صدایی در آمد که :" ای جماعت ! آن چیز سیاهی که شما صد و ده سال پیش درآوردی و بر چیزی کشیدی و چیزی مالیده شدی نامش چه بود؟" جماعت گفتند:" چیز اول قلم بودی ، چیز دویم کاغذ و چیز سیم کاریکاتور." شیخ ما تا این جمله بشنید ، چشمانش قلمبه شده ، گردن یخ شده ، رنگ گچ شده ، اندام میخ شده ، جیغی کشید و بمرد. جماعت که این چنین دیدند لعنت بر ابوریحان بیرونی کرده( زیرا این سنت گذاشته تا همه قبل از مرگ یاد سوال کردن بیفتند!) و بیرون رفتند. گویند سال ها بعد مریدی وی را در خواب دیده که شیخ ، مدل موی همان طور کجکی (به سبک زمان حیات) شانه همی زدی ، ریش بزی! همی گذارده و با لباس هایی سپید (زیر و رو) به پشت کامپیوتری نشسته چون رخش! و همی می تازد.او را گفته :" یا استاد! دو تا سوال دارم. یکم اینکه شما چرا قبل از مرگ یکم مردید؟ و دویم این که حکایت این لباس ها و این ها چیست؟" استاد همی گفت:" سوال اول را رویم نمی شود جواب همی دهم و اما سوال دویم. سوال دویم را هم حوصله ندارم جواب دهم. " پس مرید بیدار شده و همی گویند تا چهل روز گریه همی کرد! شیخ ما گویند کرامات بسیار داشت. و این به حدی بود که آن را شمار نکردی و از هر کرامات وی هزاران کرامات نیز حاصل شدی به طوری که وی را (آخر الکرامات فی العالم الکاریکاتور) نیز می نامیدند. گویند روزی مریدی را به حضور پذیرفت. مرید به داخل همی رفت و گوشه ای به انتظار نشست. بعدها مرید همی گوید که اوستاد را دیدم به صندلی نشسته و ننشسته، با دستی کاریکاتور می کشید، با دستی سایت می چرخاند، با دستی گرافیک کار می کرد، با دستی خط می نوشت ، با دستی نقاشی می کرد، با دستی صدا تقلید می کرد، با دستی آواز همی خواند، با دستی کتاب چاپ می کرد، با دستی نقد می نوشت، با دستی کارهای خانه انجام همی می داد و با دستی (...) می کرد! مرید تا این بدیدی غش کردی و تا چهل شب به هوش نیامدی و تا آمدی دوباره تا یادش اوفتادی چهل شب دیگر از هوش رفتی و این تا سال ها ادامه هی یافتی! کرامات و حدایث و روایات از شیخ ما بسیار است لیکن همه در یک حکایت هی نگنجد و خود این اشارتی باشد برای عاقلان و خدایش رحمت کناد هرچند که هنوز زنده است. والسلام! در آخر: هر چه بود شوخی بود و این که من و هادی یه ده سالی هست که همدیگه رو می شناسیم و کلی با هم خاطره داریم و از این حرف ها ... اما نکته مهم این که "هادی" در تمام این 10 سال آدم با اراده و با هدف و سالمی بوده و هست و من از این که با او دوستم خوشحالم و از این که سالهاست که می شناسمش خوشحال تر! او بالاخره اگر یه کاریکاتوریست درست و حسابی نشود ، یک آدم درست و حسابی خواهد شد، حالا تو هر زمینه ای ، این را نه از فیگورهای او در عکس هایش که از همتی که در این 10 سال از او دیده ام می گویم. تلاشش را در زمینه "هادی تونز" می ستایم و دوست دارم همچنان دوستم بماند.
نویسنده : من ; ساعت ۸:٠۳ ق.ظ روز سهشنبه ٢۸ تیر ،۱۳۸٤
همونطوري كه ميدونين اعضاي تحريريه چلچراغ امروز در رشت(يعني همينجا) كارگاه هاي مختلف رو برگزار كنند
ديروز يكي از بچه ها زنگ زد و گفت برای تو بليط گرفتيم،البته از قبل خودم تصميم داشتم برم
بلاخره قرار شد بريم
كارگاه اول ساعت 8 تا 9:45 بود،با حميد و افراز ساعت 7:45 قرار گذاشتيم و من طبق معمول دير رسيدم،ساعت 7:55 رسيدم،بلاخره هيچي ديگه با نگاه چپ چپ حميد مواجه شدم
رسيديم،ساعت 8:05 بود،تو كارگاهي كه قرار بود ما باشيم 3 تا پسر نشسته بودند وديگر هيچ.
طرفاي ساعت 8:15 بود كه يك آقا و يك خانوم وارد كلاس شدن،البته بايد بگم تا اونموقع چند نفر ديگه به جمع گرم و صميمي ما اضافه شده بودند.
كارگاه اون ساعت در باره ی ادبيات و روزنامه نگاري بود،البته اسمش ادبيات و... بود چون توي اون از ادبيات خبري نبود اقاي ضابطيان و خانم ناصري مسئول كارگاه بودند،البته ناگفته نماند كه به اضاي هر 10 كلمه اي كه ضابطيان ميگف 1 كلمه هم خانم ناصري حرف ميزد، البته اين به دليل كم حرفي خانم ناصري نبود بلكه به دليل پر حرفي جناب ضابطيان بود
يه ذره از چلچراق گفتيم،يه ذره از روزنامه نگاري گفتن...همين ديگه،اتفاق خاص ديگه اي نيفتاد
ساعت بعد كارگاه طنز و ساندويچ بود،كه توسط آقاي ژوله و بزرگمهر حسين پور برگزار شد،
بعضي موقع ها خنديديم،بعضي موقع ها ضايع شديم، در كل ولي چيزاي زيادي ياد گرفتم در مورد طنز، ضايع كردن و در مورد اوج ها و فرود ها كه بايد رعايت بشن تا يه اثر به ياد بمونه،
آها ژوله و حسين پور كلي از تيغ سانسور ميناليدن، ولي بزرگمهر حرف خوبي زد گفت هنرمند كسيه كه تو همين شرايط كار كنه(نقل به مضمون) ،حالا كه صحبت بزرگمهر شد بذارين بگم كه چگونه مرا ضايع فرمودند،
ميخواست توضيح بده كه مثلا توي كاريكاتور چجوري بايد حالات مختلف رو بيان كرد، كه بعد از حالت تنهايي(كه توضيح داد) گفت مثلا يكي بخواد در مورد غشق چيزي بكثشه نمياد مثلا گشت كوب بكشه كه،مثلا مياد قلب ميكشه، بعد من گفتم خوب ممكنه گوشت كوب رو شبيه قلب بكشه،گفت خوب ممكنه نماد عشق واسه شما گوشت كوب باشه، هيچي ديگه ،ضايع شديم رفت
اصلان انگار اينا اومده بودن رشت منو ضايع كنن،
تا چند لحظه ي ديگر ماجراي من را كه توسط ژوله ضايع شدم ميخوانيد
آقاي ما كه شما باشي،گفت بچه ها يكي از راه هاي تمرين براي نوشتن طنز،نوشتن ديكشنري طنز است،رو همين حساب گفت يه كلمه ميگم شما معني طنز واسش بنويسيد، اون كلمه اي كه گفت آسياب بود ،و بعد از مدتي زمان آن فرا رسيد كه نوشته مان را قراعت كنيم،لحظه ي حساسي بود، او به ما گفته يا ننويسيد يا اگر مينويسيد،ادعا داشته باشيد ومن هم چون بچه ي حرف گوش كني هستم،شدم آخر ادعا....
نوشتم حدود 2 خط بود،خوندمش، بعد از تموم شدن ،ژوله به من نگاهي كرد،آري اكنون ميفهمم كه نگاهی بود عاقل اندرسفيه،حالا اين نگاه رو ميشد تحمل كرد، ولي حرفشو چي(كه البته به حق بود)، اگه جاي من بودين تو اون جمع آب ميشدين ميرفتين تو زمين،ديگه در نميومدين،
آره ،گفت تو اگه خودت اينو بخوني اصلا خندت ميگيييييره؟
با شرمندگي،و در بين خنده ي بقيه گفتم : نه
جرئت رو حال ميكني؟
الان ديگه چيزي نگم بهتره،
راستي، به كسي كه در متن من يك علامت تعجب پيدا كنه جايزه ميدم،چون ژوله گفت تو نوشته هاتون هي علامت تعجب نذارين كه مثلا به خواننده بگين كه : ديدي چه تيكه اي پروندم؟ زود باش بخند(الان يدفه دستم داشت ميرفت طرف علامت تعجب)
بر
نویسنده : من ; ساعت ۸:۳٠ ق.ظ روز جمعه ۱٠ تیر ،۱۳۸٤
بزرگمهر حسين پور: اميدوارم كه حالتان خوب باشد و با خوشى خوشحالى روزگار بگذرانيد. از اينكه نتوانستم براى مراسم ختم تان خدمت برسم عذر مى خواهم. زيرا در آن زمان من شيراز بودم و وقتى خبر فوت تان را دريافت كردم داشتم فالوده مى خوردم و به همين خاطر نتوانستم به تهران بيايم. دوشنبه هفته گذشته براى اولين بار بعد از فوت جنابعالى به موسسه رفتم و چون مى دانستم تشريف نداريد ديگر بالا نيامدم. عكستان را هنوز در كنار عكس مرتضى فرجيان و ابوتراب جلى نگذاشته اند. ولى به زودى قرار است بگذارند. پوپك را هم ديدم حالش خوب است و سلام مى رساند. راستى يك شماره هفته نامه به مناسبت فوت شما چاپ كرده اند و قرار است براى چهلم شما بيايد بيرون. نمونه چاپش را ديدم... غلط گيرى شده بود. غلط گيرى هاى سبز شما را نديدم... پرسيدم مگر به شما نشان نداده اند. گفتند نه... شما مرده ايد... گفتم خودم اين را مى دانم... اما چه ربطى دارد؟ هيچ كس جواب نداد.
از روزى كه شما مرده ايد كلى در مورد شما نوشته اند و عكس تان را چاپ كرده اند. گفتم بابا... آقاى صابرى دوست نداشت عكسش چاپ شود. گوش ندادند و كلى عكس ازتان چاپ كردند. گفتند آخر مرده است. گفتم خودم اين را مى دانم... اما چه ربطى دارد؟
مدام بعضى از دوستان و شاگردان شما كه مرا مى بينند يا من آنها را مى بينم مى گويند كه باورشان نمى شود شما مرده ايد. اينها همان هايى بودند كه باورشان نمى شد شما هفته نامه را تعطيل كرده ايد. و اينها همان هايى بودند كه باورشان نمى شد شما توانسته ايد مجله گل آقا چاپ كنيد. ولابد زمانى هم كه به دنيا آمديد باورشان نمى شد كه به دنيا آمده ايد! ولى من باورم شد كه مرده ايد. اين را همان شيراز كه بهم گفتند فهميدم. هفته نامه را هم كه تعطيل كرديد باورم شد. اغلب كارهاى شما غيرمنتظره بود و من به اين عادت كرده ام. راستى شنيده ام قبل از فوت تان كچل تان كرده بودند؟ چقدر باحال... نه اينكه خودم هم كچلم اين را مى گويم... همين كه احساس مى كنم شما هم مدتى كچل بوديد احساس خوبى بهم دست مى دهد. راستى جوش هاى صورتم مدتى است خوب شده. دست تان درد نكند كه مرا به دكتر دولتى معرفى كرديد. بابام هم سلام مى رساند. يك كارت تبريك عيد براى تان خريده بود مى خواست با گل بياورد بيمارستان تان. اما ديگر فرصت نشد. گفتم بياورد براى تان بهشت زهرا. اين را كه مى گويم بابايم آه مى كشد، و من مى گويم چه ربطى دارد؟ شب هفت تان البته شركت كردم. در ميدان فاطمى بود. هه هه... خيلى بامزه بود... همه اون هايى كه سيزده سال كاريكاتورشان را كشيده بوديد شخصاً حضور داشتند. انگار روى جلد هفته نامه بودند كه به ترتيب روى صندلى نشسته بودند! جاى شما خيلى خالى بود. همه هرچه منتظر نشستند تشريف نياورديد، رفتند. آقاى خاتمى هم آمده بود. يادش بخير... براى انتخابات يادتان مى آيد يك گل ياس به جاى او روى جلد كشيديم؟ البته با مقدارى از پاى ايشان؟
در ضمن عربانى و عبدالهى و ضيايى و پاك شير و زرويى و ظريفى و احترامى و لطيفى و عليزاده و شجاعى و خلاصه هرچى طنزپرداز و كاريكاتوريست تو ايران پيدا مى شد انگار آب ريخته باشى تو سوراخشون... از خونشون بيرون ريخته بودند و آمده بودند آنجا! خيلى بامزه بود. همه اونايى كه شما تلاش كرديد در ده سال دور هم جمع شوند حالا يك روزه همه كنار هم جمع شده بودند!
راستى حالتان چطور است؟ چه خبر از آنجا؟ لابد تا حالا دهخدا و عبيد و ايرج ميرزا و بقيه را پيدا كرده ايد؟ راستى اگر آنطرف ها آقايى به نام پوررضا را ديديد سلام ما را بهش برسانيد. (اتفاقاً او هم طرف هاى رشت است. رحيم آباد.)
از وقتى شما رفته ايد اوضاع كاريكاتور و طنز خيل خيط شده است. البته اين اواخر هم كه تشريف داشتيد اوضاع خراب بود... الان خراب تر هم شده است. هيچ روزنامه اى نه مطلب طنز كار مى كند، نه كاريكاتور!
در آخر از اينكه مزاحمتان شدم معذرت مى خواهم. آخر خودتان گفته بوديد من سرم شلوغ است... نمى توانى بيايى، نامه برايم بنويس. حالا هم چون مى دانم نمى توانم فعلاً خدمت برسم اين نامه را نوشتم. راستى يك چيزى يادم رفت بگويم. پنجشنبه قرار است در كانون برايتان چهلم بگيرند. شام هم مى دهند. ! احتمال دارد من هم بروم... البته اگر بدانم كه شما مى رويد من هم حتماً مى آيم. البته مى دانم كه مرده ايد... اما چه ربطى دارد؟ ما هم دانه دانه در آينده خدمت مى رسيم... چه فرقى دارد؟!
نویسنده : من ; ساعت ٧:٥٥ ق.ظ روز چهارشنبه ۸ تیر ،۱۳۸٤
قرار بود شهريورماه 83 در کاپوچينو پروندهی کاريکاتور داشته باشيم. منتها نه از آن قرارهايی که در حد حرف باقی میماند. سه گفتوگو انجام داديم با سه کاريکاتوريست –به انتخاب حميدرضا نصيری، کاريکاتوريست کاپوچينو- که نوع کار هر کدام با ديگری متفاوت بود. با بزرگمهر حسينپور، حميد بهرامی و هادی حيدری حرف زديم. گفتوگوها به سبک کاپوچينو، گروهی انجام شد جز گفتوگويی که حميدرضا به تنهايی با بزرگمهر کرده است. قرار بود اين پرونده منتشر شود اما قرار نبود که پروندهی همزمانی در جايی ديگر گشوده شود و قرار ما را به هم بزند. مانده بوديم منتظر که کاپوچينو جان دوباره بگيرد و پروندهی کاريکاتوریاش هم منتشر شود اما نشد که بشود. تصميم ما برای گذاشتن گفتوگوها در وبلاگهايمان از همينجا شکل گرفت. حالا شما میتوانيد پروندهی برگبرگ شده را در غلاف تمامفلزی، پينکفلويديش و زننوشت بخوانيد و اگر دوست داشتيد دعا کنيد برای انتشار دوبارهی کاپوچينو. [هيچموقع به بازی گرفته نشدم - گفتگو با هادی حيدری] [انيميشن در کنار منجوقدوزی - گفتگو با حميد بهرامی]
مقدمه: مصاحبه با بزرگمهر حسينپور بهنظرم اصلا شبيه با بقيهی مصاحبهها و گفتگوهای کاپوچينو نشد، نه اينکه بگويم بهتر شد يا بدتر بلکه میگويم يک تفاوت عمده با بقيه مصاحبهها (و همچنين دو گفتگوی ديگر اين شماره) دارد. به پيشنهاد بزرگمهر قرار مصاحبه رو ساعت 10 صبح چهارشنبه گذاشتم و از جمع کاپوچينويیها تنها عليرضا نيکنژاد (عکاس) حاضر شد تا زودتر از ساعت 12 ظهر از خواب بلند شود و برای مصاحبه بيايد و در نتيجه بهجای يک مصاحبهی گروهی، تبديل به يک گفتگوی دو نفره و بعضی لحظات سه نفره شد. از طرفی همپيشه بودن مصاحبهکننده و مصاحبهشونده باعث شد گفتگوی لذتبخشی که با بزرگمهر داشتم تخصصیتر از نمونههای پيشين کاپوچينويیاش باشد. اگرچه بعضی جاها هم سعی خودم را کردم تا از کاريکاتور خارج شويم اما میدانم خيلی موفق نبودم. کاريکاتور ما را در بر گرفته بود.
حميدرضا: از کجا شروع کردی؟ بزرگمهر: کاريکاتور رو از کلاس زبانمون شروع کردم. بهصورت غيرحرفهای که معلم زبانمون رو کشيدم، خيلی قيافهاش جذاب بود برای کاريکاتور. از همون لحظه با قيافه ايشون اون استعداد پنهان من ظهور کرد! چارهای نداشتم، آدم فقط با کاريکاتور میتونست عقدهاش رو خالی کنه و اولين باری هم که توبيخ شدم همون موقع بود؛ از کلاس پرت شدم بيرون!
حميدرضا: چند سالات بود؟ بزرگمهر: کلاس دوم راهنمايی بودم. بعدش بهصورت حرفهای هم در کيهان کاريکاتور اولين کارم چاپ شد. يه کار فرستاده بودم همينطوری بزنن جزو خوانندگان و اينا اما زده بودن جزو حرفهایها. بعد هم يه 4-5 تا کارم توی گلآقا چاپ شد. ديگه بهصورت حرفهای آقای مرتضی فرجيان زنگ زد و دعوتم کرد.
حميدرضا: پس از گلآقا بهطور حرفهای وارد مطبوعات شدی؟ بزرگمهر: قبلاش رشد هم بودم، رشد نوجوان. آقای احمد عربلو بودن اونجا و هر چند شماره چند تا از کارهام رو چاپ میکردن. اما وقتی من خودم رو حرفهای دونستم موقعی بود که توی کيهان کاريکاتور وارد شدم، کيهان کاريکاتور خيلی حرفهای بود.
حميدرضا: جو خاصی داشت. بزرگمهر: ولی گلآقا همينطوری هم چاپ میکرد. کاريکاتوريستهايی بودن که ضعيف هم بود کارشون و چاپ میشد. اما وقتی اومدم و رسما و سفارشی شروع کردم به کار، گلآقا بود. اما خب کيهان کاريکاتوریها هم زود من رو پذيرفتن جزو خودشون با اينکه سنم کم بود مثلا میگفتند "اين شماره" چيه و از اون به بعد تقريبا هر شماره کارم چاپ شد. اونجا بيشتر خودم رو حرفهای دونستم تا زمانیکه حالا دو تا کارم توی گلآقا چاپ شده. اما اگه اينطوری حساب کنيم که بهصورت ثابت حقوق بگيرم و خيلی رسمیتر، از گلآقا شروع شد.
حميدرضا: فکر کنم پدرت هم خودشون توی کارهای هنری بودن... بزرگمهر: آره، مجسمهسازی و نقاشی و... حميدرضا: خانواده هنری و مجبور شدی وارد هنر بشی! بزرگمهر: آره! بههرحال از بچگی بابام توی فضای نقاشی، خوشنويسی و مينياتور و... کار میکرد، چشمهام رو باز کردم ديدم چارهای ندارم جز کارهای هنری. يه زمانی که ول کردم میخواستم برم فوتباليست بشم! کاملا! يعنی ديگه اصلا هيچ علاقهای نداشتم به هنر. خيلی هم فوتبالام خوب بود... والا! میرفتم دريبل میزدم و لايی بنداز و...
حميدرضا: جايی حرفهای بازی نکردی؟ بزرگمهر: فوتبال؟ حميدرضا: آره. بزرگمهر: از باشگاههای محله شروع کردم (خنده) توی مسابقات کشوری دانشجويان اونجا هر استانی يه تيم داشت من هم مثلا رفتم تيم تهران بازی کردم. يادمه اونجا داوری که توی مسابقات بود خودش مربی يکی از اين باشگاههای معتبر بود، اونجا پيشنهاد کار بهم داد که بيا توی فلان باشگاه بازی کن که من الکی بهش گفتم نه بابا! من خودم باشگاه دارم و... حميدرضا: نرفتی. بزرگمهر: که بعد خودش گفت ديديد گفتم، از دور اشاره کردم که ايشون حرفهايه، میدونستم! من هم ديگه هيچی نگفتم!
حميدرضا: خب، بعدش رفتی هنرستان ديگه. بزرگمهر: اول رفتم هنرستان رشته گرافيک خوندم بعدش هم که دانشگاه رشته نقاشی و بعد هم ديگه بهصورت آزاد. دانشگاه رو هم آخرهاش رو ول کردم، مدرک تعطيل! حميدرضا: بعدش هم وارد مطبوعات شدی... بزرگمهر: سال 69 بود که ديگه وارد کار مطبوعاتی شدم.
حميدرضا: الان يعنی فقط از راه کاريکاتور داری زندگی میکنی؟ بزرگمهر: الان بله. حميدرضا: چون يه زمانی يادمه انيميشن کار میکردی. بزرگمهر: انيميشن توی حور يه زمانی کار میکردم که رهاش کردم، ولی الان درآمدم فقط کاريکاتوره منتها کاريکاتور فقط يک بخش قضيه است. خود کاريکاتور شاخههای مختلفی داره که میشه ازش پول درآورد. خود کاريکاتور، کميک استريپ سفارشی، سفارشهايی که میدن يا کاراکترسازی برای شرکتهای مختلف. اينها همه زيرمجموعهی کاريکاتوره و حتی خود انيميشن طنز هم که الان يه پروژهای رو شروع کردم، البته هنوز راه نيافتاد؛ کاريکاتور چهرههای مشهور رو دارم انيميشن میکنم. يه سری کارهای کوتاه کوتاه.
حميدرضا: خب، يه ايرادی که به کارهای اخيرت هست اينه که سردستی میکشی؛ زياد فکر نمیکنی، وقت نمیگذاری. البته تا يه حدودی هم حق میدم که آدم بخواد هر هفته کار بده، سخته کلی وقت بگذاره. اما از طرفی چون میدونم چه قلم قویای داری خودم ناراحت میشم که چرا اينطور سريع و سردستی کار میکنی؟ فکر میکنم برای مخاطب عام بد جا میافته کارت... بزرگمهر: ببين، درسته دقيقا. اين سردستی کشيدن نتيجه يک بیانگيزگيه که نه فقط تو من که توی کاريکاتوريستهای ايران پيش اومده و من شايد جزو يکی از کسانی باشم که هنوز پرانرژی دارم کار میکنم. اگه اينطوری بخوای مقايسه کنی من هنوز يکی از پرانرژیترين کاريکاتوريستهای ايرانام. خب چرا؟ چون که وقتی تو وارد میشی در عرصه کاريکاتور که کار بکنی میبينی که خب موضوعاتت چيه. تو درمورد آدمهای خيلی زيادی نمیتونی اصلا کاريکاتور بکشی. درمورد روابط دختر و پسر نمیتونی کاريکاتور بکشی. چهره خيلی از آدمها رو نمیتونی بکشی. وارد دين و مذهب نمیتونی بشی. وارد سياست تا يه جای خاصی، جلوش میتونی بری، توش نمیتونی بری. وارد سياست نمیتونی بشی. نمیدونم... خيلی از مسائل رو که توی دنيا مطرح میشه رو نمیتونی مطرح کنی و فقط چه مسائلی میمونه؛ مثلا يه سری موارد درباره مد و عمل کردن دماغ و دختر و پسر...
حميدرضا: به جايی هم برنخوره. بزرگمهر: آره، اگه بخوای مثلا اقتصادی بکشی میشه گلآقايی و مردم حالشون بههم میخوره از غذاها و گرونی و تورم و... درسته؟ پس تنها مسائلی که برات میمونه چيه، يه سری مسائل خيلی سطحی اجتماعی، مشکلات، حتی مشکلات عميق اجتماعی رو نمیتونی مطرح کنی. میگن سياهنمايی میکنی! من بارها اومدم کشيدم کارم حذف شده چون سياهنماييه. من حتی کاريکاتور الهیقمشهای رو نتونستم بکشم، میگن آدم مقدسيه! يه آدميه حالا آدم محترميه. تو حتی دور و بر آدمهای محترم هم نمیتونی بری. وقتی تو بخوای اينطور کار کنی و هر هفته هم بخوای کار بدی... نگاه کن تا الان 120 تا کار کشيدم نزديک 30تاش رد شده. يعنی عملا من 150 تا کار کشيدم، 150 تا کاريکاتور روی هارد کامپيوترم دارم. خب تو خودت فکر کن مثلا هر هفته بايد سوژه بدی، هر هفته بايد بامزه باشه، هر هفته خوب باشه و هر هفته تکراری نشه؛ چی کار بايد بکنی؟ میدونی وقتی اينطور ريزبين میشی خب طبيعتا... کی الان داره کار میکنه، تنها کسی که داره هر هفته کميکاستريپ میکشه خود منام. بقيه بچهها نمیتونن، نمیذارن. نه از لحاظ تکنيکی نتونن، خودشون شايد دلشون نخواد بکشن، توی اين فضا نمیشه کار کرد واقعا و واقعا يه نفر مثل من که فقط بکشه خيلی هنر کرده. خودت میدونی، بودی تو فضا، میدونی چقدر توی همين مطبوعات... اصلا چند تا از همين مطبوعات هست که اصلا کار تو رو چاپ میکنه؟ با اين فضای محدودی که کاريکاتور داره، جامعه رو کاری ندارم، اين خط قرمزی که دور کاريکاتور کشيدن واقعا سخته که تو بخوای هر هفته بکشی، وقت بگذاری، روی چی وقت بگذاری؟ روی سوژهای وقت بگذاری که خودت قلبا راضی نيستی، میگی من بارها به اين اشاره کردم ولی... مثلا خودم ديگه سبک بهوجود آوردم، ديگه مینويسم خطش میزنم! میگم لااقل عقدهم رو خالی کنم! زنگ میزنم به آقای خليلی میگم آقاجان نمیخواين خطش بزنين، اونجايی که نمیخواين خط بزنين. چارهای نيست. تو نگاه نکن که مثلا فلان کاريکاتوريست خارجی 50 ساله داره کاريکاتور میکشه، اون هر چی دلش بخواد میکشه. تو اين دوران ما برای اولين بار تازه میتونيم رييس مجلسمون رو بکشيم. مهمترين شخصيتهای ما رييس مجلس و رييس قوه قضاييه و رييس جمهوراند که هيچوقت نتونستيم اينها رو بکشيم. خيلیهاشون رو هم میکشی، بارها اومدن گلآقا اعتراض کردن که مثلا ريش ما رو اينجوری میکشی. چرا مثلا اونجای ما رو اينطوری کشيدی؟! خود گلآقا که مثلا اين سياستمدارها همه از دوستانش بودن نتونست، آخر سر خسته شد اينقدر ازش شکايت کردن. من يه کاريکاتوريست تنهام که قوانين مطبوعات رو خودت میدونی، يقه خودت رو میگيرن. بارها خطر از بيخ گوشام گذشته. به يه چيزهای احمقانهای گير دادن که بشنوی خندهات میگيره که اينقدر تو محدوديت داری. وقتی وارد بشی بخوای حرفهای کار کنی، سوژه فکر کنی که بخوای بکر باشه، میبينی که اصلا گزينه نداری. وقتی 200 تا کار بکنی، ديگه چيزی نمیمونه. هرچقدر هم که مثلا کارت درست باشه میبينی که اصلا دست و بالات بسته است و کم میآری.
حميدرضا: خب، يه جورهايی هم برمیگرده به اينکه ما کاريکاتوريستها هيچوقت از خودمون حمايت نکرديم. ديگه همه توی اين مملکت برای خودشون صنف و انجمن دارن اما ما هنوز يه انجمن ساده نداريم. فکر میکنی چرا اينجوريه؟ بزرگمهر: دقيقا، من همين مقالهای که الان دارم میدم به شرق همينه، که هزاران سوال هر کی من رو میبينه ازم میکنه شما چرا اينطوری هستين، چرا صنف ندارين، چرا مجله درست و حسابی درباره کاريکاتور نيست، چرا مثلا کاريکاتوريستها نيستند، اصلا حضور ندارن، فلانی کجاست، بيساری کجاست. اينها دقيقا اول برمیگرده به خودمون و دوم برمیگرده به درک اشتباه کاريکاتور توی ايران. يعنی اين درکی که توی ايران از کاريکاتور میشه درک بسيار احمقانهايه. حتی در بالاترين رتبههای آدمهايی که حضور دارن در اطراف ما، مقامات... يادت هست که زمانی يکی از مقامات رفت بالا صحبت کرد و گفت کاريکاتور يعنی مسخره کردن؟ از اونها گرفته تا همين آدمهای دور و بر خودمون که مثلا میگن که توی مراسم گلآقا يکی رفته بود بالا گفته که آره، من رفتم مجلس گلآقا، انتظار داشتم که طبق معمول اين مراسم که طنزپردازها هستن جُکی تعريف بشه، لطيفهای گفته بشه، همه قاهقاه بخندن! خب مثلا اينطوری برداشت کرده که هرکس طنزپردازه مثلا جُک تعريف میکنه!
حميدرضا: الان ديگه مجلهای هم نيست که ثابت کاريکاتور چاپ کنه... بزرگمهر: توانا بود که تعطيلاش کردن و الان کسی نيست که حمايت کنه، خود بچههای کاريکاتوريست بارها رفتن، همين مسعود شجاعی رفت ايران کارتون رو دربياره اينقدر سنگ انداختن جلوش که نتونست. تنها جايی که واقعا داره ثابت کار میکنه همين چلچراغه که هفتهای يه کميکاستريپ چاپ میکنه. ديگه جايی نيست برای کاريکاتور.
حميدرضا: يه دورهای هم البته جامجم هر روز کميکاستريپ چاپ میکرد که دست دوستمحمدی بود. بزرگمهر: آره، دوستمحمدی هم کار کرد، من هم رفتم اونجا کار کردم يکی دو بار، ولی اينقدر اونا جنگولک بازی درآوردن، پول ندادن و فلان چيز رو چاپ نمیکردن، دست میبردن و... خيلی از بچهها هم حاضر نيستن باهاشون کار کنن.
حميدرضا: باز برمیگرده به همون قضيه که خودمون از خودمون حمايت نمیکنيم. بزرگمهر: دقيقا. میگن توی گلآقا طنزپردازها هميشه نظرشون رو تحميل میکردن به کاريکاتوريستها، کاريکاتوريستها اجازه نداشتن جای ديگه کار کنن، هزارتا محدوديت داشتن. هرکی اين رو میگه میگم تقصير خود کاريکاتوريستهاست. خودشون بودن که به خودشون ظلم کردن. من خودم شخصا توی گلآقا کار کردم، با هر نشريهای هم که دلم خواست کار کردم هيچکس هم نتونست بهم چيزی بگه. اگر هم اعتراض میکردن میگفتم نمیخواين میرم و رفتم و اومدم. میگن از ماست که بر ماست، هر اتفاقی میافته تقصير خودمونه. اصلیترين دليلاش خودمونايم. يه موضوعی هم که درمورد کاريکاتوريستهای ايرانی افتاده اينه که اون هماهنگی که با هم بايد داشته باشن، دوستیها و رفاقتها هيچوقت نبوده بينشون. هزاران دليل هم داره و تو هيچ دورهای هم نشده که مثلا کاريکاتوريستهايی که اومدن دور هم جمع بشن، مثلا حکايتهای دوسالانه رو تو ببين. هر دفعه يه مسخرهبازيه. خيلی جالبه، يه سری از آدمها هستن که اصلا کاريکاتور کار نمیکنن بعد وقتی موقع پست و مقام و رياست میشه همون آدمهايی که يه عمره دارن انيميشن کار میکنن، اصلا انيماتور حرفهای هستند میآن میشن رييس کاريکاتوريستها. خب بگو تو کی کاريکاتور کار میکنی؟ وقتی میتونی دو تا کله بامزه بکشی اين کاريکاتور نيست. بعد خودشون يه سری گروه گروه میکنن، اين گروه ماست، اين گروه اينه، اين فلان گروهه، اون هم چیچی گروهه و بعد وقتی هم که موقع چيزی میشه، مثلا انتخاباتی میشه و تصميمگيری میشه زنگ میزنن به همين گروهها، دوستمه، رفيقمه اگه نگم ناراحت میشه و چون که ما از فلانی خوشمون نمیآد و عضو هيچ گروهی هم نيست، مثلا از نصيری خوشمون نمیآد که جزو فلان گروه نيست، نباشه هم زياد مهم نيست. نتيجتا اين میشه که نامههايی که میآد در خونه برای دعوت کردن توی مسابقات يا خيلی کارها، يه سری آدمهای خاصیان که دعوت میشن و نهايتا مثلا خيلی از کاريکاتوريستهايی که بهصورت انفرادی دارن زحمت میکشن و جزو هيچ گروهی هم نيستن، جزو برندهها هم نيستن.
حميدرضا: فکر کنم قرا بود يه جايی مثل خانه کاريکاتور اين مشکلات رو حل کنه. بزرگمهر: والا من فکر میکنم اين مشکل کاريکاتور ايران حل نمیشه مگه اينکه يه نسلی بميرن (خنده) دوباره يه سری جديد بيان! حميدرضا: همهشون رو تو يه اتوبوس سوار کنيم... بزرگمهر: آره، بزنيم اتوبوس رو بفرستيم... که خود من هم البته قاطیشون بايد باشم! (خنده)
حميدرضا: خب فکر میکنم بحث کاريکاتور بس باشه، الان کجاها کار میکنی؟ بزرگمهر: الان توی چلچراغام، هرازگاهی توی روزنامهها پخش و پلا کار میدم، توی بچهها...گلآقا کار میدادم که ديگه کار نمیدم. جايی نيستش ديگه. حميدرضا: دُلمه رو تعطيل کردی ديگه؟ بزرگمهر: آره، دلمه رو تعطيل کردم.
حميدرضا: بهغير از کاريکاتور چی کارها میکنی؟ کاريکاتور که ديگه فکر کنم يه شغله يا تفريح هم هست هنوز؟ بزرگمهر: کاريکاتور در واقع... آره، يه شغله. اگه بخوام بهعنوان يه عشق بهش نگاه کنم شايد يه چند سال ديگه کاريکاتور رو ول کنم! شايد حوصله نداشته باشم ديگه! ترجيح میدم که نقاشی کار کنم تا کاريکاتور اوقات خلوتم رو. نقاشی يه حس و حال ديگهای داره، نه که هيچوقت هم نمیخوام برم مطرحش کنم توی جمع، خيلی درونیتر و فارغ از اينکه حالا تکنيکی باشه، ديگران خوششون بياد، خودشو نشون بده... اصلا کاری ندارم، يه سری رنگهايی که باهاش بازی میکنم و نيازی به تشويق و اينها هم ندارم. فارغ از منيت و اين حرفها و اين چيزهاست.
حميدرضا: ديگه چی؟ بزرگمهر: درباره چی؟ حميدرضا: تفريحات؟ سينما؟ موسيقی؟ فيلم؟ بزرگمهر: تفريحات من بيشتر مسافرته. حميدرضا: زياد میری سفر؟ بزرگمهر: آره، مسافرت توی يه سری فضاهای خلوت، تنهايی... نمیدونم، بری توی يه دهاتی توی شمال يه خونه بگيری، توی طبيعت قدم بزنی، يه روستايی توی يزد بری و چند ساعت بشينی و يه جوی آبی ببينی و... بيشتر تفريحاتم در اين حده. نه علاقه به اينترنت دارم که بهقول معروف اينترنتبازی کنم نه چت... تا حالا تو عمرم چت نکردم! چرا با زرتشت (سلطانی) گهگاهی چت میکنم.
حميدرضا: راستی زرتشت زنده است هنوز؟ خبری ازش نيست. بزرگمهر: آره. زرتشت و يه سری از دوستان قديمیام مثلا ممکنه ايميل بزنم اما شايد اگه کاری نداشته باشم 2-3 ماه يه بار هم سراغ اينترنت نمیرم! سينما هم علاقهای ندارم مگر اينکه سينمای خاصی که اون هم نه سينمای ايران. سينمای هاليوود که يا از لحاظ تکنيکی خيلی حال کنم نگاه میکنم يا از لحاظ مفهومی. از لحاظ موسيقی هم موسيقیهای خيلی آروم رو دوست دارم و بيشتر فولکلور رو دوست دارم، موسيقی هندی خيلی دوست دارم. حميدرضا: جدی میگی؟ بزرگمهر: موسيقی هندی نه از اين زيمبل زيمبلها! اونها نه! اين موسيقی که با فلوت و يه سری سازهای خاص خودشون مینوازن. موسيقی سنتی ايرانی هم در حد تنبور و يه سری تکنوازیهای مقامی رو دوست دارم. برخلاف اون چيزی که تصور میشه ازم که خيلی بچه شيطونی و شر و شوری باشم، خيلی زندگی آرومی دارم. ولی خب خيلی حواسم هست، خيلی تيزبينانه اتفاقهايی که توی جامعه میافته همهچی رو در نظر دارم...
حميدرضا: بيرون میايستی. بزرگمهر: دقيقا، از بيرون مشاهده میکنم ولی درگيرش نمیشم چون اصلا برام جذاب نيست. برای گير دادن جذابه ولی برای زندگی کردن جذاب نيست. خيلی از دور نگاه می کنم بهقول تو و قشنگترين لحظههام لحظههاييه که با سيما ـ خانمم، البته خانمم اسمش رو نمیشه گذاشت، میشه گفت دوستمه، خيلی با هم دوستيم. روابط زن و شوهری خوشم نمیآد ـ بريم يه ماسفرتی دو تايی، بريم يه جايی پيدا کنيم برای خودمون غذا ببريم، سفرهای پهن کنيم. از اين کارها زياد میکنيم.
حميدرضا: خب آخرين فيلمی که خوشات اومد چی بود؟ بزرگمهر: من خيلی سختگيرم توی فيلم، آخرين فيلمی که بهمعنای واقعی حال کردم که به لحاظ جلوههای ويژه خيلی خوشم اومد «ارباب حلقهها» بود، قسمت آخرش. خيلی برام جالب بود و بعد... خيلی از فيلمها رو حوصلهاش رو ندارم، نمیدونم چرا اينقدر معروف میشن چون اصلا تعريفم يه چيز ديگهست که اصلا بحثش ممکنه خيلی پيچيده بشه و فلسفه بياد وسط و عرفان و اينها (خنده)... ولی مثلا بعضی وقتها يه سری فيلمهای هندی رو خيلی بيشتر ترجيح میدم به معروفترين فيلمهای هاليوود که تو میشينی فقط تکنيک به خوردت میده و نهايتا میبينی روحت رو جريحهدار کرده ولی وقتی يه فيلم هندی رو میبينی که نهايتا به وصل میرسن و بهخوبی و خوشی تموم میشه، نفس راحت میکشی! اين خيلی بهتر از فيلمهاييه که مغزت رو میخورن! بههمين خاطر اون يه بحث جداست که يه وقت فرصت شد دو تايی میشينيم تنهايی درموردش بحث میکنيم.
حميدرضا: هنرهای ديگه چی؟ خودت چی کارها میکنی بهجز نقاشی؟ بزرگمهر: از سه تار و دنبک و ضرب و مينياتور و خوشنويسی و مجسمهسازی و... تقريبا همهشون رو يه مدت کار کردم ولی نهايتا ديدم که بالاخره آدم بايد شاخههای اضافه رو بزنه تا به يه چيز برسه، اين شاخهها رو زدم حالا مونده کاريکاتور. احتمالا چند وقت ديگه خود کاريکاتور رو هم بزنم! (خنده)
عليرضا: بعد سراغ چی میرين؟ بزرگمهر: ديگه برم دشت و بيابون و بزنم به کوه! (خنده) حميدرضا: بری توی يه غار زندگی کنی! بزرگمهر: من خودم ترجيح میدم آروم آروم خود کاريکاتور رو ارتقاء بدم. واقعا بعضی وقتها حال آدم بههم میخوره درگير مشکلات میشه، چون تو کاريکاتور بايد مشکلات و معضلات رو بگی، کجا نقص داره. بعد مثلا میبينی به من چه اصلا. من گفتم ديگه. ديگه از رسالت و اينها و حالش آدم بههم میخوره. ببينی دلت چی میخواد، دلت چی میگه. يه چيزی که آرام بشی، آرامش بهت بده. دو دقيقه کنار چشمه میشينی، يه آب میزنی به صورتت اينقدر آرامش بهت میده که حالا 500 تا کاريکاتور بکشی حالت هم بد میشه، برای چی مثلا؟ اگه واقعا بتونم برای درآمدم يه چيز ديگه پيدا کنم ول میکنم میرم. شايد ممکنه برای خودم سالی يه دونه کاريکاتور بکشم که واقعا حال کنم. اما اينجور کاريکاتورها، اين ديدن معضلات و مشکلات و اين حرفها جز ناآرامی چيزی برات به ارمغان نمیآره، مگه اينکه يه خورده تو رو تيزهوشتر يا نگاهات رو دقيقتر کنه چيز ديگهای نمیده. مثلا ممکنه تو ببينی عيب صورتت چيه ولی اين عيب ديدن نهايتا توی روند زندگی ممکنه که چندان هم جالب نباشه.
حميدرضا: اذيت هم بکنه. بزرگمهر: آره، مثلا اينجا 10 تا مشکل میبينی، اونجا 10 تا فلانچيز رو ببينی، بهمرور زمان ممکنه... ممکنه خيلیها حالیشون نشه، ممکنه خيلیها اينو يه حالت روشنفکری ببينن، اخم کنن و... ولی من اينطوری نمیبينم. ممکنه کارم ديده بشه، مشهور بشه، خيلی طرفدار پيدا کنه اما نهايتا ببينم چی برای خودم داره؟ اما واقعا احمقانه است آدم تا آخر عمرش بشه يه کاريکاتوريستی که فقط معضلات رو بگه، مشکلات رو بگه، ديگران رو بخندونه. به من چه ديگران رو بخندونم!؟ مگه من اومدم ديگران رو بخندونم. بهنظر من اين خيلی کار احمقانهايه. برای يک مقطع زندگی کاملا خوبه، يه تجربه است ولی بايد اينو بگذرونی و بری و اگه کنجکاوتر باشی، اگه دنبال چيزهای بزرگتر باشی قطعا چيزهای بهتری هم پيدا میکنی.
حميدرضا: يه دورهای هم يادمه اصلا از مطبوعات کشيدی بيرون، حدود 4-۵سال پيش بود اگه اشتباه نکنم، يه مدت نيست شدی! قضيه چی بود؟ توی دشت و دمن بودی؟ بزرگمهر: آره، يه دو سه سالی من ول کردم کاريکاتور رو، چون که اصلا هر لحظه دنبال اين هستم که ول کنم! حميدرضا: دنبال بهونه میگردی! بزرگمهر: آره، يه فضای خوبی پيدا کنم، سريع میرم. دقيقا اوايل دوم خرداد بود، زمانی بود که اصلا در اوج کاريکاتور دو خردادی بود، روزنامه جامعه و صبح امروز و... يادته بچهها چهقدر فعال بودن؟ دقيقا زمانی که میشد فعال بود من داشتم انيميشن کار میکردم. با يه سری از دوستهام برای دل خودمون جمع شده بوديم يه جا و دو سه سال مشغول بوديم که وقتی اونجا تموم شد رفتم توانا و از اونجا دوباره، يعنی توانا دوره جديد فعاليت مطبوعاتی من بود. با انرژی خوبی شروع کردم که تا الان هم ادامه داره.
حميدرضا: مانا (نيستانی) يه کار خوبی شروع کرده و کتابهای کميک استريپ «کا» رو داره ادامه میده، تو دنبال چنين کاری نبودی؟ بزرگمهر: والا چرا، اتفاقا دارم يه سری کارها میکنم، کار شخصی که اصلا يه دليلی که می خوام خودمو کنار بکشم از مطبوعات بهخاطر چاپ يه سری کتابه، که الان 12 تا کتاب زير چاپ دارم. يه سریش که از قبل آماده شده بود مثل جلد دوم ساندويچ يا يه سری قصههای جزيره از قبل داشتم، يه سری قصههای پرنده داشتم، يه سری هم مجموعه کارهايی که تا الان توی مطبوعات کار کردم خيلی میشه، خودش دو جلد سه جلد کتاب میشه. کارهای سياسی که توی روزنامهها داشتم، کارهايی که توی گلآقا داشتم، يه سری کتابهای کميک استريپ هستش که براساس يه سری از قصهها می خوام کار کنم. قصههای مردمی، قصههايی مثلا از مولانا، از مثنوی، قصههای هندی. حميدرضا: عامهپسند نيست؟ بزرگمهر: نه، نه، عامهپسند نيست. خيلی مفهومی و مثلا يه کميک استريپ هست در مورد زندگی يه سوآمی هندی که خيلی بامزه است تو مايههای ببرافکن! يه دونه هم هستش که قصههای سادهست، قصههايی که خودم مثلا داستان کوتاهی نوشتم براشون با تصويرهای مفهومی. يه چند تا از اين کارها دارم میکنم و يه دونه هم دارم تو سبک تنتن کار می کنم. تو اون فرم و فضا با اون جلد و اينها. انشاءالله فکر کنم سال ديگه کتابهای زيادی ازم دربياد.
حميدرضا: يعنی اين کتابی که گفتی تو مايههای تنتنه رو میخوای ادامه بدی و دنبالهدار منتشر کنی؟ بزرگمهر: آره، مثلا همين کتاب دلمه رو هم همين تصميم رو دارم، توی همين قطع بزرگ دربيارم و با همون جلد و اينها. اين هم جزو داستانهايی بشه که حالا بزرگ میشه، عاشق میشه، میره دختربازی، دانشجو میشه، خواستگاری میره... حميدرضا: يادمه امير (داودی) میگفت وقتی دلمه رو شروع کردی براش برنامه داشتی که بزرگ بشه تا بميره. بزرگمهر: مثلا همين «دلمه کسی که میخواهد دلمه نماند» فلسفه دارم براش. میخواد از اين قالب خودش رها بشه و میفهمه دلمه نبودن فقط به اسم نيست و بايد کارهای ديگه هم بکنه، البته بامزه نه خيلی خشک. يه تصميمهايی دارم. يه دفعه ديدی حوصله نداشتم هيچکدوم رو انجام بدم!
حميدرضا: انيميشن رو هم ديگه ول کردی؟ بزرگمهر: نه، گفتم يه سری کارهای کوتاه شروع کردم. حميدرضا: شخصی يا تجاری؟ بزرگمهر: شخصیِ تجاريه! ايده و همه چيزش شخصيه اما با صداوسيما يه صحبتهايی کردم که بدمش به اونا.
عليرضا: توی صحبتهاتون اون تعصب خاص رو نمیبينيم نسبن به کاريکاتور. خسته شدين. کاريکاتوريست هستين يا نيستين؟ بزرگمهر: کاريکاتوريست هستم اما دليل نمیشه تعصب داشته باشم. عليرضا: خب اين کلافهگی بهخاطر شرايط اجتماعی و محدوديتهاست؟ بزرگمهر: اوايل صحبتم گفتم برای حميدرضا که تو توی اين جامعه وقتی که کار میکنی میبينی که المانهات که میتونی بهش بپردازی المانهايیست که خيلی زود تموم میشه. گفتم اينقدر تو جمع میشی، جمع میشی که میرسی به يه سری مسائل روی اجتماعی...
عليرضا: يعنی اگه تو يه فضايی باشه که بتونين به هر چيزی که می خواين بپردازين ادامه میدين؟ بزرگمهر: قطعا، تو يه فضايی باشه که هر چيزی که دلم بخواد میتونم بکشم قطعا بهش میپردازم ولی با اين حال کاريکاتور بهعنوان يک هدف در زندگی من مطرح نيست که من اينو به يه جايی برسونم که 10 سال ديگه يه مجله داشته باشم که هيچ خط قرمزی وجود نداشته باشه و من بشينم فقط مسائل و مشکلات و حالا چه مفهومی، چه معنوی، چه مادی، چه اجتماعی، بشينم بپردازم بهش. حتی اگه اين ايدهآل هم بهوجود بياد ترجيح میدم برم نقاشی کار کنم.
عليرضا: خب اون هدف چيه که آرامتون میکنه؟ بزرگمهر: رسيدن به يه آرامشی که فکر میکنم از طريق نقاشی بهدست میآرم، چونکه ناخودآگاه توی کاريکاتور که تو کارت رو عرضه میکنی ـ حالا شايد ضعف من باشه ـ وارد يه رقابتی میشی که تو بايد بهتر باشی، بايد خوب باشی، بايد در استانداردهای بالا کار بدی و تا اونجا که امکان داره ضعف کارهات رو از بين ببری. اين نهايتا میشه که خودتو نشون بدی. ناخودآگاه يه خودنمايی پشتش هست که اين به من نمیچسبه ولی وقتی که تو نقاشی کار میکنی دليلی هم نداره تو اينو نمايشگاه بگذاری ممکنه دلت نخواد، ممکنه تا آخر عمرت هم نخوای کسی ببينه. به ديوار خونهات میزنی و حال هم بکنی باهاش. میری يه جا طراحی میکنی، نقاشی میکنی، اون حسی که به من میده آرامشبخشتر از اون حس اکشنيه که توی کاريکاتور کشيدن به روز و اينهاست...
عليرضا: من هيچوقت ايميل کاريکاتور از جايی نمیگيرم. ولی کاريکاتورهای شما خيلی دست به دست میشه مثلا اون کاريکاتوری درباره پيکان و بنز کشيده بودين من 10 بار بيشتر ميلاش رو گرفتم. ولی درمورد کاريکاتوريستهای ديگه اينو نمیبينيم که کاريکاتوری اسکن بشه، از سايتی برداشته بشه و دست به دست بگرده. جنس مخاطبهاتون خيلی براتون مهمه؟ بزرگمهر: قطعا، من تجربيات مختلفی داشتم توی مجلات که هر کدومش يه مخاطبی داشته، مثلا بچهها...گلآقا بچهاند و من اونجا دلمه رو انتخاب کردم. دلمه اگه توی چلچراغ چاپ میشد هيچوقت طرفدار پيدا نمیکرد يا ساندويچ اگه توی بچهها...گلآقا چاپ میشد جواب نمیداد. قطعا آدم بايد جنس مخاطبش توی جايی که کار میکنه رو بشناسه ولی من تعريف نکردم که حالا تا آخر عمرم يا تو اين محدوده زمانی فقط برای جوانها کار کنم، فقط برای نوجوانها کار میکنم. اما اگه کار میکنم برای يه مجموعه خاص، سعی میکنم خودمو خيلی به اونها نزديک کنم. مثلا برای بچههای نسل سومی، بچههای جوان و مدگرا و دنبال اين مسائل، اگه دقت کرده باشی من توی حرف هام گفتم من هيچکدوم از اين کارهايی که بچهها میکنن، انجام نمیدم اما دقيقا مسائلشون رو میدونم و دقيقا به اون اشاره میکنم و وقتی بچهها منو میبينن همه احساس می کنن که من خودم آخر اين کارهم و گهگاهی اتفاقی باهام چت میکنن و فکر میکنن من چه آدم ـ ببخشيد ـ دختربازی هستم!
عليرضا: حميد، اين تيکه رو اصلاح کن! چون قبلش گفتيد اصلا چت نمیکنين! بزرگمهر: نه، اتفاقی گفتم. وقتی وصل میشی میخوای با دوست صميمیت چت کنی، ممکنه دو تا بپرن بالا بگن آقای حسينپور مثلا فلان! جالبه بيشتر وقتها خانمم از طرف من چت میکنه! سيما میره از طرف من با دخترها چت میکنه که خودش مسائل بامزهای بهوجود میآره!
عليرضا: بازتابهای کارهاتون براتون جالبه؟ مثلا وقتی کاری توی مجله چاپ میشه دنبال میکنين اينها رو؟ يا کاری ندارين چه اتفاقی براش پيش میآد؟ بزرگمهر: والا بازتابهاش قطعا برام جذابه چون میدونم که ناخودآگاه چه کاريکاتوری خيلی اثر میذاره چه کاريکاتوری اثر نمیذاره. خيلی وقتها شده تو يه چيزی بکشی مسخرهات هم بکنن که اين چرت و پرتها چيه کشيدی، ولی ممکنه خيلی به درون خودت نزديکتر باشه. توی اينجور کاريکاتورها من درون خودم رو زياد در نظر نمیگيرم چون که برای مخاطب کار میکنم خيلی بهش احترام میگذارم که چه چيزی رو دوست داره. اين رو خيلی پيگيرش هستم ببينم چه نکاتی که اشاره میکنم تاثير بيشتری میگذاره و توی هم دلمه و هم ساندويچ بازتابش خوب بود برام. يکی دو بار توی دلمه يه چيزهايی رو اشاره کردم که بازتاب خوبی نداشت اما رفتم سمت چيزی که بتونم حرف خودم رو هم بگم و مخاطب هم بپذيره و واقعا هم زمانی که من ايميل میزنم پای ساندويچ، باورتون میشه باکس ميل من پر میشه و ديگه نمیگيره. طبيعيه که اصلا فرصت نمیشه همهش رو بخونم. اوايلش که گرم بودم يه 2-3 تا رو جواب دادم ولی آدم شرمنده همه اينها میشه که... خب طبيعيه خودشون هم انتظار ندارن که حالا مثلا نوشته "خيلی خوب بود" من بگم خواهش میکنم، خيلی ممنون!
عليرضا: شده تا حالا يه کار بکشين که فکر کنين يه کار معموليه و کار ويژهای نيست اما وقتی چاپ شد استقبال ويژهای ازش بشه که غافلگيرتون کنه؟ بزرگمهر: دقيقا، بعضی وقتها کاريکاتوری که میکشم با نااميدی میبرم، میگم حتی رد هم میشه بهخاطر بیمزهگی اما میبينم اينقدر بازتابش خوبه... خيلی وقتها برعکس هم میشه. مثلا 2-3 تا از کارهام رو چند تا از اين شبکههای در پيت ماهوارهای برمیدارن صدا میگذارن روش و گهگاهی نشون میدن، میگم خدايا نشون ندن اينا رو، اين کار آبروريزيه! ولی حالا يه کاری که روی زاويهی ديدش کار میکنم، روی مفهومش و اينا کار میکنم میبينم زياد بازتاب خاصی نداره. خيلی جالبه اين مخاطبهای من واقعا از مفهوم گريزانند گاهی وقتها، وقتی مفهومی رو بهش اشاره میکنم اصلا حوصله ندارن. مثلا وقتی میخوان يه تيپی بزنن و برن بيرون نمیشه، وقتی به اين میپردازی خوشحال میشن، خيلی خوب بود، آفرين. ولی حالا مفهوم يه ذره عميقتر، يه خورده درونیتر باشه میگن اين چی بود، حوصلهش رو نداريم.
حميدرضا: خيلی سطحیتر دوست دارند، راستی خيلی ناراحت نمیشی که کارهات رو بیاجازه توی سايتهای درپيت میذارن و بیاجازه نشون میدن و... بزرگمهر: خوشبختانه چون زياد توی اينترنت نمیرم، نمیفهمم! ولی جالبه بازتاب کار من توی اينترنت خيلی بيشتر از تيراژ مطبوعاته. يعنی يکی يهو برای 100 نفر میفرسته و بعدی هم همينطور... يه دفعه میبينی تيراژ کار من توی اينترنت خيلی بيشتر از تيراژ مطبوعات میشه. خوب اين بههرحال يه کيفيت خوبه، بد نيست برای کار من. کسی هم که میدونه کار من توی فلان سايت در پيت و مزخرفه، قطعا میفهمه من که نيستم میگذارم، خودشون گرفتن و میگذارن. ولی يه چيزی که بده بعضی وقتها اينکه امضام رو پاک میکنن. ايرانیبازیهايی که کپیرايت رو رعايت نمیکنن.
حميدرضا: تا حالا با مطبوعات خارجی کار نکردی؟ اصلا هيچموقع به فکرش هم نبودی؟ بزرگمهر: نه. يکی اينکه زبانم خيلی خوب نيست يکی هم اينکه خيلی آدم کمانگيزهایم توی کاريکاتور. مثلا من سالهاست توی نمايشگاههای خارجی شرکت نکردم، همين دوسالانههای خودمون رو هم شرکت نمیکنم يا اصلا تمايل ندارم. نه اينکه خيلی روش سرمايهگذاری نمیکنم، حالا بعضیها هستند نماز میخونند که کارشون مقام بياره، اما من نه، واقعا انگيزهای پيدا نکردم که بشينم ده تا، بيست تا کار بکشم بفرستم نمايشگاههای خارجی. يه دونهش هم انگيزه ندارم شرکت کنم، حالا ممکنه در آينده پيدا بشه!
حميدرضا: جدا از اينها هيچوقت هم به مهاجرت فکر نکردی؟ بزرگمهر: نه. ببين الان کسانی که میرن يه هدفهای واضحی دارند توی ذهنشون که برای رسيدن به اونها میرن. اما اون هدفی که من دارم فعلا توی ايران بهش رسيدم. حميدرضا: چيز بيشتری نمیخوای؟ بزرگمهر: ممکنه که در آينده بخوام، اما نه که هدفم تکنيکال نيست، آموزش نيست، سواد نيست، مدارک پيچيده نيست، کار کردن توی ديزنی نيست، رفتن به مدرسهی اسپيلبرگ نيست، ديدار با فلان هنرمند بزرگ نيست، نه که اين چيزها تو ذهنم نيست يا اينکه برم يه جايی که بتونم با شلوارک برم توی خيابون، اين چيزها نه اينکه توی ذهنم مرور نمیشه بهعنوان يه هدف، هنوز انگيزهش هم بهوجود نيامده.
حميدرضا: ولی از طرفی يه آدمی هم مثل زرتشت رو داريم که اونور خيلی آدم موفقيه. بزرگمهر: زرتشت يه هدف خيلی محکم داشت و اونجا قبلا زندگی کرده بود، دوستان زيادی داشت، در ارتباط بود باهاشون و آدمی بودش که میتونست توی کارتن بخوابه، صبح بره سر کار دوباره شب بياد توی کارتن بخوابه. اين حد عاشق کارش بود و سختگير نبود نسبت به مسائل زندگی. توی همين تهران که با هم کار میکرديم گهگاهی اگه من براش غذا نمیبردم، میمُرد! يعنی اينطوری بود، ديوونهی کار کردن بود. اينقدر يه مدت با هم تخممرغ خورده بوديم ديگه داشت میمرد از بس جوش زده بود! بوی تخممرغ خونه رو برداشته بود! اگه آدم اينطوری باشه میتونه بره موفق باشه، اما بخواد يه ذره سوسولبازی دربياره يا بره زندگی مرفهای داشته باشه... زرتشت تا مدتها حقوق نمیگرفت اونجا، با گشنگی زندگی میکرد. حميدرضا: با کارش حال میکرد. بزرگمهر: فقط با کارش حال میکرد. قطعا اگه تو اين هدف رو داشته باشی میتونی بری اونجا و موفق باشی.
حميدرضا: خودت اينطوری فکر نکردی که بری دنبال يه کار صنعتی صرف و کاريکاتور بهعنوان شغل اصلیت نباشه؟ بزرگمهر: نه، کاريکاتور برای روزمره خوبه. من از کاريکاتور درآمد خوبی دارم و میدونم که اين راه رو میتونم ادامه بدم. درکنارش چيزهای ديگه هم بلدم، انيميشن خودش يه فضا و دنياييه برای کار کردن. اينها همه هنر نوپا هستند، کاريکاتور هنر نوپاست. چيزی که نوپاست و تو توش حرفهای کار کنی میتونی توش زندگی کنی. کسانی که نتونستن خودشون نخواستن. خودشون تلاش نکردن. ولی بههرحال انيميشن و کاريکاتور برای من جوابگوئه و اينقدرها هم حوصله ندارم که برم يه کار ديگه رو شروع کنم.
حميدرضا: راستی يه مدت میخواستی سايت بزنی، چی شد؟ بزرگمهر: آره... بیانگيزگی، سايته همهچيزش حاضر بود، برنامهنويسی شد، حجمش خريداری شد، حتی يکی دو هفتهای هم رفت بالا ولی بعد من تلفن زدم به اين دوستم و گفتم جمعش کن. گفت چرا؟ پولش رو دادی. اين همه خرج کردی. گفتم نمیخوام. وقتی فکر کردم ديدم کسی بخواد نمونه کارم رو ببينه من کتاب چاپ میکنم. وقتی اغلب کارهام اونجاست، کتاب که چاپ کنم کسی کتاب رو نمیخره. کتاب رو بيشتر دوست دارم، ولی وقتی اونجا بگذارم سودی برام نداره. بعدش حرف ديگهای نداشتم، مثل هادی (حيدری) اينقدر پرچونه نيستم که مثلا هر هفته، هر روز بهروزش کنم!
عليرضا: خب شايد شما بتونين از خارج ايران سفارش بگيرين. بزرگمهر: يکی اينکه زبان ضعيفه، يکی هم اينکه بايد توی سايت خيلی up to date باشی. نه اينکه همهش سفارش ايرانی دارم، صبح میرم بيرون ساعت 10 شب میرسم خونه ـ چون خونهمون کرجه ـ اون 2-3 ساعتی که هست رو نمیتونم مثل خيلیها بذارم پای اينترنت. چون يه دفعه 10 تا سفارش دارم، بايد برنامهريزی کنم، يه ويژهنامه بايد چاپ بشه، اين کميک برای اونجا، اين برای اينجا، اون انيميشن بايد استوریبوردش زده بشه، اون بايد فيلمنامهاش نوشته بشه. خود پيدا کردن موضوع، بچهها میدونن ممکنه 2 روز، 3 روز وقت تو رو بگيره. ولی اين فضای خالی اگه پيدا بشه ترجيح میدم برم بخوابم! (خنده)
عليرضا: چرا؟ مشکل چيه؟ با اينترنت کنار نيومدين؟ بزرگمهر: گفتم، بهخاطر کتابهام و از طرفی من هم خيلی اينترنتباز نيستم. مثلا میرم سرچ میکنم کميکاستريپ و دو سه سايت میرم. ممکنه برم عکس جنيفر لوپز رو هم بگيرم، چون دوستش دارم! چند تا آدم هستند که من دوستشون دارم، مثلا کوين اسپيسی رو برم ببينم زندگیش چهجوريه. يه چند تا آدم خاص که اونها رو هم پيدا کردم، تموم شد رفت! چرا، حالا جنيفر لوپز جديدا ازدواج کرده بايد برم عکسهای جديدش رو بگيرم!
خیلی حرف ها رو منتظر بودم ببینم ولی نبود اما جالب بود از طرف من سلام برسونین و بفرمایین بهشون که اگه اون کار تن تنی شون رو تا بچه ما بزرگ نشده در بیارن خیلی خوبه. بزرگ های 10-20 سال دیگه مثل ما که با تن تن بزرگ شدیم بامهر بزرگمهر بزرگ خواهند شد.چه خوب
● چند کلمه با کسی که خیلی بزرگ شده بزرگمهر حسین پور رو خیلی وقته می شناسم . با اینکه 19 سال بیشتر ندارم اغراق نیست بگم که سابقه آشنایی من با حسین پور 6 - 7 سالی می شه.اولین عکسی که ازش دیدم در مجله کیهان کاریکاتور بود.یادمه ویژه نامه ای برای کاریکاتوریست های حرفا های ایران منتشر شده بود.عکسی بود بدون عینک و با موهای دلبری(به قول خودش).او را در ((خانه)) بیشتر شناختم.درک و فهم خیلی عمیقی از کاریکاتور نداشتم (جوری که تا 3-4 سال پیش امضای جواد علیزاده رو که به صورت (( جواد)) بود((پواد)) می خوندم و تازه خودمم تو کف بودم که این یارو پواد کیه اینقدر کارش درسته!!!!) خیلی با حسین پور حال نمی کردم.خبر خاصی از بزرگمهر حسین پور به یاد ندارم تا بهمن سال 77 زمانی که من و شش نوجوان دیگر داوران جشنواره فیلم کودک و نوجوان بودیم.نمی دونم روز سوم یا چهارم جشنواره بود که در سینما قیام انیمیشنی از بزرگمهر حسین پور دیدم.انیمیشن جذابی بود.داستان مردی بود که داشت از یه پرتگاه سقوط می کرد که یه گوسفند می آد به کمکش و نجاتش میده !!مرد احساساتش جریحه دار می شه و گوسفند رو بغل می کنه.اما ناگهان در سکانس آخر فیلم مرد را در حال چرخاندن گوسفند سرخ شده روی آتش می بینیم.می خورتش!! خوش ساخت و جالب بود و جمعیت داخل سالن - حداقل بچه های خودمون - تحت تاثیر قرار گرفتند.اما... اما بعد از گذشتن چند ساعت بر و بچه های ما درست مثل همون مرد اینبار خودحسین پور رو کباب کردند! به قول خودمون گفتنی بی خیالش شدند . نفس گرم من هم در آهن سردشان موثر نیفتاد و نتیجه اینکه بزرگمهر حسین پور در آنسال نه پروانه زرین گرفت و نه دیپلم افتخار.اما حقیقتش من خودم همین چند دقیقه پیش 4 ستاره ای رو که از 5 ستاره به این انیمیشن داده بودم در دفتری که توی سینما توش می نوشتم دیدم.شرمنده بزرگ جان!باید بگم که من بحث این انیمیشن رو حتی در سر میز شام و در حضور کیارستمی هم مطرح کردم اما حتما همه می دونید که شام خیلی چیز مهمیه.مگه نه؟ روزگار می گذشت و از بزرگمهر خبر زیادی نداشتم و خودم هم هی داشتم بزرگ می شدم تا وقتی که 18 سالم شد و چلچراغ رو دیدم.در آخرین صفحه این نشریه هر هفته کمیک هایی با عنوان ساندویچ چاپ می شد.دیدم ای دل غافل کار کار خود حسین پوره.بعد که بیشتر دقت کردم هر هفته جهش های بزرگی در کارش دیدم.او سبکی مخصوص به خود -نه از نقطه نظر طراحی که از نظر مفهوم و برقراری ارتباط- یافته بود و با جسارتی قابل تحسین هر هفته طرح های بهتری می زد.بعدش یه روز پنجشنبه وقتی حیات نو خریدم دیدم منصور ظابطیان رفته سراغبزرگمهر حسین پورتا آخر هفته رو با هم باشند.
با دیدن موهای ریخته بزرگمهر و عینک طبی اش فهمیدم این همه پیشرفت و نبوغ در ایشان از کجا آب می خوره! سرزنش های خار مغیلان را حس کردم و دانستم بیش از پیش به کعبه نزدیک است.خسته نباشی بزرگ جان.موفق باشی. احسان شارعی 8 / 11 / 1381
Bozorgmehr Hosseinpour
Born in 1976. He is cooperating with several Publications such as "Kayhan caricature"," Tavana" and etc. Has participated in many national and international exhibitions.He has received some awards too! Now he works animation with Astan group.
نویسنده : من ; ساعت ٧:۳٧ ق.ظ روز شنبه ٤ تیر ،۱۳۸٤
ـ Photo gallery of the cartoon contest-city 2004 Tehran-Iran Iranian House of Cartoon July 24 , 2004 Esmail Abasi Bahman Abdi Bozorgmehr Hosseinpour Kiarash Zandi Massoud Shojai Tabatabai Ali Hashemi Shahraki
نویسنده : من ; ساعت ٩:۳٦ ق.ظ روز جمعه ۳ تیر ،۱۳۸٤
بزرگمهر حسين پور: ........................................................................................
كاريكاتور ايران يك جورهايى اوضاعش نامعلوم است. جوابش را نه كاريكاتوريست ها مى دانند و نه نمى دانند. اما آنچه در ميان مخاطبان و علاقه مندان كاريكاتور مطرح است يكسرى سئوالات طول و دراز است كه وقتى با يك كاريكاتوريست مواجه مى شوند او را سئوال پيچ مى كنند. من يكسرى اش را از آنچه ازم پرسيده اند و مى پرسند را نوشته و جواب داده ام. اما جواب ها آنقدر مهم نيست كه سئوالات مهم است. به همين خاطر براى همه يك جواب كوتاه داده ام. شما مى توانيد سئوال ها را فقط بخوانيد و جواب ها را نه...
سئوال:
كاريكاتوريست ها كجايند؟ چه مى كنند؟ چرا نيستند؟ چرا نشريه نداريد؟ طنزنويس ها كجايند؟ چرا مجله درنمى آوريد؟ كارهايتان را كجا مى شود ديد؟ اصلاً كاريكاتور اين مملكت اوضاعش چرا اينجور است؟ شايد كار مى كنيد چاپ نمى شود؟ چرا اصلاً روزنامه اى كاريكاتور چاپ نمى كند؟ اصلاً شايد كاريكاتوريست نداريم؟ نكند مى ترسند كاريكاتور چاپ كنند؟ راستى اوضاع فلانى چه شد؟ شايد دلشان نمى خواهد كاريكاتور چاپ كنند؟ اصلاً مگر چند تا كاريكاتوريست درست حسابى تو مطبوعات هست كه حالا...؟ واقعاً ... خدائيش... كاريكاتوريست خوب داريم؟ اصلاً كاريكاتوريست خوب به كى مى گند؟ حالا كاريكاتور چاپ نشد... چى مى شد؟ شما حوصله تان سر مى ره اگه كسى رو مسخره نكنين؟ حالا قبلاً چه گلى به سر كاريكاتور زدين كه حالا مى خواين بزنيد؟ اصلاً كاريكاتور مگه مطبوعاتى و غيره داره...؟ جمعش كنيد بره بابا.... اينكه شما بهش مى گوييد كاريكاتور... كاريكاتور نيست.. [...]ه! جرأت مجله زدن نداريد؟ صنف هم نداريد؟ كاريكاتوريست كسى است كه در هر شرايطى كار كند... شجاع است... نه اينكه تقى به توقى شد صحنه رو خالى كنه! چرا كار سياسى نمى كنيد؟
مجلس جديد آمده ترسيده ايد؟ گل آقا تعطيل شده كار كاريكاتوريست هايشان را كجا بايد ببينيم؟ خانم مانا نيستانى كه روى جلد مجله توانا را مى كشيد كجا مى شود پيدا كرد... چرا كار نمى كنند؟ آقاى ضيايى كجا هستند؟ آقاى پاك شير... آقاى رادمنه...؟ آقاى عربانى... آقاى كامبيز درم بخش چطور...؟ روزنامه شرق هم از كاريكاتور فقط براى تصويرسازى استفاده مى كند... چرا؟ چرا اتحاديه نداريد؟ چرا اغلب كاريكاتوريست هاى خوب كچلند؟ (اين را از خودم نوشتم... اقرار مى كنم!) و هزاران چرا... فلان...
جواب:
اول اينكه كاريكاتوريست ها هستند. همين دوروبرها و بعضى هاشان يك كمى دورتر. اينكه چه مى كنند را من نمى دانم! (چه كار دارم به روابط خصوصى آنها!) دوم اينكه نشريه نداريم را هم نمى دانم. طنزنويس ها كجايند را هم نمى دانم! چرا مجله درنمى آوريد را هم نمى دانم... كارهايمان را هم كجا مى شود ديد را هم... چرا مى دانم! اوضاع كاريكاتور مملكت را خيلى كاريكاتورى مى دانم. نخير كار مى كنيم... چاپ نمى شود. بله روزنامه ها كاريكاتور چاپ نمى كنند! نخير كاريكاتوريست داريم. بله... مى ترسند كاريكاتور چاپ كنند. اوضاع فلانى هم خوب است! بى خود كرده اند كه دلشان نمى خواهد كاريكاتور چاپ كنند. حداقل ۵ تا كاريكاتوريست درست حسابى تو مطبوعات هست! بله... واقعاً خدائيش كاريكاتوريست خوب داريم. كاريكاتوريست خوب به كسى مى گويند كه كاريكاتور خوب بكشد. كاريكاتور چاپ نشه خيلى چيزا مى شه! بله... حوصله مان سر مى ره كسى را مسخره نكنيم! (بعضى وقتا از سطح آگاهى بعضى مخاطبان به وجد مى آييم!) گل هاى بسيارى زدند و زديم و داريم مى زنيم! دوره هاى بازى تيم ملى كاريكاتوريست ها را نگاه كن... در مسابقات داخلى و خارجى! بله... كاريكاتور مطبوعاتى و غيرمطبوعاتى داره. چشم... جمعش مى كنيم...! منتها بعد از اينكه جمعش كرديم چى كارش كنيم...؟ بله... جرأت مجله زدن داريم.
جرأت مجله دادن ندارند. صنف هم نداريم. بله درسته. كار سياسى؟ هه هه... از ديد ما كاريكاتوريست ها واقعاً آقاى حدادعادل صلاحيت كامل دارند! تو بچه هاش... يعنى تو بچه هاى گل آقا. اولاً مانا زن نيست... مرده! احتمالاً ديگه نمى خواهى پيداش كنى؟! دوماً اون مانا نيست. توكا است! آقاى ضيايى هم هستند. كجايش را نمى دانم؟ احتمالاً ... تو كوهى... كمرى... بيابونى...! آقاى پاك شير هم تو بچه ها گل آقا بكشه رادمنه هم تو چى توز! عربانى تو انيميشن! كامبيز درم بخش تو كافه! كتاب ها و نمايشگاه هايش در راهند ... در مورد روزنامه شرق اگر دليلش را بگويم اين مطلب چاپ نمى شود!
چون ما اصولاً فراخيم...! دلمان را مى گويم...!
مؤخره: گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگير
مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد!
اين آخرى تفأل زدم اين شعر درآمد. هيچ ربطى هم به مجلس دوره جديد ندارد. والسلام.
Born in 1976. He is one of the great cartoonist and caricaturist and Animator in Iran. He is cooperating with several Publications such as "Chelcheragh", " Golagha" ,"
Kayhan caricature" and etc. Has participated in many national and international exhibitions. He has received some awards. He published 3 books.(Sandevich)
نویسنده : من ; ساعت ۳:٠٧ ق.ظ روز پنجشنبه ٢ تیر ،۱۳۸٤
اين وبلاگ همون طور که از اسمش معلومه در موردآقای بزرگمهر حسين پور ُ کاريکاتوريست ُ است .
و برای شروع يه بيوگرافی: از سايت هادی تونز
بزرگمهر حسین پور متولد 12 آذر 1355 تهران/ شروع فعالیت مطبوعاتی از سال 1369 با مجله گل آقا/ فعالیت در زمینه های مینیاتور، خوشنویسی و مجسمه سازی/ همکاری به عنوان کاریکاتوریست با مجلات کیهان کاریکاتور، سروش جوان، مجلات رشد و روزنامه های: زن، نوروز، یاس نو، توانا و اقبال/ برنده جایزه اول جشنواره مطبوعات 1375/ نفر اول مسابقه بین المللی آب-تهران 1376/ نفر سوم مسابقه بین المللی گل آقا 1380/ کارگردانی فیلم های کوتاه انیمیشن/ ساخت تیزرهای تلویزیونی
Bozorgmehr Hoseinpour
نویسنده : من ; ساعت ۳:٠۳ ق.ظ روز پنجشنبه ٢ تیر ،۱۳۸٤